پوپك عزيز سلام:
اين نامه را در سي و چهار ساعت پس از رفتنت مي نويسم. تا قبل از آن كه چيزي بنويسم، سرم پر از نطقهاي رنگ وارنگ بود كه دوست داشتم بشنوي.
نمي دانم كجا رفتهاي، همانطور نميدانم از كجا آمده بودي. يا الآن كجا هستي. شايد آخرين لحظات خوشبختي ات را و يا بر عكس بدبختيات را روي خاك سرد زمين ميگذراني.
و آن گاه... آه. در آن زير كه سر است و تاريك. پيكر بيجانات را ميگذارند.
پوپك؟! تفاوت تن بيجان با تن باجان چيست؟ به راستي چه مرزي ميان زنده بودن و نبودن وجود دارد؟ كدام يك را ترجيح ميدادي؟ امروز به هر چه نگاه ميكردم به اين ميانديشدم كه تو از دسترسي به آن محرومي. آب سرد مينوشيدم به يادت ميافتادم راه ميرفتم، ميخواندم ، مينوشتم و هر كاري كه ميكردم.
پوپك ... ! پوپك عزيز. در زير آب روان خانهمان اشك ميريختم و آن به خاطر عجين شدن جز با كل بود. منقلب شدم. فكر آن كه من اين بالا خودم را ميشويم و تو را فردا آن جا! ميشويند سخت آشفتهام ساخت.
پوپك، چه كاريست كه دوست داري انجامش دهي؟ دوست داري ساكن زمين بماني و ريا و تزوير و سرقت و بهتان و نيرنگ ببيني؟ هان ... آرام... آرام باش. صدايت را نميشنوم. بيا يك ليوان آب بخور... هان . آرام باش. ببين همه كار ميتواني انجام دهي. هنوز هم دير نشده. همين امروز و فرداست كه مجموعه كارهايت بيرون ميآيد و نقل و نبات هر محفل، دنياي شيرين دريا مي شود. انديشههايت ويژهنامه ميشود و دستنوشتههاي اجتماعيات كتاب. همه سياه ميپوشند بر شناسنامهات مهر سياه ابطال ميخورد و گذرنامهات براي سفر مهيا ميشود. تنها كاري كه تو انجام ميدهي، نفس نكشيدن است كه بدبختانه ما از آن محروميم!
پوپك كجايي؟ ميدانستي پس از آمدن به بيمارستان و اشك ريختن در بالاي سرت، تصميم داشتيم هنگامهي بهنوديات از سرزمين احتمالي آن جهان بپرسم... شايد از سفر معنوي ات فيلم ميساختند. اما چه كنم كه رفتن را انتخاب كردي.
پوپك آن زير ميخواهي جواب چه چيزي را بدهي؟ ميخواهي بگوي خدايت كه بود و پيامبرانت و كتابت؟ در جواب به آنان نميگويي چرا آمبولانس كشور صنعتي ات ۶ ساعت دير آمد و تو در كنار جاده در حالت اغما و شناور در خون ماسيده بودي؟ نميپرسي چرا كسي جواب تسبيحهاي پاك مادرت و الله الله گفتنهايش را نداد؟ از حضور خودت در سن ۳۴ سالگي زير تودهاي هوموس نميپرسي؟ چرا پوپك؟ اين حق ماست. حق ماست كه تمام اينها را جويا شويم. بپرس. و به من هم بگو. باور كن كه ميشود و ميتوانيم . "ميشود، ميتوانيم" پوپك. به ياد كه داري "ميشود ... ميتوانيم".
من و هاله بودیم و یه عالمه بهت و ناباوری...
یادم نمیره...شهریور بود...ساعت کاری خبرگزاری تموم شده بود که ما مثل برق رفتیم بیمارستان مهر.از پله های بیمارستان رفتیم بالا و ...

دایی پوپک هنوز باور نکرده بود و یکی از اقوامش عکس ماشین پوپک و ماشین دومی را بعد از تصادف نشانمان داد...باورش سخت بود...خیلی سخت.
پوپک روی تخت بود...همان تخت شماره ی پنج...پاهای کبود..سر زخمی و سینه ای که آرام آرام نوید از زنده بودن او می داد.
نمیدانم باید خوشحال باشم از اینکه رفت و راحت شد...یا ناراحت باشم از اینکه رفت...
