تبليغاتX
::.. جامعه + شناس ..::
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385
حکایت غریب ایرانی بودن

ایرانی بودن هم برای خودش عالمی دارد و حکایاتی که غالبا شنیدنی است. چندی پیش نمی دانم در حدود ۲ سال پیش٬ در حوزه ی جامعه شناسی کتابی  منتشر شد به نام جامعه شناسی خودمانی.که البته همه ی اساتید مربوطه که -به زعم خودشان غولهای جامعه شناسی اند-٬ از کتاب بد گفتند که ال است وبل. من نمی دانم. کتاب را نخواندم که بدانم علمای دهر از چه باب و منظری بدان خورده گر فته اند. اما اگر مولف محترم کتاب٬ از روشی علمی و پیمایشی دقیق در باره ی ایرانی بودن وصفات متحمله بدان٬ سود جسته باشد و قدرت بیان ریز و درشت این صفات را داشته باشد٬ جای تبریک دارد.

به راستی که جماعتی هستیم شگفت انگیز و رعب آلوده...با شنیدن این حکایت ابعاد این شگفتی را در یابید

چند شب پیش به همراه خانواده مدعو  سوری جهت وصلت دو جوان بودیم(همان عروسی خودمان).باغی در میان راه جاده ی لواسانات و فشم با هوایی خوش و فضایی که از حیث آب و رنگ به فردوسی برین می مانست.با جامه ایی آراسته و در نوع خود مزین و ارد باغ شدیم بی آنکه بدانیم چه انسان های  آراسته به تمدنی در آنجا جای خوش کرده اند.سرتان در د نیاید.از محفل بگویم.زمینی به وسعتی گزاف٬ چیزی در حدود ۳ الی ۴ هزار متر مربع.پوشیده از کف پوش لاکی اعلا با روکش هایی از تور وساتن و سرمه که بر تن صندلی ها پوشانده شده بود.باغ پر بود از درخت هایی بی نام ونشان که به انواع منور های ریز نقش مزین شده بودند.و شیرینی و گل میوه هم که فراخ.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 2:23 AM | | لینک ثابت
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385
سلام سینما....2

آمدن فصل تابستان برای سینمای رخوت آلود ایران اتفاق مبارکی بود.اتفاقی که فعلی به غیر از خمیازه کشیدن و مگس پراندن برای گیشه به ارمغان آورد.آمدن و ماندن یک ماه واندی آتش بس سر آمد خوبی بود تا افراد برای دیدن فیلم های دیگر  رفتاری اشتیاق آمیز از خود نشان دهند. این شد که پس از آمدن یک هفته ایی به نام پدر به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا و کافه ستاره فیلمی از سامان مقدم به نام پدر در صدر و کافه ستاره صدراعظم باشد.

                                     

کافه ستاره به زعم دوستانی چون لیلی نیکونظر فیلم خوش ساخت وتر تمیزی است.فیلمی با روایت یک خطی ساده که با پیگیری قصه ی زندگی سه زن کامل می شود.لیلی راست می گوید.کافه ستاره با ساختار نو و بدیع خود٬ جایگاه ویژه ایی در نگاه مخاطب عام باز می کند و با همین ساختار فرم گرا و تکنیک ویژه اش در نگاه آنهایی که به دیدن فیلم اپیزودیک عادت ندارند مقبول تر می افتد.چنین نگاهی باعث می شودتا مخاطب همیشگی سینما در مقابل این ساختار تازه واکنش نشان دهد و گاهی از در مبهوتی وآشفتگی شگفت آوری سر در بیاورد.بدین جهت باید به پیمان معادی -فیلمنامه نویس جوان- وسامان مقدم-کارگردان تبریک گفت.اما نمی دانم چرا دیدن فیلم کافه ستاره مرا به یاد فیلم ساعت ها ساخته ی استیون دالدری و کتابی به همین نام٬ نوشته ی مایکل کانینگهام انداخت.ساعت ها برنده ی ۹ جایزه ی اسکار و محصول سال ۲۰۰۲ در آمریکا٬ روایت زندگی سه زن به نامهایکلاریسا (با بازی مریل استریپ) به عنوان یک ناشر٬لورا (با بازی جولیان مور) در نقش یک زن خانه دار٬ و ویرجینیا وولف (با بازی نیکول کیدمن و برنده ی بهترین بازیگر نقش اول زن در سال ۲۰۰۲)به عنوان یک نویسنده است که ارتباط معنا داری بین آنها وجود دارد و زندگی هر سه آنها را تحت تاثیر قرار می دهد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 3:32 PM | | لینک ثابت
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
برگی از ادبیات...2

