تبليغاتX
::.. جامعه + شناس ..::
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385
دو دستاورد تازه...

این روز ها با تحقیقات دانشگاه از این حوزه به آن یکی مسافرات می کنم.می نویسم و می خوانم و در هر دو لحظه لذت می برم.به تازگی از شهر تاریخی ماسوله برای تحقیق درس جامعه شناسی روستایی برگشته ام.ماسوله را٬ این بهشت برین را بارها دیده ام و اگر اغراق نباشد باید بگویم که در آنجا رشد کرده ام.اما این دیدن با آنها فرق داشت.دیدنی که از سر دانش بود و می خواست که بداند.شاید این مشاهده ی میدانی امکان آن را فراهم آورد٬ تا از تاریخ ۱۱۰۰ ساله ی ماسوله با خبر شوم . بدانم که این روستای شگفت انگیز جزء اولین شهر های ایران بوده است و حالا تبدیل به روستا با مدیریت شهری شده است.سرتان را درد ندهم.هفته ی  آینده این موقع کنفرانس و دستاورد این تحقیق به استاد مربوطه ارائه شده است.شاید بهتر باشد بعد از ارائه و تایید استاد راهنما مطالبم را در این زمینه انتقال دهم.

در جامعه شناسی درسی داریم با نام «تکنیک های خاص تحقیق». این در س به دانشجویان و محققان بینش تحقیق می دهد و باعث آن می شود که مشی پژوهشی پیدا کنند.تکنیک ها عمدتا در چهار گروه اصلی رتبه بندی می شوند.۱-مشاهده٬ ۲- آزمایش٬۳-تحلیل محتوا و ۴- گروه سنجی.

استاد محترم دانشگاه لطف کرد و در عرض یک روز هر آنچه در مشاهده بود به ما انتقال داد(یعنی درس داد.)و پس از آن از ما خواست ظرف یک هفته موضوعی را انتخاب کرده و بر این اساس دست به مشاهده بزنیم.با وجود انکه می توانستم از مشاهدات تحقیق روستایی خود استفاده کنم٬ دست به انتخاب موضوعی تازه زدم و مشاهده ی رفتار پرسه زنان و پاساژ گردان پاساژ قائم  را برگزیدم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 11:10 PM | | لینک ثابت
دوشنبه هفدهم مهر 1385
با حاكميت علم در قرون وسطی چه كنيم؟

 

مي گويند جامعه شناسي از قرن ۱۷ به بعد جامعه شناسي شد.از زماني كه كنت بيچاره آمد و گفت علوم انساني روشي مانند علوم طبيعي دارند و به تقليد از همين علوم نام اين علم را فيزيك اجتماع گذارد.اين دانشمند قرن هجدهي آمد و ذهن بشر را به سه قسم تعريف كرد و مراحل تطور آنرا اينگونه شرح داد.كنت معتقد بود كه ذهن بشر از سه مرحله ميگذرد.مرحله ي اول مرحله رباني يا الهي كه انسانها هيچ گونه رابطه علي و معلولي را ميان پديده ها بر قرار نمي كنند و هيچ سوالي در اذهانشان ايجاد نمي شود.در اين دوره كاهنان و فرمانداران نظامي حاكمند و خرافات به شدت رايج است.مرحله ي دوم مرحله ي مابعدطبيعي يا متا فيزيكي است.رابطه ي علي معلولي ميان پديده ها برقرار شده و سوالاتي ذهن بشر را به خود معطوف داشته است.در اين دوره نيز فلاسفه و حاكمان كليسا صاحب نظر اند.و سرانجام مرحله ي سوم، مرحله ي اثباتي( پوزيوتيسمي) يا دوران غلبه ي علم بر فلسفه و مسائل تئولوژيكي .كنت اين قانون كلي خود را به انسانها و علوم ديگر هم تعميم مي دهد.مي گويد انسانها در دوران كودكي خود موجوادات خدايي درست و حسابي اند.هر آنچه از ديگران مي شنوند باور مي كنند .براي خودشان دنياي خيالي خاصي دارند.شايد اين سن دوران دبستان تا راهنمايي را در بر بگيرد.در دوران بعدي كه تقريبا همان دوران نوجواني است،فلسفه بافي ذهن و گرايش به اعتقادات مابعد طبيعي آغاز مي شود.انسان به دنبال چرايي ها مي شتابد و تا آنجا كه مي تواند مي كاود.اما در مرحله ي سوم كه همان مرحله حاكميت علم بر فلسفه و مذهب باشد، انسان ديگر تا چيزي را نبيند و آنرا تجربه نكند باورش ندارد.در اين زمان هويت نهايي آدمي در حال شكل گيري است و اغلب گريبان دانشگاهيان را ميگيرد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 2:5 PM | | لینک ثابت
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385
مرگ در می زند......

