دو گوش مفت ومجانی می خواهم که حرفم را بشنود.دیدم نمی توانم منتظر بمانم یک موضوع ناب جامعه شناختی مخم را به کار بگیرد و آن وقت شروع به نطق کنم.راستش را بخواهید در این مدت به قول شاعر دچار خفقان بودم و هنوز نیز به نوعی هستم.باور کنید اگر موجود دیگری را در روزگار دیگر به وجود بیاورم٬ اجازه نخوهم داد رمان بخواند.یا هم اگر خواست بخواند داستان بخواند نه تجربه ی زندگی این و آن را !اصلا برخی نویسندگان اینطورند.آدم را یا دیوانه می کنند ویا نویسنده.«پدس»اینگونه است یا حداقل در «از طرف او» اینگونه بود.کمتر اوقاتی را در خود می یابم که نثر روان یک نویسنده با لحن ونوع گویشش آنچنان مرا به دنبال خود بکشاند و در نسوج مرده ی بافت زندگانی ام فرو رود٬که واقعیت را از یاد ببرم.حالا که می نویسم انگار شراب بسیار نوشیده ام یا چه می دانم همان موادی را مصرف کرده ام که با مصرف آن گویی به سفر رفته ایی.با وجود آنکه حدود ۱۵۰ صفحه از کتاب باقی است تاب نیاوردم.باید بدانید «از طرف او» تا چه حد دیوانه می کند آدم را و مرز این دیوانگی تا آنجاست که وسوسه ی خواندنش حتی در خیابان های شلوغ و پر خطر تهران و پیاده رو های سی و خورده ایی نفره اش رهایتان نمی کند.خلاصه بگویم و مقداری از این هیجان را برای انتهای داستان بگذارم...داستان درباره ی عشق است.عشق آدم به آدم.عشق زمینی.آنهم از نوع مالیخولیایی و افلاطونی اش.چه تناقضی می بینید....! الساندرا در داستان آنچنان به هیجان می آوردتان که می پندارید همواره خواسته اید آنچه می گوید بگویید و نتوانسته اید.خیلی صبر کردم وخواستم با دیدی جامعه شناسانه این داستان را در زمانی دیگر برایتان نقل کنم.شاید هم این اتفاق بیفتد.در این مدت اما به یک نتیجه ی جامعه شناختانه دست یافتم.اینکه به نظر می رسد بین فرهنگ جوامع نویسندگان و نوع موضوعی که در نوشتارشان حلول می یابد رابطه معنا دار وهمبستگی مستقیم وجود داشته باشد....«آلبادسس پدس»یک دو رگه ی ایتالیایی است.تمام آنچه در فرهنگ ایتالیایی وجو دارد در داستان پدس رخ می نمایدوتنها باید این فرهنگ را که شباهت بی نظیری با فرهنگ ایرانی دارد بشناسی تا آنچه می گوید به جد دریابی.با امید به آنکه داستان پایانی سودمند و قابل توجه داشته باشد به روزگار می سپارمتان...!
آرام دم گوش مینا گفتم: خیلی عجیبه مینا! می بینی خوب که دقت می کنی در هنر دهه ی ۷۵ به بعد ٬ در برشی از این تاریخ دیگر نشانی از انسجام محتوا نمی بینی.جامعه ی مدرن امروزی اقتضای خود را دارد و این قضیه تنها گریبان گیر ذهن وفکر من وتو نیست.سرش را تکان داد.گفتم کارگردان این جامعه هم وقتی می خواهد فیلم بسازد یک تریبون دارد که از خلال آن می خواهد هزاران حرف را به گوش دیگران برساند.آن وقت می شود که طلاق٬مستفیض شدن از مواد توهم زا٬ اقتصاد بیمار(چک های بی در وپیکر و...)٬جوانان بیکار٬ سودای غرب زدگی٬ فساد اخلاقی به زعم جماعت٬ نیرنگ وریا همه و همه دست به دست هم می دهند تا موضوع فیلمی به نام «تقاطع» و با سوژه ایی به نام سوژه ی اجتماعی را می سازد.مینا باز سرش را تکان داد.

فیلم را نقد می کردیم.می گفتم:به نظرتو پرداختن به این همه گره در مدیمی به نام سینما که شاخه ایی از هنر باشد٬ چه معنایی می تواند داشته باشد...ذهن پر مشغله ی کاردگردان؟وجود مشکلات عینی روز که در عین بزرگ بودنشان به چشم هیچ کس نمی آید؟تکراری شدن موضوعات کلیشه ایی و روی آوردن توامان کارگردانان به سوی موضوعات به روز؟ واقعا چه می تواند باشد.فیلمی که به قول بسیاری از دوستان تلخ است و به خاطر به تصویر کشیدن این تلخی جوایز جشنواره را از آن خود می کند؟بهتر است داستان این فیلم چند شقه را برای تان تعریف نکنم و پس از مشاهده ی فیلم از سوی شما به مذاکره بنشینیم....موافقید؟
