تبليغاتX
::.. جامعه + شناس ..::
پنجشنبه سی ام شهریور 1385
سفرنامه ی یک روز فرهنگی...!

امروز یک روز فرهنگی درست و حسابی بود.روزی که از کنار هیچ چیز به سادگی نگذشتم و همه ی آنچه اتفاق افتاد را به حساب تصادفی بودنش نگذاشتم.انگار یک ارتباط منطقی درست و حسابی پشت همه ی گشت وگذار های امروز نهفته بود که آخرش هم ختم به نوشتن و خوش حالی وبد حالی من شد.بیدار که شدم٬ یک صبح معمولی را شروع کردم.صورتی آب زدم و مختصر صبحانه ایی خوردم.با گروهی از دوستان عزم رفتن به موزه ی ملی ایران(موزه ی ایران باستان) را کرده بودیم.این شد که من به سحر پیوستم و ما به بقیه.صبح بود و خیابان شلوغ.همه پی کاری می دویدند.از شرق به غرب....

                                                      

ماکسیما نشین و وسپا سوار می دویدند.از پی زندگی همه هراسان.اما ما آرام بودیم.حداقل امروز آرام بودیم.به موزه رسیدیم.به مکانی که مهد تمدن ۵۰۰۰ ساله و یا به قول سحر ۷۰۰۰ ساله بود.همه چیز بود.در تگنای پیچاپیچ تاریخ آنچنان گرفتار شدیم که گاهی یادمان می رفت کجای تاریخ ایستاده ایم.سحر تاریخ را مثل بسیاری دیگر از مطالب خوب خوانده.او می گفت و ما گاهی چیزکی بدان اضافه می کردیم.از زیبای شناسی هزاره سوم و پنجم پیش از میلاد می گفت که چگونه در کاسه ها و کوزه های گلی انتزاعی و چند گونه ی سیلک و مارلیک نمود یافته است و ما همواره از سیلک به مارلیک و از آنجا به شهر سوخته وچغازنبیل می رفتیم.مهر ها و زینت واره هایی را می دیدیم که در برش های تاریخی دیرینه وجود داشته اند و قانون حمورابی و خط میخی را نیز هم.می دیدیم که چگونه زبانشناسان خطوط میخی را معادل سازی کرده اند و چگونه این مانیفست مهم اجتماعی ترجمه شده است.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 11:32 PM | | لینک ثابت
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385
خداحافظ خانم اوریانا

هنگامی که به چهره ی آراسته و مرتب زنی آرام که به روی جلد خاکی کتاب جای خوش کرده است می نگرم٬ در خاطرم نمی گنجد که امواجی چنین متلاطم وقلمی به این شیوایی ورسایی پیکرمرا بلرزاند.زنی مزین به پیرایشی لطیف با دو گوشواره مروارید و گیسوانی یکدست.او اوریانا است.اوریانا فالاچی.همان که خبر رفتنش به دیاری دیگر امروز تیتر ۲ روزنامه ی آفتاب بود.به همین سادگی روزنامه های ایرانی نوشتند: اوریانا فالاچی خبرنگار و نویسنده ی ایتالیایی در سن هفتاد و هشت سالگی در گذشت. سرطان لعنت بر تو باد.می آیی به مانند دهقانی که مزرعه اش دو سه سالی می شود رنگ آب را ندیده است ٬ با ولع به جان محصولت می افتی و با قدرت هر چه تمام تر داسش می زنی. لعنت بر تو باد!

                            

به سرگذشت کوتاهی که از او نوشته اند زل می زنم. یاد کودکی می افتم که هرگز زاده نشد و نثر اوریانا که از میانش هزاران کودک آمدند و زاده شدند و رشد کردند.یادم است آخرین بار کتاب را به دوستی امانت دادم که باردار بود.حس عجیبی نسبت به به وجود آمدن موجودی دیگر در خود داشت.کتاب را خواند ودیگر برایم پس نیاورد.حالا دیگر باید وضع حمل کرده باشد.نمی دانم سخنان فالاچی را جدی گرفت یا نه؟! آیا به کودکش آموخت که زاده شدن به مراتب بهتر از هیچ گاه نبودن است٬حتی اگر پس از زاده شدن باری دیگر هیچ شود؟! نمی دانم....

