برای درس تحلیل محتوای دانشکده٬ نامه ی ریاست محترم جمهوری را٬ به ملت شریف آمریکا انتخاب کردم.انگار نامه نوشته شده بود تا من بیایم وتحلیلش کنم.استاد محترم گفته بود تا در ابتدای امر تکلیف موضوع تحقیق را در ذهنمان روشن کنیم.یعنی سخنرانی٬ مقاله٬ نقاشی یا چه می دانم مطلب هر ننه قمری را تحلیل نکنیم.مثلا تکلیف ذهن اینجانب روشن است: «موضغ فکری غیر مستقیم ریاست جمهوری نسبت به دولت وملت آمریکا».پس از آن باید لیست مناسبی از منابع مورد نظر تهیه کرد.(لیست مورد نظر من٬روزنامه ی ایران تاریخ ۹ آذر ۱۳۸۵ بود).سپس باید دست به کار شاخص سازی شد.(به عنوان مثال ۱-تخریب دولت آمریکا٬ ۲-شکاف میان دولت و ملت۳٬-ادعای دوستی و هم کیشی با ملت آمریکا و....)این شاخص ها کمک می کند تا ذهنمان طبقه بندی شود و راحت تر بتوانیم دست به تحلیل بزنیم.بنده تمام این کارها را مرتکب شدم.(اگر جرم نباشد) و در راه کمی و عینی سازی سخنان رییس جمهور به نتایج زیر دست یافتم.
شاخص های بسیاری وجود داشت.من جمله ضرورت گفتگو و تعامل با ملت آمریکا٬حمایت دولت آمریکا از عاملان صهیونیست٬ سرکوبگر بودن دولت آمریکا٬شکاف میان دولت و ملت آمریکا٬فساد اخلاقی و قانونی در درون مرزهای آمریکا و غیره.در میان نرخ های فراوانی این واحد های ثبت٬ شکاف میان دولت و ملت آمریکا٬ سرکوبگر بودن آن و وجود دغدغه های مشترک انسان دوستانه میان دو ملت ایران و آمریکا٬ دارای بیشترین فراوانی بودند.اگر از تمام ارقام بدست آمده ی این تحلیل بگذریم آنچه به عنوان نتیجه می ماند متن زیر است:
ادامه مطلب
رضا ولی زاده ٬ دوست خوب وبا مرامم از من خواسته در مراسم یلدا بازی اش شرکت کنم. مدتی از دادن این پیشنهاد میگذرد٬اما در این چند روز تنها به این فکر میکردم که بزرگ ترین اعتراف من چیست؟!
خیلی زود متوجه شدم که نیازی نیست لقمه را بپیچانم وکافی است که تنها بگوییم:(همیشه در زندگی دوست داشته ام ۴۸ الی ۵۰ کیلو باشم.) اول تا یادم نرفته به سنت ونقل از رضا بگویم یلدا بازی چیست.در ایستگاه آمده است:
ایده «یلدا بازی» یا «اعتراف های پنجگانه» یک جسارت هوشمندانه است که اصل آن هیچ ربطی به یلدا ندارد. این یک بازی است برای میهمانی های گروهی مجازی. کسی به نام سلمان این بازی را از یک وبلاگ نویس غربی به وبلاگستان فارسی آورده است و با پیشنهاد این بازی، جامعه مجازی را به فربه سازی یک سنت باستانی به نام یلدا واداشته است.

ادامه مطلب
برای دوستانم بیتا و بهنام نگرانم.این روز ها باید خاکستری خاکستری باشند.دو روز است که رضا ولی زاده گفته کافه را بسته اند آنهم بی هیچ دلیلی و من دلم مثل سیر وسرکه می جوشد.نمی توانم به بیتا زنگ بزنم.می ترسم حالش خیلی بد باشد.دیگر حرف از پرسیدن چرا و چطور گذشته.باید سوخت ساخت.انگار دیگر زمانه ی انقلاب کردن هم نیست.به راحتی می آیند رزق و روزی مان را آجر می کنند.می روند ویک لیوان آب خنک در همین زمستان سرد نوش جان می کنند.حالا من و رضا و ایکس و ایگرگ بیایم فریاد های عبث بکشیم.برای آقایان مربوطه هیچ توفیری نمی کند.همیم فردا می آیند و به جرم دوست بودن مرا می گیرند.که چرا برای دوستانت دل سوزاندی.یک تحلیل محتوا بروی سخنان رییس جمهور محترم کشور در نامه به ملت آمریکا خواهم داشت که نتیجه اش را بعدا در اینجا می آورم.اما پیشاپیش باید بگویم موضع ایشان در این باره چیست.حال یک سوال..ببخشید آقای سرپرست!شما که اینهمه دم از اخلاقیات و دین و ایمان می زنید،چطور به خود اجازه می دهید که به این راحتی و خوشمزگی اوقات و ایام را به کسان دیگر زهر کنید؟ایدئولوژی به چه قیمتی؟به قیمت جان و مال و کار و... افراد دیگر؟کیست که به سوالات آرام ما پاسخ دهد؟کیست؟
ها...یادم رفت از چطور وچرا ننویسم.نمی دانم خودش می آید. اما واقعا چطور نباید برای این دو دوست خوب نگران بود؟