مادرش چه می کشد؟؟؟خانواده اش چه حالی دارند؟؟پدر بی پوپک چه میکند؟؟
نمی دانم...هنوز تصویر گریان دوست پوپک پشت شیشه ی بیمارستان مهر جلوی چشمانم است...هنوز صدای گریان مادرش در گوشم است و هنوز صدای شیرین دریا....
پوپک...با هاله دلمان می خواست بلند شوی و از حال انسان در کما برایمان بگویی...پوپک...
بغض امانم نمیدهد..
دلمان برایت تنگ میشود پوپک...چه کنیم...ماه هاست که لقب خبرنگار مرگ را به دوش میکشیم...برای آخرین وداع به دیدارت می آییم پوپک...می آییم.
کاش بدانی...دلمان برایت تنگ میشود...کاش بدانی.
(مریم مهتدی)
پ.ن
در مطلبی که در تدی پرس نوشته ام تمام لینک های مربوط به تشییع پیکر پوپک گلدره موجود است.
کاش خوش خبر بودم. اما نیستم. در همین حد. پوپک گلدره هم رفت.........
همش ۳۴ سالش بود. تصادف کرد و ترجیح داد که دیگه نباشه. همین. ما هم اینجا نشستیم
( توی این دنیا) داریم تند و تند بهم خبر میدیم. خبر نگار فارس به من .من به خبر نگار ایسنا. بچه های
مهر به هم.....
احتمال زیاد مریم از جزئیات این سوگ شب خبر می ده.براتون می گه که تابستون چه صحنه هایی
دیدیم. از تخت شماره ی پنج٬ از پاهاي كبود٬ از الله الله گفتن ها. همشو مي گه.منتظر باشيد. هم
منتظر نوشته هاي مريم ٬ هم منتظر ويژه نامه هاي شرق و بقيه روزنامه ها.
هاله میرمیری
هفته پيش سر كلاس جامعه شناسي توسعه ، درباره ي توسعه يافتگي و توسعه نيافتگي كشور ها و چين به عنوان كشوري كه محور توسعه اش رو نيروي انساني و كشاورزي سنتي اش قرار داده بحث ميكرديم. اينكه چقدر مسئولين گرامي ما خودشو ن رو كشتن يه الگوي درست حسابي توسعه داشته باشن. توي اون كلاس چين يه كشور توسعه يافته تلقي شد كه ظرف سال آينده به يكي از ۸ كشور صنعتي تبديل مي شه. اما درست سر كلاس جامعه شناسي جهان سوم بر عكس قضيه از آب در اومد.اونجا استاد محترم طبق آمار سال ۱۹۹۶ اعلام كرد كه هيچ شاخصه ايي براي توسعه يافتگي چين وجود نداره. شاخصه سرانه درآمد ملي پايين ، جمعيت هر ۱۴ سال يك بار ۲ برابر مي شه و....من سوال كردم آيا همه ي كشور ها اين داستانو قبو دارن كه چين يه كشور جهان سومي يه؟ استاد محترم جواب داد بله. من پرسيدم پس چرا خق وتو داره و ما نداريم ؟ استاد با كمال مسرت جواب داد كه هذ ننه قمري كه يه تيكه تكنولوژي داره كه توسعه پيدا نكرده!
خلاصه آخر سر من نفهميدم بايد چي رو قبول كنم . كه هر موقع خواستم نطق كنم بهش استناد كنم. به نظر شما تقصير از كيه استادا يا وضعيت نا معلوم محور توسعه؟
هاله میرمیری
چند وقتی میشود که یک طناب دار دور گلوم بسته شده.از دردش بغض میکنم و از بغضش گریه.حتی توی خودم هم گم شدم...حتی از این گلایه های همیشگی هم خسته شدم.گاهی فکر میکردم که این دلمردگی مال همه هست...مال همه ی مردم کره ی زمین.ولی وقتی کمی چشمهایم را باز کردم.وقتی کمی بیشتر نگاه کردم...کمی سر به هوا شدم دیدم نه!
آرزو میکردم هیچوقت بحران هویت را رد نمیکردم...آرزو میکردم هیچوقت بزرگ نمیشدم...امروز وقتی در جریان یک نیمچه اسباب کشی به دفتر ها و نوشته های دوران دبستان خودم برخوردم ... آرزو کردم در همان روزها باقی می ماندم.حتی آرزو کردنمان هم رنگ و بوی کلیشه گرفته.حتی نوشتن از کلیشه ای بودن آرزوهایمان هم کلیشه ایست!
