داشتم فکر می کردم می شود روزی انسان هایی پیدا شوند که اصلا فکر نکنند؟و یا جریان اندیشه( همان فرایند تفکر خودمان) تا n قرن و nسال و n روز دیگر ادامه دارد؟! جهان هستی جملگی در دست انسان است تا فکر کند.پس چرا برخورداری از این موهبت نصیب حال همگان نمی شود؟! به نظر می رسد اکثریت مردم جهان( با تکیه بر کشور خودمان) یا حداقل نیمی از آنها در قاعده ی هرم سایبرنتیک خود،میزانی از انرژی را دریافت می کنند و به عقیده ی بنده این میزان انر ژی می تواند از پس سوزاندن عنصر های فسفر بر آید.اکثر افراد ازگوشت مرغ و ماهی و گاو گرفته تا انواع مختلف فیبر و ویتامین و کربوهیدرات را مصرف می کنند،منتهی به مراتب مختلف.یکی کم می خورد.دیگری زیاد و آن یکی اصلا.اما بهر حال سطوحی از انرژی برای همه ی ما وجود دارد.(هر چند که کیفیت این سطوح متفاوت باشد.)
"تالکوت پارسونز" نظریه پرداز کارکردگرای علوم اجتماعی،در نظریات سیستمی خود(سیستم اجتماعی) هرمی برای میزان انرژی و اطلاعات متصور می شود.در این هرم، خرده سیستم زیستی در قاعده قرار می گیرد و بیشترین میزان انرژی را به خود اختصاص می دهد.یعنی فرد برای رسیدن به راس هرم باید انرژی لازم را کسب کند که منابع این انرژی ها متفاوت است واحتمالا خوراک،خواب،رفاه و ... را در بر می گیرد.در مرحله ی بعدی ارگانیسم روانی جای دارد و فرد برای رسیدن به هدف خود باید خود را به لحاظ ذهنی آماده سازد.سپس خرده سیستم اجتماعی است که پارسونز از آن به عنوان انسجام دهنده ی سیستم یاد می کند.این خرده سیستم ما بقی بخش ها را هماهنگ می کند. و در انتها،یعنی در راس هرم خرده سیستم فرهنگی قرار دارد که مسئولیت خطیر حفاظت از الگو ها ونگهداری آنها را به عهده دارد.فرهنگ شامل اطلاعات به مقدار بسیار است.تمام مراحل ذکر شده باید طی شود تا به این خرده فرهنگ رسید.مرغ و گاو و ذهن و جامعه باید بسیج شوند تا انسان بیچاره فکر کند.آنهم نمی کند.چرا؟!
ادامه مطلب
یاد حرف دو پهلوی استاد بر سر درس جامعه شناسی قشر ها ونابرابری های اجتماعی می افتم.داشت از ایدئولوژی و بحران آن صحبت می کرد که در تعریف ایدئولوژی گفت:«می دانید بچه ها!ایدئولوژی یعنی ورم کردن رگ های گردن.یعنی در راه آرمان زندگی را فدا کردن.یعنی دور فکر خود حصار کشیدن وفکر دیگری را داخل آدمیزاد به حساب نیاوردن.» در همان روزها یکی دیگر از استادان سر کلاس نظریه های جامعه شناسی ۲ ٬ تفاوت های روش علمی و ایدئولوژیک را برایمان تشریح می کرد و از عریض طویل بودن حوزه های علم در برابر بلند بالا بودن چهارچوب ایدئولوژی حرف می زد.می گفت که علم از آزمایش استقبال می کند اما ایدئولوژی می گوید روش ما قطعی ترین روش هاست.در عین حال یاد حرف یکی دیگر از دوستانم می افتم که در همان سالهای اول دانشگاه که کله هایمان بوی قورمه سبزی می داد می گفت:«ایدئولوژی پدرت را در می آورد.تکرو و متفاوتت می کند.شیره ی جانت را می گیرد وبه گوشی پرتابت می کند.او می گفت اگر روش ارزشی را انتخاب کردی٬ جامعه شناسی را فراموش کن.چون جامعه شناسی یعنی با واقعیت روبرو بودن!»
همه ی اینها از جلوی چشمم رد می شدند.اتوبوس تکان های شدیدی می خورد و من همچنان اصرار به خواندن کتاب« جامعه٬احساس و موسیقی» نوشته ی «فرامرز رفیع پور» داشتم.نمی دانم شاید به قول «آلبرو» تمام کنش های ما ارزشی باشد و تاریخ بدون گذر از دالان ارزشها بی معنا.راست می گوید البته.هیچ عملی بدون ارزش یابی از سوی ما انجام نمی شود.ما حتی گرایش علمی خود را بر اساس ارزش ها بر می گزینیم.تاریخ از خلال همین ارزش هاست که نقل می شود وگاها می شود آیینه من وشما که باید از آن عبرت بگیریم.در هر حال اگر جامعه شناسی را به نقل از کرایب امپریالیسم دانش ها بدانیم٬ خیلی عجیب نیست اگر فردا روزی ببینیم که این علم سر از شناخت جامعه حیوانات٬اشیا٬حتی احساسات و...سر در بیاورد که البته پل ارتباطی جامعه شناسی و روانشناسی مدتی است بر پا شده است. اما منظور از این همه صغری و کبری چیدن چه بود؟!......فکر می کنم در بالا اشاره کردم که مدتی پیش کتاب جامعه٬احساس و موسیقی را می خواندم.در این کتاب فرامرز رفیع پور در ضمن تعریف احساس و موسیقی به کارکرد آن ها در اجتماعی کردن انسان می پردازد.