 خدا کند بگوید. از اوریانا بگوید.از روح مسافرش.روحی که مغرب را تا مشرق طی کرد تا تنها شرایط بحران زده ی جنگ را از زبان رهبری ایدئولوژیک بشنود.نمی دانم در برابر از دست دادن چنین انسان هوشمندی باید چه آرزویی کرد.اما این را می دانم که آنچه باید از او می ماند٬ ماند.اوریانا جاودانه شد.می دانم پس از در نوردیدن مرز هفتاد و اندی سالگی بر سر مادرش فریاد نمی زند که برای چه او را به این دنیا آورده است.چون خود به این سوال جواب داده است......برای عشق ورزیدن  وآزادی!

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 2:7 AM | | لینک ثابت
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385
آنها طبیب های جامعه اند.

قول داده بودم که درباره ی جامعه شناسی٬ هنر وا دبیات در اینجا بنویسم.می دانم که نشد.به خاطر همین موضوع مدتی است که نمی نویسم.احساس می کنم با نوشتن گزارش های جلسات نقد و بررسی٬ چیزی تغییر نمی کند. فقط اطلاعات دست و پا شکسته ایی نصیب شما می شود٬که البته خوب است اما ایده آل نیست.مدتی است که سینما نرفته ام تا فیلمی را با نگاه جامعه شناختی برایتان نقد کنم. تئاتر هم ندیده ام و رمان یا داستانی که بشود رد پای کنش اجتماعی را در آن پیدا کرد هم نخوانده ام.این روزها تنها به فکر شرکت در آزمون کارشناسی ارشد هستم.شرکت در آزمونی که از میان ۵۰۰ نفر شرکت کننده ۸ نفر را انتخاب می کنند.به اراده ام فکر می کنم.به یکسال ونیمی که باید همه چیز را به دور بریزم٬کنج کتابخانه ایی بخزم و تنها درس بخوانم.درسی که عاشقانه می پرستمش اما نه تنها در قالب امتحان.دلم می خواهد بزرگ مردان ایرانی به این باور می رسیدند که جامعه شناسان یک مملکت٬ تنها پزشکان جامعه اند.آنها هستند که اجزای مریض جامعه را می شناسند و برایش نسخه می پیچند.آنها باید عوامل تغییر را حدس بزنند یا ریشه های تحول را در یابند.اما در اینجا نیستند  به خدا.دراینجا جامعه شناسان تنها مترسکند. افرادی در حد یک انجمن.یا هیئت علمی  و استاد یک دانشگاه. گاهی هم می شوند مترجم و حاشیه نویس.همین.در عوض کسان زیادی هستند که درد جامعه را تشخیص می دهند و برایش دارو می نویسند.اصلا می دانید در ایران یک قانون کلی  وجود دارد.انهم دانستن علم طب است.همه در این مملکت طبیب اند و بس. دیگر چه ربطی به من (جامعه شناس آینده) دارد!

دیروز با دل پر آمال به دانشگاه رفتم. حاصل ۳ ساعت با لا وپایین رفتن٬ اخذ ۲۳ واحد بود.وقتی نگاهی به برگه ی انتخاب شده ام انداختم به ناگهه دلم خالی از آرزو و امید شد.فکر ۴ سال دیگر٬ زمانی که مدرک دکترای را می گیرم و آس  وپاس روانه ی جامعه ی طبیب مند ایران می شوم٬ دلم را لرزاند.برگه را تا کردم٬ در کیفم گذاشتم و روانه ی خیابان شدم.

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 9:32 AM | | لینک ثابت
شنبه هجدهم شهریور 1385
شاید انقلابی دیگر

علی دهباشی عزیز با لطف زیادش از من خواسته تا در شماره جدید بخارا مطلبی درباره ی جامعه شناسی بنویسم.اول به پیشنهاد خودش قرار بود درباره ی فلسفه ی اجتماعی پراگماتیسم بنویسم و مروری اجمالی برآن داشته باشم.اما بعد پشیمان شدیم و قرار شد درباره ی جامعه شناسی ادبیات جعفر پوینده سخن بگویم.اما به نظرم در این باره هم فعلا حرفی برای گفتن ندارم.فعلا قصد دارم به سوی تاریخ گامی بردارم.تاریخ بله! آنهم تاریخ شگفت انگیز روسیه با انقلابات مهم و کبیرش.

