تبليغاتX
::.. جامعه + شناس ..::
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385
چی می خواستم بگم؟
 امروز با دیدن یه صبح آفتابی و با شنیدن صدای پرنده ها به خودم گفتم امروز دیگه شاعرمی شم. یا حداقلش اینه که می تونم یه داستان کوتاه بنویسم.                                

                                         

 مثل مارکز روزی ۱ ساعت پیاده روی کنم... نان تازه  بگیرم به خونه بیام... صبحانه  مختصر و کاملی  بخورم ... شروع به نوشتن  کنم.. روزی ۱ الی ۳۰/۱ مطبوعات رو مطالعه کنم... علاوه بر اون کتابهای تازه انتشار یافته رو بخونم...۲ال ۳ ساعت  بنویسم... و پس از پیاده روی عصر و خوردن شام مختصر کتابهای فلسفی رو مطالعه  کنم... و سر آخر بخوابم. خلاصه تو این رویا بودم که از دفتر تحریریه زنگ زدن گفتن گزارشت آماده است؟ گفتم دارم تنظیمش میکنم... گفتن: خانم میری این جوری نمی تونیم با هم کار کنیم؟! گفتم واسه ساعتی که قول دادم می رسونمش ... گفتن سریعتر خانم! امروز بزرگداشت ایبسن هم هست نیرومون کمه.... گفتم: چشم! از هپروت اومدم بیرون از جبروت هم که قبلا آومده بودم بیرون... افتادم رو لاسوت حالا هم که اینجام... دارم گفتگو ی بهروز غریب پور و پیاده میکنم و می فهمم که چققققققققققدر مونده تا گابریل گارسیا مارکز بشم و احساس کنم زنده ام که روایت کنم. فعلا تو روزگار دانشجویی باید یه مبلغی داشته باشم که صرف پول کرایه و یه ساندویچ و یه دونه فیلم و یه نوار کنم تا ببینیم بعد ها چی می شه ... ببینم اینقد مرد عمل هستم که بخونم   و زحمت بکشم و بنویسم  وکار کنم  و بعد به کسی بگم مطلبت چی شد یا نه؟ امید وارم یه همچین روزی رو ببینم... برای خود کار کردن... پایگاه اجتماعی درست داشتن.... تو کشور جهان سومی... یعنی می شه؟؟؟

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 8:50 PM | | لینک ثابت
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385
پیش به سوی دانش
 

                                             

امروز زیر بار علم دانش ملت تو خیابون نزدیک بود له بشم . تازه انقدر این بار زیاد بود که به خاطرش یک ساعت ونیم پای پیاده از میدون دانشگاه شهید بهشتی تا دم اتوبوس های هفت تیر اومدم. وقتی هفته ی پیش یه یکی از دوستام که با هم از دم مانیتور گنه بک میدون هفت تیر رد می شدیم گفتم به این می کن صنعت فرهنگ خیلی متوجه نشد که چی میگم... اما من خودم خوب می دونستم که چی میگم. تا چند روز پیش غر می زدم که نمایشگاه کتاب امسال چه بی سر صدا ست. نه شلوغی نه ترافیکی نه ظرف های یک بار مصرف سیب زمینی نه کاغذ های تبلیغ قلم چی..... اما امروز فهمیدم که اشتباه کردم. خوب این حق صنعت تبلیغات یک شهره که تنها ماکارونی و فرش ماشینی کویر یزد و ازدواج به سبک ایرانی رو تبلیغ کنه ... این صنعت اصلا  حق نداره که فرهنگ رفت آمد درست و فرهنگ کتابخوانی صحیح رو گسترش بده. این صنعت و مابقی زیر مجموعه هاش باید به فکر کمیت نمایشگاه کتاب باشه و به این فکر که تاکسی ها از آب گل آلودش ماهی بگیرن و کرایه ی ۲۰۰ تومنی رو ۱۰۰۰تومان حساب کنن. یا اینکه وسط نمایشگاهی به این عظمت که یک عالمه مهمون خارجه داره طناب بکشن و محل رفت و آمد مردم رو سنگفرش کنن. خلاصه درد سرتون ندم این بساطی که گفتم دیباچه ایی که از بیرون بهش نگاه کردم .تا چند روز دیگه میرم داخلش و خبر های مهم فرهنگی دیگه بهتون می دم.

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 8:36 PM | | لینک ثابت
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385
شاید روزی....
 

به مادرم گفتم دیگر تمام شد . همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد.

شاید روزی ساعت ۷ صبح زنگ نزنند. ساعت خواب مانده یا من؟ چرا هیچ کداممان پیام زنده بودن نمی دهیم؟ نه من..... نه ساعت؟ ......چه کسی می خواهد ما بمیریم؟ من؟ تو؟ او؟ ما؟ شما یا  ایشان؟ اصلا اهمییت ندارد . زندگی  نمی کنیم.... کار نمیکنیم..... درس نمی  خوانیم.... عشق نمی ورزیم....و نهایتا میمیریم. مهم جهان آن سرزمینی است. نه در این دنیا میکاریم نه در آندنیا درو می کنیم. مهم آن ست که خداوند از ما راضی باشد. از سر کارهایمان تک به تک بیرون می شویم .... عیب ندارد... این نبود یک کار دیگر.. منشی....  حسابدار با آموزش ۱ هفته ایی ، آرایشگر، کارگر.... حرف نباشد  شاید روزی خدا وند برای ما کاری دست  و پاکرد. دیر و زود دارد سوخت وسوز ندارد. شاید روزی در این مملکت تخصصی یافتیم.... البته شاید! 