ادبیات ایران سیر پر فراز ونشیبی دارد.بررسی این سیر و پرداختن به اوج وحضیض های آن هر مخاطبی را به شگفت وا می دارد. چه آن زمان که نویسندگان این مرز و بوم تنها از آیین های پرستش٬از مهر و میترائیسم در کتب مقدس سخن گفتند اند و چه موسمی که در اوج خفقان٬ظلم٬ بد سرشتی به موعظه های اخلاقی پرداخته اند.همه و همه خبر از پستی ها وبلندی های زمانه ی نویسندگان وتغییرات اجتماعی می دهند که ذهن نویسندگان وبه تبع آن نثر شان را متفاوت ساخته است .

                                        

ادبیات ایران هم به مانند تمام ادوار بشری دوره ایی را به اسطوره پردازی و ادبیات حماسی گذرانده است.دورانی که با حماسه پردازی ها و تاکید بر خرد و وجدان جمعی شروع شد و با اعتقاد به خدایان چند گانه به سمت وسوی خداوندگار یکتا متمایل گشت.در این میان فردوسی بزرگ!نقش بسزایی در یاد آوری شان ایرانی وجنگاوری ها وپهلوانی های ایرانیان بر عهده داشته است. او با شهنامه ی پارسی خود به ملت متراکم ایرانی امید زیستن داد وباری دیگر روحیه ی از دست رفته ی ایرانی را به کالبد نیمه جانش باز گرداند.اینکه چرا وچگونه مردمان ایرانی وبه خصوص نویسندگان ومتفکران عصر پس از یک دوره تجربه ی ادبیات حماسی به سوی ادبیات اخلاقی٬پند وموعظه و گاها عرفان و تصوف روی آوردند دلیل جامعه شناختانه ایی دارد که از مجال این نوشتار خارج است.اما نکته ی مهم آن جاست که پس از ورود کامل اسلام به فلات ایران و حلول اندیشه ی اسلامی با چاشنی ایدئولوژی٬ ادبیات ایرانی رنگ وبوی أیین اسلامی گرفت و اندیشه هایی چون تقدیر گرایی٬ جبرگرایی مطلق و گاها نسبی گریبان گیر نویسندگان ایرانی شد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 0:14 AM | | لینک ثابت
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385
ریاست شخصی،دست نوشته های تخصصی...!

اینهم از رییس جمهور دموکرات.

درباره ی احمدی نژاد و زندگی شخصی اش٬ در وب لاگ تخصصی وی بخوانید....!

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 0:38 AM | | لینک ثابت
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385
چرا این جنگ دست از سر ما بر نمی دارد؟!

سلام سینما... ۱

هنوز اینجاست.سیبک گلویم را می فشارد. می بینمش که از فرط درد بالا و پایین می رود...و اگر مدیریتش نکنم٬ می شود نم اشک وپس از آن باران است که می بارد.بغض دارد از پای در می آورد مرا...عرقم سرد است.سخت ملتهبم.مگر چند سال دارم؟هیچ!به زور ۴ سال.خوب یادم مانده علامتی را که می شنیدیم.من می شنیدم٬لیلا ولادن وتمام ۴ساله ها.علامتی که قرمز بود وصدایی سخت رعب انگیز داشت.وضعیت بحرانی را اعلام می کرد.و ما٬ من٬لیلا ولادن وتمام چهارساله ها در حالیکه از فرط ترس شلوارهایمان را خیس میکردیم  و همچون بزغاله ایی که شکمباره ی مادرش را می چسبد دامان مادر را می گرفتیم و در دالان های تنگ وتاریک اتاقک های خیس و نمناک پناهکی می جستیم.یادم هست که چرخ دوچرخه ی هیچ چهارساله ایی باد نداشت.وعروسک هیچ کدام از آنها چشمی٬ مویی ولباسی.می نشستیم تا بگویند می توانیم به خانه برگردیم .و ما همواره در راه بودیم. چو امروز که درراهیم

                          


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 2:23 AM | | لینک ثابت
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385
مزه ی گس قانون

۱۸۰ سال  است که از تاریخ انتشار اولین روزنامه ی ایرانی میگذرد.این را محمد گلبن پژوهشگر تاریخ مطبوعات ایران می گوید.

عصر روز چهارشنبه هجدهم مرداد است که با یک دنیا خستگی به کافه تیتر می روم.شاید دلیل این خستگی دیدن فیلم« آبی» از سه گانه های کیشلفسکی باشد٬شاید مشغولیت ذهنی درباره ی شرایط کاری رضا ولی زاده وآینده ی مبهمی است که بر سر راه تمام جوانان قرار دارد٬ شاید بوی مرگی است که از بیمارستان نزدیک کافه می آید وبیتا خبرش را می دهد ویا شاید....