                                

از تاثیراتی که این واقعیات بر تاریخ ایران  گذاشته اند.از اثرات ضمنی انقلاب روسیه بر مشروطه بگویم و....برای نوشتن این مقال حتما از یک چهارچوب کلی نظراتی استفاده خواهم کرد.خواهم گفت که انقلاب چه مراحلی را طی می کند یا شرایط وقوع ان چیست.به تعریف لغوی این پدیده ی اجتماعی هم خواهم پرداخت.سپس همه ی انچه اتفاق افتاده است را درون این قالب کلی خواهم ریخت.مثلا از شرایط سخت وفلاکت بار و وجود نارضایتی در تمام ادوار می گویم.که چگونه وقتی نارضایتی به وجود می آید و وقتی فقر و بیماری همه گیر می شود٬التهاب به دست اوردن شرایط به سامان گلوگان افراد را می سخن خواهم راند.همه ی اینها را برای شما دوستانی که می دانم بهتراز من می دانید خواهم گفت.اما با یک تفاوت.با این تفاوت که میان آنچه من می نویسم و شرایط کنونی٬ پل ارتباطی قائل شوید و بگویید که آیا امکان وقوع انقلابی دیگر وجود دارد یا خیر؟!

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 12:55 PM | | لینک ثابت
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385
چماق های دموکراسی بر سر مطربان...

                                  

دیشب میان ۱۰۰۰۰ نفر آدم بودم٬بله ۱۰۰۰۰ نفرانسان زنده.انسانهایی که دغدغه ی شادی داشتند.منهم میان آنها بودم.تعجب نکنید اگر بگوییم به کنسرت «رضا صادقی»رفته بودم.البته به زور.دوستی دارم که عبارت خوبی برای این نوع نگرش من برگزیده.می گوید نگاه ایدئولوژیکی به زندگی داری.کاملا راست می گوید.این را از اعتراف با شرمانه ام در جمله ی بالا می توانید حدس بزنید.می گویم به زور رفتم.به زور رفتم شادی کنم.آخر من ساخته شده ام تا تنها با دیدگاهی آرمانی به زندگی نگاه کنم.تا در میان ساز و دهل و رقص دیگران به تئوری زیبایی شناختی «آدورنو» و یا سبک زندگی «پیر بوردیو» بیندیشم.تا غم بخورم و به پهنه ی مقلد کشور نگاهی از سر تمسخر بیندازم.واقعا هم مضحک است.به هنرمند یا به قول مجری برنامه ستاره ی پاپ مملکت بگویند چه بخوان وچه نخوان.بگویند اگر فلان قطعه را بخوانی بلایی خانمانسوز سرت می آوریم.یا مراسم را به چهار قطعه ی خشک بی روح محدود کنند و اسمش را بگذارند کنسرت.و از همه مهمتر آن قدر با مهمانان زیبا بر خورد کنند که با چوب و چماق به استقبالشان بیایند و از آنها بلیط های شان را در خواست کنند.و اصلا این را چه نمی گوید که زمان کنسرت ۲:۳۰ را به ۱ ساعت و ۱۵ دقیقه بشکانند و در ازای این زمان٬ ۱۰۰۰۰ تومان وجه دریافتی داشته باشند.جالب است که زین پس بدانید کنسرت مقر آرامش و سکنی گزیدن است٬ چون ماموران ارجمند امنیتی مدام افراد را به آرامش وسکنی گزیدن بر صندلی شان دعوت می کردند.من پژوهشگرم.علیرضا راست می گوید.باید به همه جا بروم.همه چیز را ببینم.به همه جا سرک بکشم.با وجودی که خاطره ی شب ماندن در صف طولانی کنسرت استاد شجریان برایم ارزشمند است٬ اما باید رضا صادقی را هم ببینم.باید ابزار دموکراسی را در کشور در حال گذاربشناسم.باید بدانم چگونه بی آنکه بانگ اعتراضی ازگلوگان کسی برخیزد و یا کسی چیزی بفهمد٬ به سرکوب آنها پرداخته می شود.آن وقت ردپای مجوز های رنگارنگ موسیقی پاپ را در بیاورم.تحقیقی درباره ی سلیقه ی موسیقیایی بکنم.از نظریات آدورنو مستفیذ شوم و بعد به شما بگویم علت این چماق به دست گرفتن ها چیست.بله می گویم.وظیفه ی علم من اینگونه تبیین هاست.دیر یا زود خواهید فهمید...

