چشم ها ر ا نمی دانم بسته ام یا باز کرده ام.تنها می دانم زندگی را جور دیگری می بینم.پس از آنکه دلایل تمایل زنان به مصرف آرایش را دانستم٬ حالا رفته ام سراغ افسون زدگی جدید و غربزدگی و صور خیال در شعر فارسی.نظم پیدا کرده ام قدری.خواندن مطالبی که دوست می داری لذت بخش است.شایگان می خوانم و در تعبیر با ارزشش از غرب و مقابله اش با غربزدگی و نگاه های تحجر گرایانه٬کیف می کنم.جلال می خوانم و در دل برای نبوغ نویسندگی اش که در معلم مدرسه محدود ماند و در غربزدگی به نوعی واپس گرایی گرایید غبطه می خورم.تخیل و محاکات را به مشی ایی که کدکنی در صور خیال بدان می پردازد می پرورانم و از نبود نبوغ لازم در کنه خویش غصه ناک می شوم.خیالم تا آنجا پرواز می کند که شده ام استاد دانشگاه و می دانم که نمی دانم.مطالعات فرهنگی می خوانم و برای تکه ایی پژوهش پادویی می کنم.خیال است دیگر چه می شود کرد.آنچنان که استاد می گوید خیال باید آنچه را بگوید یا ببیند که دیگران می بینند٬اما به طریقتی دیگر.از فلسفه ی علم نگویید که با خواندن آنچه چالمرز می گوید شبهات پیشینم درباره ی آنچه علم هست و آنچه حقیقت٬دو چندان پریشان می شوم.....می گوید علم منبعث از تجربه است و با مشاهده شروع می شود.اما معیار صدق این تجارب کدام است نمی دانم هنوز.چالمرز می گوید حواس است اما کاشکی کاشکی کاشکی... معیاری معیاری معیاری.... در کار کار کار می بود.
با این همه خوبم.از این همه حرکت٬ از این همه گوش شدن برای شنیدن٬از این همه چشم شدن برای خواندن٬از این همه عقل شدن برای تفکر کردن....از این همه من شدن برای ما شدن لذت می برم.امیدوارم....انگار آنچه می خواهم در همین نزدیکی است.باید بدان چنگ بزنم.همین و بس!