اسفند هم تمام شد . به همین سادگی ٬ دیگر هیچ وقت ۸۴ نمی آید. نه۶۴ نه۷۴ و نه ۸۴!
امروز داشتم فکر می کردم که وقتی مادرم قرمه سبزی می پذد ٬ بویش را از راهرو حس میکنم.
هر چیزی بویی دارد نه؟ بهار ٬ نوروز٬ عیدانه و..... باور کنید که بوی عید نمی آید.
باور کنید آرزو دارم لا اقل شما بویش را حس کنید.
سفره هفت شین
سفره سفید رنگ٬ هفت روییدنی در آن که با سین یا شین آغاز شود.نماد شگون و فروانی ست.
آیینه(بازمانده اینکه در هنگام تحویل سال تخم مرغ روی آیینه می چرخد.)
روییدنی ها مانند سیب ٬سبزه٬ سنجد٬ سماق٬ سمنو٬ سرکه٬ سیر نماد برکت و فروانی.
شمع٬ شیر٬ نان ٬ سبزی٬ گلاب٬ گل(سنبل) نارنج داخل آب٬ تخم مرغ رنگ کرده.
ماهی قرمز٬ نماد سر زندگی.
کتاب مقدس:قرآن٬ اوستا.
هفت شین ٬ سفره هفت شین قدمتی طولانی تر داردمی گویین که قبل از آمدن اسلام به ایران هفت
شین بوده است و گذاشتن شیر برنج٬ شراب٬ ماندگار از آن دورا ن است. ما در ایران اصلی داریم به نام
هم ربایی قطب های هم نام. در باورهای کهن شی سفید دارای قداست بوده و اصولی در خصوص این
اشیا باید رعایت میشده٬ شیر ٬ ماست٬ دوغ٬ نان٬ تخم مرغ٬ کشک٬ آب ٬ آتش و..... جز آنها بوده است
اگر امروز اینها در سفره کهن ما می آییند باقی مانده هما ن رسومات است.
با این اوصاف امسال هم شیک و تر تمیز ٬ حمام کرده پای سفره بنشینیم وچرخه و کارخانه تولیدات را
بچرخانیم وچشم به نیک بختی ها بدوزیم.
هر روزتان نوروز ............................................. نوروزتان ساده٬ بی آلایش٬ آرام و شاد باد.
هنوز میشود دوست خوب پیدا کرد. دیروز دانستم.
ساعت از ۶ گذشته بود واین خیلی هم مهم نیست که بدانید دقیقا چند بود. از سر کار میآمدم.خانه
هنرمندان٬ خ ایرانشهر. ربع ساتی را در کافه تیتر گذراندم و نوشته کوتاه کاما کیو کیو بنگ
بنگ حاصل آن شد.نمی دانم چرا اصرار داشتم به میدان انقلاب و بازار صفویه بروم.......و آخر هم رفتم.
ساعت حوالی ۸ بود وارد پاساژ و مغازه هدایت شدم. یکراست به سراغ هدایت آمدم.دکانی کوچک بود با
صاحبی گرد گرفته بد تر از من.
سلام.
سلام.
کتابهاتون در همه؟
بله!......... چی می خواین؟
من؟!............... یه کتاب خوب!
از کی باشه؟ ایرانی یا خارجی؟ چی خوندین؟ سبک کاریتون چیه؟
من....إإإإ داستانی میخوام که ساختار زیبایی شناختیک توش رعایت شده باشه(تو دلم به خودم فحش
می دهم)
یکسری کتاب نقد هنری جلویم میگذارد.
نه! داستان باشه.......
خوب عرض کردم ٬ چه نوع داستانی؟ آخرین کاری که خوندین چی بوده؟ می خواین از این کارهای تازه
بهتون بدم و به کتاب چراغ ها را من خاموش میکنم اشاره می کند.
نه نه نه اصلا اهل ادبیات فمنیستی نیستم. آخرین کاری هم که خوندم از ساعدی بوده. (عزاداران بیل)
سبک خوانشم دستش می آید.... از سیمین میدهد٬ کمیت و کیفیت آثار هدایتی که خوانده ام را جویا می شود.