                                        

برگ سفید الکترونیکی روبرویم است.باید بنویسم.از هر آنچه در این مدت گذشت.از چهارم مهر که سالروز میلادم بود تا امروز که روز مرگ «عمران صلاحی» است.دلم می خواهد مطلبی بنویسم که در خور یک مدت ننوشتن باشد.اگر به خودم بود و این قدر دل گرفته نبودم٬ از تاریخ فلسفه ی ویل دورانت می گفتم تا مرگ در می زند وودی آلن.اما حیف که دل گرفته ام.از وودی آلن حرف زدم و نمایشنامه ی کوتاه «مرگ در می زند»!این کتاب چه تناسب موزونی با حال امروز من دارد.حال که می نویسم مریم از خاکسپاری عمو عمران آمده است و لابد دارد گریه می کند.اما آیا به راستی ملک الموتی که به سراغ عمو عمران رفت٬ سیاه پوشیده بود و چهره ایی سفید داشت؟ آیا از پنجره ی اتاق کار او به بالا آمد و صریحا گفت که من مرگم؟آیا عمو در حال نوشتن چیزی یا ویرایش مطلبی بود ؟به نظر شما عمو با او٬ فرشته ی مرگ خدا هم شوخی کرده است ؟ مثلا بنشینند و رامی بازی کنند یا  او را به یک شام درویشی دعوت کند؟ چرا عمو از او نخواست با این شرط بازی کنند که در صورت باخت یک روز دیگر یا حداقل یکسال دیگر به او مهلت دهد؟ چرا به او نگفت که ۶۰ سال بیشتر ندارد و تازه اول راه است؟آیا مرگ آدرس خانه ی عمو را درست آمده بود؟ پلاکش را درست خوانده بود؟......نمی دانم !

                                        

جنس تمام این آیا ها نمی دانم است.حتما عمو بازی شطرنج و یا رامی را به عزرائیل باخته است.حتما مرگ درب خانه ی او رابه درستی کوفیده وآدرس خانه اش را به درست آمده.و شاید عمو دیگر هیچ کاری برای انجام داشتن نداشت که به مرگ نگفت برود و روزگار دیگری بیاید...

نمی دانم.شاید وقتی شنیده است که آن ور ها هم خبری هست و از کم وکیف رفتنشان خبر گرفت به مرگ پاسخ مثبت داد.نمی دانم.....!


آنچه مهم است نبود و بود عمران صلاحی در میان ماست.هر چند که باورش سخت است. اما روانش شاد و همیشه جاودانه باد.

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 11:59 AM | | لینک ثابت
سه شنبه چهارم مهر 1385
برگی از تقویم...

نگاهم به روی تقویم روز چهارم قفل می شود.....یعنی امروز ۲۱ سال و چند ساعت است که به دنیا آمده ام؟! باور نمی کنم. بیست و یک سال تمام! تا چندی پیش هروقت کسی می پرسید چند سال داری٬ پاسخ می دادم:۲۱ سال آنهم به زور.اما امروز تمام شد.۴ مهر سال ۱۳۸۵ دیگر هیچ گاه تکرار نمی شود.بیست و یک برگ از این دفتر خوانده شده است.توسط من و دیگران.در این مدت٬ در تمام طول این بیست و یک سال٬ زندگی را تعریف نکرده ام.اما امروز این کار را انجام خواهم داد.می دانم آنقدر باهوش و یا معترض نبوده ام که در بطن مادر فریاد سر بدهم و بگویم چرا مرا به دنیا آورده اید! قاعدتا وقتی آمدم مانند تمام تازه وارد ها با چشمانی گشاده از تحیر و بدنی که از خون مادر گرم و خیس است٬ به همه جا نگریسته ام و مانند تمام تازه وارد ها در آغوش مادر خوش نشسته ام و در حالیکه سرم بر بدنم بند نمی شده است٬ بر شانه های ظریف مادر تکیه داده ام و صمغ جانش را مکیده ام.

                                                                                                                                                                                                                                                                             


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 10:56 AM | | لینک ثابت