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 1:3 AM | | لینک ثابت
شنبه یازدهم شهریور 1385
ساعت از مرگ هم گذشت !

 

نه! انگار حضور زنان ادبیات نسل پنجمی واقعا جدی و فعال است. اینهم از چهاردهمین نشست کتاب پنجم که با حضور « ناتاشا محرم زاده» نویسنده ی کتاب « ساعت از مرگ گذشت»،«محمد رضا گودرزی» به عنوان منتقد، نویسندگان نسل پنجم چون« محسن فرجی»،«کامران محمدی»،«مریم رئیس دانا»، «آرزو خمسه کجوری»، « محمد عزیزی» و سایر علاقه مندان به ادبیات داستانی در کافه تیتربرگزار شد.ناتاشا جوان است و مانند بسیاری از نویسندگان این نسل اولین تجربه ی کاری خود را در غالب مجموعه داستان ارائه کرده است. با اینکه مهندسی الکترونیک خواتده، اما عشق به ادبیات و نوشتن او را به نویسنده ایی تبدیل ساخت که توانست جایزه ی ادبی صادق هدایت و جشنواره ی ادبی بندرعیاس را به خود اختصاص دهد.اهل مشهد است و در لاهیجان زندگی می کند. بیش از آنکه فکرش را بکنید متواضع است، اما با این حال سعی می کند صمیمیت خود را نویسندگان تهرانی حفظ کند.

 

ساعت از مرگ گذشت، هشت داستان کوتاه دارد. داستانهایی که به نقل از کامران محمدی خواندنی و روان است. بیقرار بودن شخصیت ها،مقاومت در برابر روزمرگی، دست و پا زدن های عبث ویژگی های اصلی این مجموعه اند که از سوی منتقد بیان شدند.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 7:20 AM | | لینک ثابت
پنجشنبه نهم شهریور 1385
وقتی روزنامه نگار شعر می خواند...

برخی از روز ها مخصوص خودشان اند.گرم و دلنشین اند.انرژی خاص خود را به آدم می دهند.سبک  وراحت می آیند٬ اثر خود را می گذارند و از کنارت عبور می کنند.اتفاقا همین روز ها هستند که به آدمی اطمینان می دهند گلبرگ گزینش را به درستی کنده است! امروز هم  یکی از همان روز های مخصوص و گرم درکافه تیتر بود.دل دل می کردم که به جلسه ایی که هیچ گونه تخصصی درموضوعات ارائه شده اش ندارم٬بروم یا نه.اما دیدن بیتا و بهنام عزیز و آن همه دوستان ارزشمندی که در کافه دارم٬تاب ماندن نداد.رفتم و اتفاقا چه رفتنی!جایتان خالی .«سعید آذین» مهمان این جلسه ی مشترک کافه تیتر و بخارا بود.روزنامه نگار٬مترجم٬ شاعر و استاد زبان اسپانیولی که به نقل از علی دهباشی بیش از آنکه مطلبی چاپ کرده باشد٬ دست نوشته های چاپ نکرده دارد.

درچهره اش دقیق می شوم.چهره ایی بی درد دارد.سیمایی که نشاطش خبر اززندگی می دهد.ریتم صدایش کند است و از انحای گلویش به بیرون می ریزد و دستانی که با آنها کمال بی نقطه ی شعر و عشق مملو در آن به بیرون می پراکند.

                                   .

                                                                           


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 2:6 AM | | لینک ثابت
سه شنبه هفتم شهریور 1385
نان سالهای جوانی...