از هدایت چی خوندی؟
سگ ولگرد٬ بوف کور٬ داش أکل٬ زنده به گور٬ داستان زنی که مردش را گم کرد و......
پس چرا منو انقد اذیت می کنی! خوب خوندی که! از هدایت چی می دونی؟ به نظر تون مهم ترین
ویژگش چیه؟
شلوغی .
خاموشی یا شلوغی.
بادی تو غبغب می اندازم .انگار صادق پسر خالمه می گویم: به نظرم کاراش طیف داره اول با خاموشی
شروع میشه به شلوغی می رسه و بعد دوباره خاموش میشه.
درباره هدایت حرف می زنیم ومن می بینم چه مشتاقانه سخن میگوید........... یاد میگیرم که از این به
بعد قبل از خواندن هر چیزی در صدد شناخت نویسنده باشم.
مشفق همدانی میدهد( تحصیلکرده ها) هم اسمش هم دو خط اولش به دلم می نشیند.
حرف می زنیم از همه چیز دانشگاه٬دوست٬ کار٬ زندگی٬ مرگ٬ خودکشی٬ روانشناسی٬ اخلاق٬ امید
یاس و.............. همه چیز.
می گوید کتاب هنر عشق ورزیدن اریش فروم را بخوانم. میگویم کتاب را دارم اما تا به حال نخواندمش.
ساعت ۳۰/۹ است و من نگران.
راهی میشوم........... میخواهم که پول کتابها را حساب کنم که میگوید: کتابها را ببر اگر خوشت آمد
بیا و بخرشان.
به من اعتماد می کند. باور نمیکنم. بوی سرمایه داری نمیدهد که بگویم دست ودل باز بود و این پولها
برایش بی ارزش٬ امابه راحتی فهمیدم که متعلق به قشر دلستان است.
چهار کتاب چمدان٬ یتیم٬ تحصیلکرده هاو شناخت نویسندگان معاصر حاصل تلاش او بود.
وقتی می آمدم گفت: در میان جماعت نادان زیستن بزرگترین درد است. ومن نیز به این درد ایمان دارم.
(توجه ..... توجه! علامتی که می شنوید علامت خطر می باشد و آن نشان اینست که وضعیت قرمز است.
لطفا به نزدیکترین پناهگاه ممکن پناه ببرید......) یک همچین چیزی بود !
نوستالژی جنگ! چه تلخ است دیدن کودکان آواره ایی که در دامان مادر به یکبارگی سرد می شوند. به مانند من
در آغوش او.
چهارشنبه سوری هم آمد و بیهوده هم آمد . اما انگار نمی رود. تنها رد پایش ذر ذهن من یاد آور دوران نحس و
نجس جنگ بود.
مهمان بودیم. مثلا می خواستیم هفت تکه آتش روشن کنیم و زردی هایمان را به سرخی اش بسپاریم.اما به
اشتباه سبزی پلو ماهی خوردیم٬ شراب نوشیدیم وگل گفتن و گل شنیدن هم در قنداق سکوتمان خفه شد.
شیشه خانمان شکست و خواهرم به بیمارستان رفت. همین!
پرید..... به همین راحتی. تا همین دو دقیقه پیش اینجا بود. درون من. در ذهن من....... اما رفت .هیچ راهی برای
اثبات ندارم جز دویدن.انگار تا دو سال پیش اصلا وجود نداشته ام٬ یا اگر هم بودم تنها پیاده روی می کردم.نقش
بازی میکنم ؟! نه . به هیچ وجه.من این شدم.( جمله ام ساختا ندارد؟.... چرا من= فاعلش٬ شذم =فعلش ٬این
هم قید حالتش.)