دوستی ها...روابط...حرف ها...کنایه ها...تمام حرکاتمان تکراری شده.هیچ نبوغی را نمیبینی...هیچ چیز جذابی نیست...حماقت ها پررنگ تر به نظر می آید...این روزها تنه خوردن در میدان انقلاب برایم درد بیشتر دارد...این روزها...تنها فایده ی یک ام-پی۳ پلیر به نظرم فقط این است که صدای متلک گفتن افراد را نمی شنوی..بارها شده که فقط به یک سری اصوات گوش کردم به جای یک موزیک آرامش بخش!!!
نمیخواستم از کلیشه ها حرف بزنم...ولی انگار بزرگترین حرص و دغدغه ام بوده که اینطور سراسر نوشته ام رو گرفت...و عجب نوشته ی بی سرو تهی شد!
روزها..روزهای جشنواره ی تئاتر عروسکی دانشجویی است...روزهای پرکاری یک خبرنگار تئاتر..روزهای پرکاری من...ولی روزهاست که کنج خانه خودم را حبس کرده ام.روزهاست که تلفنم قطع شده.روزهاست که جواب دوستانم را سر بالا میدهم و روزهاست که همه چیز را خاکستری میبینم...

نه!هنوز نا امید نشدم...ولی در حسرتم...در حرص و حسرت اینکه هنوز فروردین تمام نشده...هنوز سال به معنای واقعی شروع نشده و من انرژی نداشته ام را از دست دادم...انرژی هایتان را در خودتان حبس کنید.سال خوبی در انتظارمان نیست.
مریم مهتدی
سلام. به مانند همیشه شادی را برایتان آرزو مندم.
بعد از مدتها از افراد معدودی که به وب لاگ من سر می زنند یک خواهش دارم.
دوستی دارم که به شدت شیفته صادق هدایت است و مجموعه عکس ها ٬ دست نوشته ها٬ کتاب
های قدیمی و دست نخورده هدایت را آرشیو کرده است.
متا سفانه به شبکه عنکبوتی اینترنت دسترسی ندارد. از من خواست که از دوستان گسترده ام بخواهم
که هر کس عکسی ٬ دست نوشته ایی ٬ از هدایت داشت به آدرس من میل کند تا از آرشیو اش کامل
شود.
دوستان به دوست من کمک می کنید؟ او هدایت را خورده . نمی دانم چرا دوست دارد عکس های او را
داشته باشد.لابد اندیشه اش را دارد و حالا به سراغ عکس ها رفته است.
ایمیل من ..... را هم دارید . سپاس همگی تان را می گویم.
ضمنا چنانچه خواستید در حق ما لطف کنید اسکن عکس را برای ما بفرستید.
هاله میر میری
شعار بزرگ٬ جدید و جذابیست.
مگر فرهنگ سازی اسلوب ندارد؟ مگرپایه و اساس نمی خواهد. می شود به روی هوا بدون آنکه راه
و روش را بدانیم و بگوییم فرهنگ را (آنهم بخش مادی اش را) می سازیم؟
مگر مصرف داخلی تولید داخلی نمی خواهد ؟ مگر فن و دانش داخلی نمی خواهد؟
نه جدا این شعار ایدئولوگ بی ریشه معنا دارد؟(به کم بسازیم تا همه چیز بسازیم؟)
آقایان . شما و امثال شما ها آن زمان که کشور را به مزایده می گذاشتید باید به مباحث می اندیشید!
۴۰۰ سال پیش! همزمان با همان کسانی که با اشکال اجتماعی خویش و با تکیه بر خرد ورزی دانش
انسانی را به روز کردند. پدیده دیالکتیکی فرماسیون اجتماعی را درک کردند و دانستند با دنیا چه کنند.
آن زمان شما هنوز با باور هایی که باد از تمدن سیاه پوش عرب برایتان به ارمغان آورده بود کلنجار می
رفتید. جوانهایتان را قربانی آرمانهای حاکمه می کردیدو آنها را با حنا و پایکوبی به حجله مرگ می
کشاندید. و این درست مصادف با زمانی بود که شرقی خای زرنگ ژاپنی کلنگ به دست میهن از دست
رفته شان را احیا می کردند.