                                             

مهم اینجاست که حالا در کافه نشسته ایم ودرباره ی مطبوعات مشروطه صحبت می کنیم.محمد گلبن چهره ی آرامی دارد.  ۶۰ ساله به نظر می رسد و با نوع پوشش نشان می دهد که خیلی ایرانی مرسوم نیست.کراوات زده وموهایش را به عقب آراسته. صدایش آرام وخش دار است و گویش اش مقداری متفاوت. اما با تمام این حرف ها حرف هایش شنیدنی است.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 2:1 AM | | لینک ثابت
سه شنبه هفدهم مرداد 1385
پای درد دل یک دوست
وقتی شکوه درد واقعی را بیان می کند می شود این                                               

اخراج 5 روزنامه نگار از روابط عمومي شهرداري تهران در آستانه روز خبرنگار

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 7:47 PM | | لینک ثابت
سه شنبه هفدهم مرداد 1385
اینجا چراغی روشن است....

محمد آقا زاده همه فن حریف است. باور کنید. فقط نمی دانم چرا حرفهایش را نمی فهمند....این را از جلسه ی نقد فیلم اینجا چراغی روشن است٬ ساخته ی «رضا میر کریمی» فهمیدم. عصر روز دوشنبه شانزدهم مرداد فرهنگسرای هنر و باشگاه فیلم تهران٬ میزبان فیلم  اکران نشده ی میر کریمی بود.رضامیر کریمی با کوله بار سنگین جوایزش در جشن سینمای سال گذشته شناختم وپس از دیدن «خیلی دور خیلی نزدیک» وخواندن چند مطلب  ومصاحبه-از جمله نقد زیبای احمد طالبی نژاد در مجله ی هفت و...- بیشتر او را دریافتم.می دانستم که دغدغه ی پرداختن به تجربه ی دینی دارد اما با نگاهی تازه.گرچه که طالبی نژاد در آن مقاله که شماره وصفحه اش را یادم نیست به دیدگاه ایدئولوژیک وی تاخته بود٬ اما می خواهم بگویم که حرف میر کریمی وسینمایش به دل من می نشیند.

"اینجا چراغی روشن است" مانند دیگر کارهای میرکریمی وبه قول خودش متعلق به دوران ملتهب معرفت دینی است. نسخه ایی که باید تجربه می شد تا از دل آن خیلی دور خیلی نزدیک بیرون آید.-گرچه که  محمد آقازاده و علی معلم معتقدند این فیلم تجربه ایی است که به بار نمی نشیند- فصل اول فیلم روایت سفر معنوی جوانی است به نام قدرت(حبیب رضایی) که در ابتدای این سفر شکست می خورد.او می رود تا «آقا» را بیابد و از درد و رنج هم محلی های خود که دیگر معجزات امامزاده سلطان عزیز جوابگویشان نیست سخن بگوید.اما در نیمه های راه با نداشتن بلیط قطار ٬از ادامه دادن راه به ناچار باز می ایستد.در این سفر قدرت تنها می داند که باید حرکت کند و برود اما نمی داند به کجا می رود وچر ا میرود؟ 

                                                                                                                                                               


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 1:17 AM | | لینک ثابت
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385
برگی از تاریخ ادبیات...(1)

 

خواندن تاریخ همیشه برایم غیر قابل لمس بوده است. شاید به دلیل با واسطه بودنش باشد یا به دلیل نص خشکی که اکثر مورخین وپژوهندگان تاریخ دارند.اما وقتی این مقوله با سایر مقولات انسانی از قبیل ادبیات و اجتماعات توام میشوند٬ خواندنی تر است.گفتم تا دیر نشده ورضا سید حسینی عزیز -که وجودش در جماعت ادبی گوهری گزاف است- در میان ماست٬ اثر گرانقدرش را (مکتب های ادبی) خوانده باشم تا پس از رفتنش نادانسته نگویم: وای بر ما! چه گوهری را از دست داده ایم.

این شد که جلد اول مکتب های ادبی را آغاز کردم ودر واپسین صفحات اول نکات جالبی توجه ام را به خود جلب کرد. سید حسینی برای اینکه هم به ریشه پرداخته باشد وهم حوصله ی خواننده را سر نبرد٬ مختصری-حدود ۱۲ صفحه- درباره ی قرون وسطی و رنسانس وپیدایش ادبیات ملی در اروپا سخن گفته و این خود آغاز خوبی است.او در سطور اولیه ی کتاب آورده است که مکتب های ادبی معمولا با مکتب کلاسیک شروع میشود وتعریف اساسی ومختصر این مکتب«بازگشت به هنر قدیم یونان و روم به تبع نهضت اومانیسم ورنسانس است.»