واقعا فاصله بین بودن و شدن چیست؟ به نظر من آنست که قلم را بروی کاغذ بگذاری و بی هیچ معطلی ٬ بدون
آنکه منتظر باشی چیزی درون ذهنت بپرد بنویسی . ۲۱ ساله ام نه بیشتر نه کمتر. از بیست و یکسال ٬ دوازده
سال را مفت و مجانی خورده ام وخوابیده ام. بعد فکر کردم نقاش خوبی می شوم. ۳ سال نقاشی کردم( البته
هنوز ادامه دارد) بعداز آن پنداشتم که می توانم وسایل پزشکی را طراحی کنم (آن که اصلا نشد) شعر خواندم
و بی خیال به دنیای پر ابهام ادبیات پرتاب شدم و این در حالی بود که فرق بین شعر سپید را از نو نمی دانستم.
پس از آن مبلغ مذهبی و صوفی شب هنگام (خبر ندارید که هر شب ملائکه برایم دو سکه هدیه می آوردند!) در
ما بین این سالها بهار شد وپشت سر آن تابستان . پاییز عاشق آمد و زمستان سرد و من به فکر آن بودم که
وقتی هجده ساله ام بگویم نوزده سال دارم. از هجده سالگی به بعد خم که می دانید. هما داستان تکراری....
دانشکده آزاد اسلامی و رشته علوم اجتماعی .نمی دانم! واقعا درک آرایش های نیرو های سیاسی یا دانستن
هنر و ادبیات ایران و جهان به این سوزشهای فیزیکی بدن و سر درد ها می ارزد........... چقدر باید بدوم ؟ شما
می دانید؟ شاید دو سال دیگر جواب این سوالم را بدهم...
کارکردن در مطبومات گاها مزایایی دارد که دردسر هایش را کمی مشروع می کند.
از جمله این مزایا گفتگویی بود که چندی پیش با ریاست موزه هنرهای معاصر و مدیر کل بخش هنر های
تجسمی وزارت ارشاد٬ آقای عبدالمجید حسینی راد انجام دادم و از سیاست های این نهاد در دوران
جدید کسب اطلاع کردم.
پس شنیدن سیاست های کلان این عرصه که عموما مجموعه ای از بدیهیات را در بر می گرفت بحث
را ریز تر کردم و از راه حلهایی که برای مصائب حرفه مجسمه سازی وجود دارد ٬ سوال نمودم
مقام مذکور مسائل این عرصه را منوط به دامنه های مسئولیت دولتی وا نهادندو عمده این مشکلات را
در نبود سفارش دهنده دولتی٬ نبود سرمایه هنگفت٬ ابعاد وسیع کار ووجود ذوق و سلیقه های متفاوت
اجتماعی دانستند.
همه ما می دانیم که مجسمه سازی در ایران با حرمت های به خصو صی توام است . این مقام شاخص
وجود این مانع را بر سر راه حرفه مجسمه سازی کذب خواندند.
فردا آن روز با دفتر آقای مکارم شیرازی تماس گرفتم و از جزییات این مسئله مطلع شدم. همان طور که
گفتم فقها متفق القول به این نتیجه رسیده اند که مجسمه سازی حرمت دارد و ساختن تندیس و نیم
تنه انسان حرام است!
خداوند پدر آتژ و دو ناتلو را بیامرزد. انانی که با توجه بی اندازه شان به پیکر انسان ظرافت های طبیعت را
درک کردند و به انسان به عنوان ملکه ایی که در زمین زندگی می کند احترام گذاشتند.
یادتان باشد اگر تنها یک اومانیست ساده بودید جایتان در قعر جهنم است.
با این مقدمه طولانی باید بگوییم خانه هنرمندان ایران به تازگی نمایشگاهی گروهی از اعضای انجمن
مجسمه سازان برگزار کرده است. مجسمه های این نمایشگاه با ابعاد کوچک شان گاهی پاسخ به تو
-همات مذکورند. گناه در انها به چشم نمی خورد. کسی هم انها را برای پرستش نمی خرد. انها تنها
مجسمه اند. تندیسهایی کوچک از چوب و گپ وسنگ که در صدد انتقال معانی اند همین!
توصیه می کنم در دو روز باقی مانده به خانه هنرمندان بروید و ببینید که مجسمه ها با ما هیچ کاری ندارند.