حالا که دانش به روز شده غرب نان شب تان را می دهد٬ به فکر مصرف داخلی افتاده اید؟
فکر همه چیز را کرده اید؟............ تقسیم کاردر این مرز و بوم اتفاق افتاده است؟ چند در صد مواد خام
تولیدات داخلی را دارید؟ با شما هستم.............. ای جمهوری ایی که استقلال پایه حسرت ها و شعار
های شماست؟ بعد از بیست سال در تولید گندم خود کفا شدید. بهتذین خاک نواحی شمالگان کشور
را پوشانده و چای در این خاک نهایت رشد خود را خواهد داشت اما شما هنوز چای وارد می کنید.
از گاز و نفت و ارز که دیگر بگذریم. صدقه سرتان.
نه .... نه .....نه . قبل از نوشتن باید تفکر کنید که در این سالها هیچ گاه این کار را نکرده اید. تنها شور
حسینی می گیردتان. تفکر کنید. تفکر
هاله میرمیری
این گزارش رو من تو سایت خبری خانه هنرمندان نوشتم . دیگه هم نمی تونم حس صبحم رو تکرار کنم
پس همین جوری بخونیدیش.....
:: استاد علی اكبر صنعتی در بستر خاك آرميد
شايد مرگ پايان كبوتر نباشد؛ شايد بايد پرواز را به خاطر بسپاريم چون پرنده مردنی است. كسی نميداند! مهم چه سان زيستن است. اين كه پس از رفتنت كوچك و بزرگ، شاس و ناشناس، هنرمند و غيرهنرمند، سياستمدار و غيرسياستمدار از پس پيكرت راه بروند و از خوبيهايت، فرزانگی ات، جسارتت، مردمی بودنت سخن بگويند و در واپسين دقيقههای رفتن از زمين، در ساعاتی كه قرار است به آن چه بودهای تبديل شوی اشك بريزند. انسان خوشبخت كسی است كه در هنگامهی مرگش همه اشك بريزند و او بخندد. به مانند زمان آمدنش كه همه ميخنديدند و او ميگريست.
پيكر پاك استاد علی اكبر صنعتی نقاش و مجسمهساز ايرانی صبح امروز طی مراسمی با حضور معاونت هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، رياست مركز هنرهای تجسمي، دبير فرهنگستان هنر، استاندار كرمان و جمعی از هنرمندان و هنرجويان در مركز فرهنگي-هنری صبا به سمت بهشت زهرا تشييع شد.
به گزارش سايت خبری خانهی هنرمندان ايران، اين مراسم با قرائت فرازهايی از سخنان مرحوم استاد علی اكبر صنعتی در خصوص پيشينهی زندگياش آغاز شد.
بخشی از اين سخنان به شرح زير است:
در دورانی پا به عرصه ی گيتی گذاشتم كه جز رنج و اندوه، بدبختی و بيماري، جنگ و سياهی سوغاتی ديگر برای بشر تصور نميشد و فقر با سايهی شوم خود توان آن چه را كه ميبايست انجام دهيم از ما سلب ميكرد.
چشمانم را كه گشودم طاعون پدر را از ما گرفت و خيلی زود يتيم شدم. خوب ميدانم يتيمی چقدر سخت است. چقدر من و بی بی مزهی تلخ فقر را ميشناختيم. بی بی چقدر تلاش ميكرد تنها پسرش سايهی شوم فقر را احساس نكند. بعد از اين همه تلاش و پس از عمری عشق ورزی به هنر چون با پوست و استخوان خود درد فقر و گرسنگی را احساس كردم دوست دارم بی هيچ چشمداشتی تنها برای رضای خداوند بخشی از آثارم را با هدف كمك به محرومين در اختيار جمعيت هلال احمر قرار دهم.
دكتر «نوبرمطلق»- دبير فرهنگستان هنر- دربارهی در گذشت استاد صنعتی گفت: «ما شاهد رفتن نسلی از هنرمندان هستيم كه خودمان را به آن ها مديون ميدانيم. فرهنگ و نسل فرهنگی امروز به شدت مديون مميزها، تجويديها و صنعتيهاست».
وی صنعتی را اسوهی خلاقيت و تلاش و مردمداری دانست و افزود: «صنعتی هنرمندی متواضع، مردمی و جسور بود. او زبان سنگها را ميدانست و آنها را به گفتن واميداشت. صنعتی نشان داد كه هنر خار و سنگ را مانند موم نرم ميكند».
