تبليغاتX
::.. جامعه + شناس ..::
جمعه نوزدهم خرداد 1385
سلام خدا
                                            

امروز زیر دوش حموم حسابی باخداحرف زدم. حرف که نه غر زدم. بهش گفتم اینجا خیلی کارا دارم واصلا دلم نمی خواد فعلا زیارتش کنم وزیارتم کنه. گفتم خدا بودن خیلی خوبه ولی نقاشی کشیدن کتاب خوندن/ موسیقی نواختن/ سفرکردن/ عکس گرفتن/ قهوه خوردن/ سیگار کشیدن/ زندگی کردن/ عاشق بودن..... خیلی بهتره.خندید. بهم گفت دیگه نیای نق بزنی بگی من دغدغه ی اجتماعی دارم؟ چرا طبقه وجود داره؟ چرا تاریخ در مملکت ما تکرار نمی شه؟ چرا یه عده می خورن و گردن کلفت می شن و یه عده نازکی مویرگ شون از زیر پوستشو ن پیداست ها....گفتم :خوب .گفت :دیگه نگی آگاهی اصل زندگی یه اگه آدم یه چی بخونه دیدش عوض میشه و اصلا می شه یه آدم دیگه ها...گفتم:خوب.گفت: ازاین به بعد فقط بشین کتاب بخونو  نقاشی بکشو موسیقی بزنو سیگار بکشو موسیقی گوش کنو قهوه بخور و در ضمن عاشق هم باش. گفتم همه ی این کارا رو می کنم. تو چی کار داری؟ فقط بشینی حکم مرگ من و این واونو امضا می کنی؟ که کی مولانا می شه کی هیتلر ؟ کی داوینچی کی بوش؟همین؟! چرا یکی برات خاصه یکی برات عام؟ گفت چرا نداره.... به تو چه.... من چیزی می دونم که تو نمی دونی....گفتم خوب بگو منم بدونم ..... گفت: اون موقع دیگه سر نیست ...شعبده نیست.منم سکوت کرد.فهمیدم توی این همه مدت برای شعبده بازی یک موجود بزرگ جون کندم.... اما هنوز تنها دل خوشی ام کتاب خوندنو/ نقاشی کشیدنو/ موسیقی زدنو/ موسیقی گوش کردنو/ نوشتنو/ قهوه خوردنه. سکوت کردم و از حموم اومدم بیرون.

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 7:18 PM | | لینک ثابت