زردی من از تو٬ سرخی تو از من
یکسال دیگر گذشت و نمی دانیم کدامین درد و بیماری را به آتش بسپاریم.
برگزاری مراسم چهارشنبه سوری از دیر باز در ایران زمین مرسوم بوده است. در کتب مردم شناسی
(اعم از آیین ها وجشن های کهن ایران امروز) آمده است که این مراسم در تمام شهرها و روستاهای
ایران مرسوم است. بدین ترتیب که شب آخرین چهارشنبه سال هیمه چوب می گذارند و آتش به پا
می دارند و با پرش از روی آن بیماری ها ٬ ناراحتی ها و نگرانی های خود را به آتش می سپارند تاسال
نو را با آسودگی و شادی آغاز کنند.
به این ترتیب در خوشبینانه ترین حالت ممکن نگرانی منبسط سیاسی مان ٬ که همان بحث داغ
انرژی هسته ایی و دسترسی به انست را به دل پر سوز وگداز آتش می سپاریم.
خانه تکانی٬شکستن کوزه های کهنه٬ اسفند دود کردن٬ آجیل خوردن٬تفال زدن٬ فالگوش بودن( در
کوی و گذر به سخن عابران گوش دادن و از مضمون آن ها برای نیت خود تفال زدن) قاشق زنی و.....
از باور هاییست که این سنت دیرینه را چشمگیر تر می کند.در باور های عامیانه قدما چهار شنبه سوری
نا مبارک است.در ای روزسفر نباید کرد و به احوال پرسی مریض نیز نباید رفت.
در برخی از شهر های آذربایجان چون ارومیه ٬ اردبیل و زنجان همه ی چهارشنبه های ماه اسفند نقش
و نام معینی دارند به این تر تیب که:
نخستین چهارشنبه را موله گویند و شستن و تمیز کردن فرش های خانه در این روز صورت می گیرد.
دومین چهار شنبه را سوله گویند٬ در این روز به خرید وسیله های عید می روند.
سومین جهارشنبه را گوله گویند و به خیس کردن و کاشتن گندم و عدس برای سبزه عید اختصاص دارد.
و سر انجام چهارمین چهارشنبه سال را کوله می نامند که به معنی کهنه و فرسوده است.
اما در کتاب فوق (نوشته محمود روح الامینی) آمده است که چهار شنبه سوری که به آن چهارشنبه
سرخی هم می گویند٬ از آیین های پیش از اسلام نیست. به این علت که این جشن نیز مانند بسیاری
از جشن های عربی روز قبل از موعد جشن گرفته می شود.
در حقیقت آنچه چهار شنبه سوری را به جشن ها و آیین های ایران زمین پیوند می زند٬ برگزاری رسم
و جشنی به نام (سور) در روزهای پنجه (خمسه) است .
با این حساب اگر قرار باشد انسانهای صد سال دیگر در این خصوص پژوهش و تفحص کنند ٬ چیزی جز
بمباران و صفیر اعتراض منعکس شده در انها را ٬ در نمی یابند.