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 0:28 AM | | لینک ثابت
جمعه یکم اردیبهشت 1385
ارشاد با اعمال شاقه
                                          

                                                  

حلول گامهای عقبگردمان را جشن بگیریم. بادی در غبغب بیندازیم و از آزادی و دموکراسی صحبت کنیم.آره راست می گیم حراست از کیان خانواده ها در دست زنان بسیجی است. بله شک نکنید که این زنان با محبت و ریاضت کشیده در راه حق سلاح همه را می دانندو ضمنا میدانند انسان دارای قوه ی بسیار ارزشمندی به نام قوه ی تفکر است. انسان حرمت دارد و باید برای ایده و تفکرش ارزش قائل بود.همه اینها را می دانند. تازه بحث اختیار و جبر بشر هم که از کودکی در درس پر اهمییت تعلیمات دینی آموزش داده شده٬ و مشروعیتش برای همه ی ما واضح و مبرم است. دیگه جای بحث نیست.چشمممممممممم ! نه! چرا احساس محرومیت کنیم ! نه ...نه  هر چه شما بفرمایید.نه ما نمی دانیم قانون یعنی چه وهر سرزمینی قوانینی دارد. چشم از شمایاد می گیریم. یاد می گیریم که به کیان خانواده ها بیندیشیم و اصلا مشکلات عدیده تری مثل تعداد جوانان بیکار ٬ منحرف٬ بی خانواده٬ بی سواد٬ نا امید٬ افسرده٬ بی انگیزه برایمان اهمییتی نداشته باشد..... آخر می شود.... می توانیم. ااا نمیشه نداریم که....می شود می توانیم.فعلا به چهار سانت آستین و نیم متر پاچه ی شلوار بسنده کنیم.... خدا بزرگه ... ببینیم " خدا" چی می خواهد. الگو بسازیم و به انسان به شکل یک میمون نگاه کنیم... درست می شه آخر کیان خانواده ها در خطره و خانواده اولین نهاد بشریه! درباره ی کیان خوانواده ها در http://www.sharghnewspaper.com بخوانید(۳۰ فروردین)

 

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 9:17 PM | | لینک ثابت
جمعه یکم اردیبهشت 1385
علامت سوال
 

واقعا چند بار تو زندگیتون پیش اومده که  علامت سوالی به این ..........................................  بزرگی داشته باشین؟ یا اینکه خصلتهایی به شما نسبت بدن که تا حالا فکر می کردید که اصلا اون خصلتا ربطی به شما نداشته؟تا حالا شده به اصول نقد کردن آدما و شرایط نقد کردنشون فکر کنید؟! اینکه چه وقت ، کجا و با چه لحنی نقدشون کنید که موثر باشه؟ اینکه خردشون نکنید؟ هاله ی اشک رو تو چشمشون ببینید و بفهمید که این آدم احتیاج به کمک داره؟من واقعا کجا و به کی می تونم اینا رو بگم ؟ به خدا دارم می ترکم.... با هیچ کس احساس راحتی ندارم.بعضی مواقع به خودم می گم تو هنوز نتونستی خودتو کمک کنی و راحت و روون باشی ! چه طور می خوای شریک یه آدم دیگه باشی اصلا نمی دونم چرا این حرفا رو دارم اینجا می نویسم؟! ولی حرف را باید زد ... درد را باید گفت ....به خدا منم دردم میگیره....غم دارم ، غصه دارم به کی بگم که تنها جرم من جوانی عجین به درک شرایطه؟ ببینم شما ها راه حل شادی رو می دونید؟ تو رو خدا نگید بی مسئولیتی... نفهمیدن....و.. من نمی تونم حوان باشم، تو ایران زندگی کنم، درس بخونم، آرمان داشته باشم، نگران آینده ام باشم، نگران مختصات دانستنم باشم، به خانوادم فکر کنم یا نکنم و انگ بی تقاوتی بخورم، زندگی مشترک آرمانی تشکیل بدم و اساسا زنده باشم و در ضمن همه ی اینها شاد هم باشم. گرچه که میدونم به دنیا اومدم که آزاد باشم ، بجویم و انتخاب کنم،  عشق بورزم، ایمان داشته باشم و شاد باشم ..........

آخ......... چرا نمی تونم اساس این ایدلوژی رو دوباره پی بریزم؟ چرا این اندیشه تا اعماق سلولهایم نفوذ کرده؟ چرا از تجربه های تازه می ترسم؟..... نمی دونم!مگه شما توی این فضای مجازی بی انتها صدای منو میشنوید که کمی آروم شدم؟ هان؟ بگید تو رو خدا اگه می شنوید بگید.... من می خوام که خیلی بهتراز این باشم . بهترا ز این فکر کنم. دوست داشتنام ملموس باشه.... در عین حال مال خودم هم باشم. می شه به نظرتون؟

(هاله میرمیری)

نوشته شده توسط در 8:40 PM | | لینک ثابت