                                                     


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 1:44 AM | | لینک ثابت
شنبه چهاردهم مرداد 1385
پلک فراموشی، برشی از یک زندگی

ساعت از ۶ گذشته که به کافه تیتر می رسم .نمی دانم حضور اندک مخاطبان به علت نارسایی خبری جلسه است یا عدم تمایل  آنها به شر کت در جلسه . دهمین نشست از سلسله جلسات کتاب پنجم است .من هستم٬ کامران محمدی و محمد آقازاده. آرزو هم کمی دیر می آید.با لاخره با همین تعداد جلسه شروع می شود ودر حین آن کم کم همگان می آیند.به رسم معمول جلسه کامران محمدی مختصری درباره ی آرزو می گوید واز محمد آقازاده که همیشه به عنوان پیشکسوت آغاز کننده است می خواهد که نکات مورد نظر خود را به عنوان منتقد بیان کند.

آقازاده شروع می کند.باورم نمی شود اینقدر احساساتی باشد. بغض می کند و با نگاه درون جوشی به داستان تمام حسرت خود را به بیرون می پراکند.از روزهای جنگ می گوید. از دوستانی که در آغوشش جان سپرده اند.از ارتباطی که با داستان گرفته است و.....

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 0:49 AM | | لینک ثابت
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385
مارکسیسم در دنیا دلبری کرده است!

احسان نراقی را کماکان همه می شناسند و اگر هم نمی شناسنداینجا درباره اش بخوانند.اینکه قبل تر ها چه بوده است وحالا چه می کند از حوصله ی این نوشتار به دور است.او چهارشنبه یازدهم مرداد مهمان کافه تیتر بود.آمده بود تا پیرامون جامعه شناسی ومسائل حاشیه ایی آن با اهالی کافه گپی زده باشد. با وجود ارادت خاص دوست عزیز و ارجمندم جناب آقای آقازاده نسبت به وی٬ می خواهم بگویم که گفتگو کردن وگپ زدن با نراقی مقداری صعب است.

او در مقابل پرسش های طرح شده موضع محافظه کارانه می گیرد و در پاسخ گویی به آنها مخاطب را گنگ می کند.البته با دوستان متوفق القول به این نتیجه رسیدیم که در ۸۰ سالگی داشتن چانه ایی گرم و بازخوانی اتم های زندگی کاملا طبیعی است.اتفاقا همین چانه های گرم منجر به پاسخی مبهم درباره ی روشنفکری ایران شدو او در پاسخ به این پرسش که چرا روشنفکران این دوران هرگز موجی که دهه های ۲۰ تا ۴۰ احساس کرد٬ حس نمی کنند به موسمی بودن نقش روشنگران در جامعه اشاره کرد.به عقیده ی وی نقش روشنفکران در جامعه منوط به ساختار های سیاسی و اجتماعی دوران مربوطه می شود.

                                                         

                                                       .              

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 0:35 AM | | لینک ثابت
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385
می خواهم آدم بزرگی شوم

اینکه الان کجا نشستم و این اراجیف رو شنیدم به درد هیچ کس نمی خورد. اینکه بدانید بر سر چه مسئله ایی هم اینجا نسشته ام به دردتان نمی خورد. فقط بشنوید از این شعار های تکراری که   ایام جوانی را به کام می کند و امید به آینه را گزاف تر.با یکی از دوستان دانشگاه بعد ازعهد بوقی قرار ملاقات گذاشتم.در رستوران گیاهی خانه ی هنرمندان ایران .جایی که از آن تقریبا خاطره ی خوشی ندارم. بعد از پیچش های بسیار٬ بحث بدان جا کشید که در این ایام چه می کنی وچه و چه.گفتم  راه می روم.لذت می برم. تفریحات سالم دارم.درس میخوانم.زندگی می خوانم ٬ زندگی می رانم٬ گاهی می بازم٬زمانی می برم و....بعد بی آنکه لحظه ایی تفکر کند که آیا من از او میخواهم که بگوید چه می کند شروع به صحبت کرد واز اهدافی سخن راند که یکی پس از دیگری تیک می خورند.از انسانی سخن گفت که متمدن است٬کار می کند٬از کارش لذت می برد٬ پویا و فعال است٬عشق می ورزد..اتفاقا اگر این انسان زن هم باشد٬خانه داری میکند٬برای شوهرش دلبری و برای فرزندش مادری.