سپس پيام استاد علی اكبر صنعتی برای سومین جشنوارهی هنرهای تجسمی منطقهای خوانده شد.
معاونت امور هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي- دكتر «محمدحسين ايمانی خوشخو»- فاجعهی وارده را به جامعهی هنری كشور تسليت گفت و از نبود وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی جناب آقای «محمدحسين صفارهرندي» به دليل حضور در جلسهی دولت پوزش طلبيد.
ايمانی خوشخو پيام وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی كه تسليت به خانوادهی مرحوم بود، قرائت كرد.
سپس «رئوفينژاد» استاندار كرمان نيز از طرف مردم شريف كرمان ضايعهی دردناك درگذشت پير فرزانه را تسليت گفت.
وی همچنين افزود: «اصرار مردان و زنان كرمانی برای تدفين استاد فرزانه در زادگاهشان باورنكردنی بود. اما به دليل آن كه استاد در وصيتنامهی خويش تاكيد بر بودن مزارشان در پايتخت داشتند، گوش دل بر آن سپرديم».
رئوفی نژاد از برپايی و افتتاح موزهی استاد صنعتی در كرمان خبر داد و افزود: «مفتخر بوديم كه اين موزه با دستان عالی قدر استاد افتتاح شود. اما امروزه موزه در غياب ايشان و با دستان خانواده معظم ايشان د ر ارديبهشت ماه افتتاح خواهد شد».
دكتر «عبدالمجيد حسينی راد»- رياست مركز هنرهای تجسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و مدير موزهی هنرهای معاصر- ضايعهی فوت مرحوم علی اكبر صنعتی را تسليت گفتند و صنعتی را هنرمند تودهی مردم و هنرمندی كه مردم و هنر را به يكديگر نزديك كرد، دانستند.
در انتهای اين مراسم يك ساعته، آقای مشهديزاده و دارابی به نمايندگی از خانواده و شاگردان استاد، سخنانی ايراد كردند و از محبت صنعتی و خصايص انسانی ايشان گفتند.
دارابی شاگرد استاد هنر را از زبان وی تعريف كرد و گفت: «استاد همواره ميفرمودند كه اين پيكرهای بيجان به اسم مجسمه يا اين نقوش مصلوب بر ديوار ،هنر نيست. مجسمهساز، نقاش و هنرمند خداوندگاريست كه به پيكرهای بيجان، جان و شعور بخشيد و آنها را به حركت واداشت».
وی افزود: صنعتی بالاتر از هنر نقاشی و مجسمهسازي، انسانسازی را هنر ميدانست.
و سرانجام با پيام قدر دانی شاگرد استاد از تمام ارگانهای دولتي، موسسات، پزشكان و پرستاران كه در طول 4 سال بيماری از استاد مراقبت كرده بودند، پيكر علی اكبر صنعتی به سوی قطعهی هنرمندان بهشت زهرا تشييع شد.
خانهی هنرمندان ايران درگذشت مجسمهساز شهير و چيرهدست كشور را به خانوادهی محترمشان تسليت عرض ميكند.
ضمناً مراسم سومين روز درگذشت ايشان روز جمعه مورخ 18/1/85 در مسجد الجواد ميدان هفتم تير از ساعت 30/11-10 برگزار خواهد شد.
زلزله اومد................... اوف!
باز هم مصیبت.
کمبود آب آشامیدنی٬ چادر٬ مواد غذایی ٬ پیام های تسلیت٬ کمک های بی سر وته تیرو های امدادی
وای.................. به خدا دیگه داریم میمیریم. یعنی اصلا نمی دونم.
این دفعه دیگه کمک ها به کجا می ره نمی دونم.
تا الان که همه اقدامات در حد حرف بوده.
کمبود دارند ........... باران آنها را با مشکل روبرو کرده است..... وزیر بهداشت تنها می گوید
سرم در حال ترکیدن است.
در ضمن اسامی و آمار تلف شدگان رو از رو سایت ایسنا بخونید.
فعلا نز دیک ۵۰ تا!
آخیش خدای گنده مردیم از خوشی.

پس از این همه مصیبت کشیدن در طول سال ۸۴ ٬ به نواحی شمالگان کشور میروم.