وی در بخش اول کتاب پس از بیان مسئله خود که همان اهمیت پرداخت موسیقیایی در شکل گیری و بروز احساسات افراد است٬احساس را تعریف کرده و نحوه ی اجتماعی کردن و کارکرد آن را شرح می دهد.سپس در بخش دوم به تعریف موسیقی می پردازد و کاربرد موسیقی را در ابعاد فردی و اجتماعی(خرد و کلان) بررسی می کند.سرانجام با قیاس کاربرد موسیقی در غرب و ایران بحث خود را خاتمه می دهد.
رفیع پور استاد دانشگاه ملی است.بنده به عنوان استادی که از او مسائل بسیار ی آموختم خیلی قبولش دارم.تمام تکنیک های خاص تحقیقم را از او آموختم.قلمش روان است و فکرش متمرکز.اطراف را خوب می بیند.اما این مسائل باعث آن نمی شود که دانشجو نظرش را درباره ی استاد بیان نکند. حتی اگر استادی از این مشی فکری خیلی استقبال نکنند.ما در درس روش های تحقیق در همان ابتدای مباحث می آموزیم که در به کارگیری روش علمی خود موضع بیطرفانه و غیر ارزشی داشته باشیم.به ما می گویند که روش جانبدارانه نتایج تحقیق را دچار بی اعتباری و ناروایی می کند.اما نمی دانم چرا وقتی نوبت به خود ما می رسد زاویه ی دید اساسا تغییر می کند.در تعریف عامیانه جامعه شناسان «کارکرد» را وظیفه ی قابل انجام یک ساخت می گویند.اینکه یک جز چه کار انجام می دهد یا چه کار باید انجام بدهد.پس با این رویکرد هر ساختی باید یک کارکردی داشته باشد تا نظام شکل بگیرد.خوب در این نظام هر ساخت کارکرد خودش را دارد.اینکه آیا می شود ساختی اصلا کارکرد نداشته باشد خود موضوع یک مقاله بسیط است.اما در صورت عمومی از اجزایی صحبت می کنیم که کارکرد دارند.
ادامه مطلب
خواهرم بی تابی می کند.هنوز چند روز یعنی چندین روز از آمدنش به سازمان توسعه تجارت نگذشته که حساب همه چیز دستش می آید.می گوید: رییس نیامده مثل آنکه با برده اش حرف می زند صدایمان می کند و از کم و کیف کار می پرسد.هزار نامه را که نمی دانم چرا نه سر دارد نه ته باید تایپ کنم و منتظر بمانم تا آقا وقت کنند و امضایشان کند.در همین چند روز با خانم حیدری و فلانی و بهمانی دوست شده ام.می گوید بن غذا را میگیرم و چون اسدالله غذا ندارد به او می دهم تا به خانه اش ببرد.آیین نامه را از سر تا ته خوانده است و می گفت که سخت است.
نمی دانم چرا با گفتن این جملات ناخود آگاه به یاد درس مهم جامعه شناسی سازمانها می افتم.یاد «ماکس وبر» خدا بیامرز که چه جانها برای شناخت قواعد بوروکراسی دنیا کند! چه کاغذ ها سیاه کرد چه مطلب ها که نوشت تا از کنارش هزار مبحث پیچ وا پیچ مدیریت رفتار سازمانی٬ روانشناسی کار و ... در بیاید.که شاید همه ی این مانیفست ها و اصولی که برای سازمان های عقلانی در نظر گرفته بود جامعه را بیشتر به اهداف خود که٬ همان سود بیشتر باشد نزدیک کند.نمی دانست سرش را که زمین بگذارد تئوریها و عملی های سازمان هم فوت خواهند کرد. طفلک با چه امیدی نوع آرمانی خود را در سازمان تصویر می کرد.می گفت سازمان اجتماعی باید قوانین مکتوب وعینی داشته باشد٬انعطاف زیادی در مقابل کارمندان بروز دهد و در مقابل برای راس هرمی ها صعب العبور تر باشد.دلش خوش بود که سلسه مراتب اقتدار در سازمان رعایت می شود و هیچ کس خود را در نبود رییس٬ مقتدر و همه کاره به حساب نمی آورد.وبر ساده می پنداشت که با عقلانی شدن یا حتی شبه عقلانی شدن یک جامعه سازمان های آن که مهمترین ابزار رسیدن به هدف هستند٬نیز عقلانی می شوند.البته او حق داشت.بنده ی حقیر خدا چه می دانست بعد ها در هزاره ی دوم میلادی جماعتی پیدا می شود که آیینه ی تمام عکس این بیانیه را به ثمر می رسانند.سازمان هایی به وجود می آیند که در گوش وکناره هایش پر از روابط غیر رسمی است.کارکنانش هنگام ساعت اداری سبزی پاک می کنند.هر کدام از کارکنان برای خود برو بیایی دارد و به تنهایی یک رییس محسوب می شوند.کاغذ بازی جزء لاینفک سیستم بوروکراتیکش است و غیره.احتمالا این بنده ی خوب خدا هم اگر از این مناسبات درست فرهنگی اطلاع داشت در بیان نظرات خود تجدید نظری می کرد وبد بین تر از آنچه بود نسبت به سازمان ها نظر می داد.لادن هم از این مناسبات چیزی نمی داند .او حق دارد از الان به فکر بن خواروبار٬ سرویس ایاب وذهاب٬ ماموریت خارج از کشور و مهد کودک فرزندش باشد.هیچ کس هیچ چیز نمی داند.بگذارید سازمان های درست عقلانی به همین ترتیب٬ بی عار و بی کار بمانند و دستور صادر کنند.هیچ اشکالی ندارد
آقای ایکس لطفا بررسی شود....