به ساعت می نگریستم.چرا نمی گذرد این زمان لعنتی؟! وقتی تمام می کند شوهر بالقوه اش شروع میکند:« از بچگی دوست داشته ام کاری بکنم که با دیگران متمابز باشم.از جامعه وساختاری که ابعادش روز به روز به سمت یکنواختی می رود و همه چیز را یکسان میکند حالم بهم می خورد.عاشق استقلالم.در این جامعه خلاقیت صفر است. همه هر صبح زنده می شوند وشب میمیرند.معتقدم که می توانم انسان بزرگی بشوم.لویی پاستور اگر به تمسخر نا به جای اطرافیان زمانه ی خود می نگریست٬ هیچ گاه حتی یک میکروب هم نمی توانست کشف کند.»

حرفش را سعی میکنم به او بخورانم....فلانی...موبایلت را عوض کرده ایی؟ چه موبایل شیک وتر تمیزی داری! چه ایده ال های مشترکی با من داری !!!! موبایل بزرگ تر٬زندگی بهتر.۱۰ سال اول زندگی را کار می کنیم.۱۰ سال بعد را درس میخوانیم.۱۰ سال بعد را مسافرت می رویم. اگر عمری باقی ماند کارهای مهمتر.

اصلا زندگی آخر جمع همه ی اینها نیست. جریانی تفکیک شدنی است. که به اشتباه عجین اش کرده ایم......اوف نیم ساعت دیگر  هم گذشت.پیشنهاد می دهم که در محوطه ی خانه ی هنرمندان قدم بزنیم.از هم جدا می شویم.خوشحالم.به هیچ کدام از شعارهای موج اولی شان فکر نمی کنم.به موج سومی بودن خودم هم فکر نمی کنم.تنها به زندگی فکر می کنم.به بستری که باید با لذت پرش کرد ٬ حتی اگر آدم بزرگی نشد. 

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 4:44 PM | | لینک ثابت
دوشنبه نهم مرداد 1385
یک خط نوشته...
چرا برای نوشتن همیشه به دنبال مقدمه میگردم؟نوشتن نوعی رهایی است .میدانم این را ٬اما باز به نویسنده ها غبطه میخورم.می خواهم شروع کنم نمی دانم چگونه.نمی دانم... انگار لعنتی سحر شده است..و یا طلسم.مشوشم.اصلا فکر نمیکنم که دوست و دشمنانم نیز همین گونه مینویسند وتخلیه می شوند.....اما من چرا نمی شوم. میخواهم چیزی بنویسم که هم مرا ارضا کند و هم شما را بی بهره نگذارد.درباره ی هنر٬ ادبیات٬ جامعه شناسی٬ ارتباط اینها با یکدیگر... اما چرا نمی آید؟ خواهش میکنم تنها یک جمله برای شروع.ساعات دارد میگذرد و من هنوز هیچ کاره ام.خسته ام.بی حوصله ام.شده ام محمود درخت گلابی.محمودی که میخواست اما نمی توانست.محمدی که عاشق بود اما نمی دانست.محمودی که.... .

                                      

قول می دهم زیاد طول نکشد.قول می دهم خیلی زود همدیگر را بشناسیم. من از جلال و محمود و دولت آبادی بگویم وشما از خودتان. مینویسم از رنگ ولعاب هنر میگوییم از سیطره ایی که طی کرده است. از هموساپین ها یی که هنرمند بودند و خود نمی دانستند.از همه وهمه مینویسم.فقط شما را به خاطر انسانیت هم که شده این جوری نگاهم نکنید... من هنوز خیلی جوانم.به زور ۲۱ سال دارم.میشود ....میتوانم.آه احساس میکنم راه تنفس دارد باز میشود.

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 4:52 PM | | لینک ثابت
شنبه هفتم مرداد 1385
جامعه شناس سر به زیر

دقیقآ  دو سال و پنج ماه وچهارده روز پیش بود.پر از جوانی با سری رو به هوا که گاهی جلوی پایش را

می نگرد تا زمین نخورد٬وارد  دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه (آزاد) اسلامی تهران شدم. به زور۱۸

سال داشتم.یا حداقل می خواستم که داشته باشم و این دقیقآ مصادف با اوقاتی بود که بزرگترین

مشغله ام نا دانستن زبان انگلیسی یا اصول پایه ی کامپیوتر بود. ...

                                  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 4:11 PM | | لینک ثابت