در این سفر همه چیز را با خود می برم و امید وارم تنها چیزی که با من بر می گردد٬ خیالی آسوده
و تفکری آرام باشد.سلام همه دوستان بسیار خوبم را به آبی دریا ٬ سبزینگی جنگل و آفتاب یکدست
آنجا خواهم رساند هر چند که همگی خوبان من به کجا آبادی رفته اید و فراغ خاطر پیدا کرده اید.
روزگارتان بهروز٬ کامتان شاد باد.
اگر می خواهید کمی بیشتر درباره اکبر گنجی بدانید٬ در گوگل سرچ کنید و ببینید که لینک درباره اکبر
گنجی به شما چه می گوید:
عیدی های طلایی٬ جوایز ارزنده ٬ پژو ۲۰۶٬ اینترنت رایگان (برای اینکه پشت در سایت های فیلترینگ جان بدهید)
همه و همه اطلا عاتی است که درباره اکبر گنجی به شما می گویند.
نمی دانم و نمی دانیم جواب مقامات قضایی برای یک کم بیشتر دانستن درباره ی یک روزنامه نگار
چیست؟
همین؟! ذسترسی به این سایت طبق دستور مقامات قضایی مقدور نمی باشد؟
بعد در یک جلسه ۲ ساعته در پاسخ به خبرنگاران فرهنگی بگوییم که نباید به ارزش های اجتماعی تعدی کرد؟
بهار آمده آقای وزیر ! اما ما باز هم می خوابیم.چون شما می خواهید که بخوابیم! چون شما به میراث
گذشته گانتان دانسته اید که برای ماندگار بودن دولت ایدولوژیک از چه حربه ایی استفاده کنید!
چون خوب دانسته اید برای ماندگاریتان باید مردم گرسنه وبی سواد باشند.
فکر کنید که ما خوابیم.!
مثل اینکه سایه پر هیبت عزراییل دست از سر جماعت هنری ایران بر نمی دارد.
سروش خلیلی هنرمند پیشکسوت سینما وتلویزیون٬ چه می گویند ؟ ...........هان .. جان به جان
آفرین تسلیم کرد.
میدانید !برای ما زمینی ها خیلی مهم است که بدانیم چرا کسی میمیرد؟!
اگر به دنبال چرا هستید باید بگویم که کسی نمی داند و من هم رویش. اما مهم آنجاست چرا نقطه ای
به نام نقطه پایان که هیچ کدام از ما از آن خبر ندارد فرا می رسد؟
این نقطه یا سرطان خون است یا سکته مغزی است یا تصادف است یا غرق شدن در آب وحتی سوختن
از ارتفاع پرتاب شدن٬ قتل٬ گلوله خوردن و غیره را هم در بر می گیرد.
اما اینکه چرا باید بیاید را از ارگانیسم باید پرسید از سرنوشت باید پرسد و از اویی که هیچ گاه ندانستم
غیر از اینجا٬ [] کجاست؟!
به هر حال سروش عزیز هم رفت. به کجا خودش می داند.
راست می گویند که انسان حیوانی است اجتماعی .
در این چند روز ٬ (اول و دوم فروردین) که از خانه بیرون نرفته ام متوجه تمام موضوعهایی که به مغزم نمی
آیند شدم. راستش برای تعطیلات برنامه های ویژه ایی داشتم که تا به امروز به نوعی لغو شده است.
خواندن مطالب پیشین٬ دیدن فیلم های دیده نشده٬ جلو انداختن تحقیق های دانشکده و کمی هم
تفریح و استراحت.
تا به امروز که دومین روز تعطیلات است٬ تنها توانسته ام مقداری از کتاب جامعه شناسی آنتونی گیدنز را
بخوانم ٬ فیلم نون و گلدون محسن مخملباف را ببینم٬ و مقداری هم عکاسی کنم٬ و معنای گونه گون
واژه آزادی را از کتاب دایره المعارف علوم اجتماعی استخراج کنم.
همین!
خوب من ۱۱ روز دیگر وقت دارم مگه نه؟ همه ی ما عادت داریم که به آینده چشم انداز داشته باشیم.
از ریختن برنامه برای آینده لذت می بریم. در صورتی که وقتی آینده مان حال می شود ٬ برنامه ایی برای
آیینده می ریزیم. سهوا یا عمدآ تفاوتی ندارد. یا ما خودمان باعث آنیم یا حادثه ایی باعثش.
خوب امید وارم ما بقی این روزها فقط به سلام ! حال شما ! صد سال به این سالها .......... نگذرد.