دقیقآ دو سال و پنج ماه وچهارده روز پیش بود.پر از جوانی با سری رو به هوا که گاهی جلوی پایش را
می نگرد تا زمین نخورد٬وارد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه (آزاد) اسلامی تهران شدم. به زور۱۸
سال داشتم.یا حداقل می خواستم که داشته باشم و این دقیقآ مصادف با اوقاتی بود که بزرگترین
مشغله ام نا دانستن زبان انگلیسی یا اصول پایه ی کامپیوتر بود. آن زمان هم گاهی می نوشتم اما
از عشق زمینی . از عشق انسان به انسان٬از خاطره های روز. از اینکه در مدرسه فلانی با رفتار نا
-شایستش درس جواب ندادنم را تحقیر کرده (است) ...... می نوشتم بی آنکه در صدد آن باشم سبک
شخصی داشته باشم و درآن سبک به دنبال ایدئولوژی خاصی بگردم. بی آنکه مانند امروز حرفهایم دهانم
را آبستن سازد٬ گلویم را متورم و فریادم را بی صدا. آن روزها برای نوشتن هیچ گاه به دنبال مقدمه نبودم
عباراتم تنها وصف من بود و من بسیار جوان بودم. ........ جوان و بسیار جوان . انقدر که با جرات تمام به
همه جا نگاه می انداختم. به آسمان و برجهای بی قوارهکه بر ستون اش تکیه زده بودند.( آسمان
آن روزها کمی آبی بود و نوک برجکان در ان پیدا). به مغازه نگاه می انداختم بی آنکه بیندیشم هر آنچه
خریداری می شود٬ باید خریداری شود و سلایق شخصی ما مرهون تزریق اندیشه های نوسازی شده
ای است که نگرش وارداتی دارد. ساعت نهار و نماز همراه مادرم به نمازخانه وزارت خانه شان می رفتم٬
چارقد گلدار به سر می انداختم و به خاطر تمام نعمات داده شده تشکر می کردم وحتی یک لحظه هم به
کنش های عقلانی و نظام بورکراتیکی که دنیا را متحول و یکپارچه کرده است٬ فکر نمی کردم. شاید
ساعتها پای رسانه گرمی به نام تلویزیون می نشستم و از دیدن مجموعه های طنز و سلسله مکررات
پر محتوای روز ٬ لذت می بردم و از کارکرد وسایل ارتباط جمعی مطلع نبودم. پدرم به تنهایی غذا میخورد ٬
مادرم خسته از سر کار می آمد و من گوشه ای درس های مدون مدرسه ام را حفظ می کردم و لحظه ای
به شاخصه ها و کارکرد های خانواده ایده ال به عنوان اولین نهاد و آژانسی که انسان در ساحتش نیاز
خود را بر می آورد٬ نمی اندیشیدم. تازه! مختصات جغرافیایی کشورم به عنوان الزامی بودنش در
تقسیمات جهان سوم و توسعه نیافته هم برایم اهمیتی نداشت.
نمی دانستم جنگ آگاهانه اتفاق می افتد.می پنداشتم مردان خدا به سبب وصال آرمانهای بزرگ
و دفاع از مرز وبومی که تمدن ۲۵۰۰ ساله دارد٬ جان باخته اند و نه چیز دیگر!!!! و آن خواست خداوندگار
بزرگ پیامبران است.
آن روزها خود را فرزند کورش هخامنشی می دانستم و نمی دانستم که فرهنگ به ارث رسیدنی نیست.
موسیقی های ریتمیک را با روحیه ایی شاد و مفرح می شنیدم و از سایه پر هیبت صنعت فرهنگ که بر
بر سرمان افکنده شده ٬ خبر نداشتم. درون صندوق صدقات سکه می انداختم و کمک هایم را به کمیته
امداد می بخشیدم و هرگز نمی اندیشیدم که توسعه تحول جامعه به سوی یک فرهنگ عالی تر
است٬ و از طریق عوامل خودجوش درون زا اتفاق می افتد.
اسکناس های مفت به دست آمده را صرف اقلام فرهنگی مانند روزنامه و مجله می کردم٬ و بی توجه
بودم که زیر ساختهای این فرهنگ درآمدهای آب باریکه ایست که دولت صدقه سرش به پدر و مادرم
می پردازد.( به گمانم هنوز به اگاهی نرسیده بودم و الا می توانستم انقلاب کنم ...... حدا قل در خانه
کوچکمان! ان وقت همه ٬ حقوق نطلبیده شان را در ایینه سرمایه داری خصوصی و عمومی می دیدند.)
عصر های خنک تابستان بی هیچ معطلی به تازه ترین فیلم اکران شده در سینما می رفتم و از تعامل
سطح فرهنگ و نمود های هنری هیچ اطلاعی نداشتم. ملو درام های عاشقانه و سبک گنج
قارونیسم که بر فیلم ها سایه افکنده بود٬ عصر کسل کننده ی تابستان را مفرح و شاد میساخت و هیچ
وقت در صدد یافتن دلایل سقوط ادبیات نبودم.نمی دانستم هر آنچه امروز گریبان گیر ماست٬
صدقه سر جامعه ی توده ای سالهای ۲۰تا ۴۰ و انقلاب انجام شده توسط انهاست.