باید به قول فروغ گفت آن روزها گذشت....آن روزهای خوب٬ که ادیبان و منورالفکر های مملکت دور هم می نشستند٬ سرود می خواندند و در لا بلای این سرود ها اشعاری هم نصیب خرده دستان جامعه(که ما باشیم) می شد.آن روزها که کمترین دغدغه ی ادبیات تعامل با جامعه و نوشتن رمانهای ۴۰۰ صفحه ایی بود که سرنوشت دختران رکب خورده را بیان می کردند.حالا دیگر  کسی حوصله ی آن را ندارد که بنشیند و تفکرات شخصی و اجتماعی اش را در میان سطور کتاب نقالی کند.مجالش نیست در حقیقت.همان راحتی نسبی هم نیست.آن مردم که بعضا به تکه ایی نان و آسایش دلخوش بودند هم پیدا نمی شوند.همه چیز بوی عزلت می دهد.بوی تنهایی

                                                           

چندی پیش بود که در برگی از ادبیات ۲ گفتمتان بر ادبیات اجتماعی اولیه ایران نگاهی جامعه شناختی خواهیم انداخت.شاید بررسی علی این موضوع وجوه بسیاری را می طلبد.باید برایتان از رمان اجتماعی اولیه بگویم تا به استقلال ادبیات کوتاه٬ روند تکاملی آن٬جمالزاده٬ کشاورز و... برسم.

اینکه چه بود وچه شدکه اعتراض های گنگ و کلی نسبت به فقر و فحشا٬اصلاح طلبی٬ یاس های فلسفی نویسندگان به نوع ادبیات مستقل و موجز نویسی تبدیل شد٬ مسئله ی بسیار مهمی حتی تا عصر حاضر است.ما کماکان جلسات بسیاری برای نوع ادبی مان تشکیل می دهیم.مثلا جلسه می گذاریم که چرا نسل پنجم رمان نمی نویسد؟ وجو ابهایی بسیار متفاوت و تبیین های متفاوت تری تحویل جامعه می دهیم.قبول دارم که شرایط بی ثبات اجتماعی- سیاسی بحث هایی با چنین مختصات متفاوتی ایجاد می کند.در چنین شرایطی است که تئوری پردازان ما باید به اشاعه ی تئوری های چند وجهی خود در باب ادبیات و جامعه بپردازند.اما این تئوری پردازان کجایند خدا می داند!؟

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 2:6 AM | | لینک ثابت
جمعه سوم شهریور 1385
کورک های زنانگی زیر تیغ جراحی یک فمنیست!

با دوستان قرار گذاشتیم که در جشن رونمایی کتاب «ناچیز شمردن زن در درازنای روزگاران» که روز چهارشنبه در کافه تیتر برگزار شد٬ شرکت کنیم . با آب و تاب برای دوستانم از جلسات کافه می گفتم که بار فرهنگی دارد و برای یکبار دیدنش می ارزد٬ که به کافه رسیدیم. شلوغ بود.مثل همیشه.علی دهباشی به همراه بیتا و بهنام یکبار دیگر میزبان یکی دیگر از شخصیت های فرهنگی کشور بودند. زنی ۷۴ ساله که در آستانه ی ۶۰ سالگی دست به قلم برده است. نامش «کیاندخت نور افروز»است.  صورتی تقریبا استخوانی دارد ورد پای خطوط در میان چهره اش نشان از گذر عمر می دهد. 

می گوید شرایط نا مساعد زندگی باعث شده تا اینقدر دیر به سراغ قلم برود.اما عاشق نوشتن است وثمره ی این عشق ورزیدن دو کتاب یکی با نام«سلام بر آرزو ها» ودیگری ترجمه ایی در باب ریسک کردن است.

کتاب(ناچیز شمردن زن در درازنای روزگاران) را از روی میز بر می دارم.تورق می کنم:زن در متون مقدس و کهن٬زن از نظر شاعران٬زن از نظر فلاسفه٬ القابی که به زن داده شده است٬ روسپیگری و......(.) کتاب کم قطر است.۱۰۰ و اندی صفحه دارد. به دلم نمی نشیند.احساس می کنم  مولف به سرعت به سوی دنیای زنانه تاخته است.

                            


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 1:56 PM | | لینک ثابت