سرتان درد گرفت؟ .... منهم سرم درد می کند دو سال وپنج ماه و چهارده روز است که سرم درد می کند
در این سالها هر روز فرم سرم تغییر کرد . هر روز درجه ایی پایین تر رفت. این روزها دیگر کمتر به آسمان
نگاه می کنم. سر به زیر شده ام. به چشمانم عینک آفتابی کدر می زنم . شماره چشمانم هم ضعیف
تر شده. اگر هم گاهی به اسمان نگاه کنم ٬ به هاله ی زرد رنگ اطراف کوه است. آنها سم اند! میدانستید؟
اشکال ندارد ٬ من هم تازه فهمیدم!
عصر است.عصر دلگیر جمعه.همان عصری که در عین خالی بودنش هیچ حرفی برای زدن وهیچ کاری برای کردن ندارد. میدان انقلاب هستم که:
میدان انقلاب- ساعت ۱۷
همه می دوند٬همه!!!گاهی دست پر اند-ساکی پر از سبزی٬کرفس و خوشبو کننده هوا و ....-.گاهی
هم دست خالی اند.ونگاه فسردشان زمین و زمانرا فحش میدهد. نمی دانم از تئاتر در انتظار گودو امده اند
یا اتوبوس لای در گذاشته تشان!!
یا کمی ان طرف تر......دو نفرند.....بازو در بازوی هم.به اسمان زرد می نگرند و در لایه خاکستری ان به
هلال نازک ماه- پس مانده شب گذشته- لبخند می زنند.این در حالی است که تنها یک گل میانشان
فاصله انداخته....!
اسبهای صنعتی هم به انتظار مسافرانشان نشسته اند و گاهی تماشاگر گریبانگیریی رانندگان اند.
چند قدم ان طرف تر....یک نفر عاشقانه بر دهان سیگارش بوسه میزند٬راه را به درازا و با قدمهای بلند
می پیماید و در حالی که تا خرخره در لباسش فرو رفته گاهی به نوشته روی کتابش مینگرد و سری از
روی تاسف تکان می دهد.
من داخل ویترینم.طبقه سوم بازارچه صفویه ٬سمت راست.همه اینها را میبینم.چشمانم هم دیگر نمی
-سوزد.صاحب من اما تنها از ساعت ۹صبح تا ۷ شب چرت میزند.تنها گاهی از خواب می پرد و ادرس اتلیه
عکاسی را به مشتریان میدهد .با وجود انکه سر در بازارچه نوشته شده عکاسی فتورنگ سمت راست
و.فلش هم زده اند٬باز همه چشم بسته به سراغ ما می ایند.
خب اینها را برای چه به شما گفتم؟
اینها لحظات ثبت شده ذهنی من است.من یک کتاب قدیمی ام.یک کتاب قدیمی ممنوعه در بازار.کتابی
که به قول خوره های کتاب در هیچ سوراخی پیدا نمیشوم.اسمم؟؟؟ .....بماند چه فرقی میکند؟
شما که نمی خوانیدم.....سالهاست از همین جا منتظرتان مانده ام ...اما شما یا سبزی می خرید یا به
دنبال اتلیه عکس میگردید. اینکه چرا این حرفها را به شما میزنم به سبب دلسوزی است.دلسوزی برای
نسلی که ۵۰ سال دیگر هیچ کتاب ممنوعه ایی ندارد.اصلا کسی نیست که موجز و مفید به سراغ اصل
مطلب برود٬حرفش رابزند و همه را رسوا کند.همه خوب می نویسند و بلند.
دوستان من شایدامروز بین ۸۰٪ کتابهایی باشند که اجازه ندارند چاپ شوند. دلم برایشان تنگ شده!
اما افسرده نشوید ما ۲۰ درصدی ها پیشتان می مانیم و از ۸۰٪ ها میگوییم تا اخرین نفس هم میمانیم
به شرطی که شما هم تنها گاهی از ما یادی کنید.
