تبليغاتX
::.. جامعه + شناس ..::
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
مرغ سحر و آدورنو

مرغ سحر راخواند.بي هيچ كم كاستي.به سان تمام روزهاي ديگر.به مانند تمام روزهاي دربند بودن.باري ديگر براي آزادي انسان خواند.ما هم همه محو تماشا و اشك و فغان بوديم.نمي دانم چرا اين نظريه دست از سرم بر نمي دارد.هنگامي كه لذت دارد در جانم مي ريزد هم دركم نمي كند. استاد از سخن عشق و سرو چمان مي خواند و من يك گوشم به سخن عشق بود و گوش ديگر به آوا هايي كه آدورنو و سوسور وبارت در ذهنم راه انداخته بودند.هيچ كدام نمي گذاشتند يك لحظه آرام بنشينم.هماره به اين فكر مي كردم كه آنچه آدورنو درباره ي موسيقي مي گويد( نظريه موسيقي) درباره ي موسيقي سنتي ايران صدق مي كند يا نه؟! آيا كمانچه ي زيباي فرجپوري كه حالا جاي خالي كلهر نشسته است٬ با تنبك دلنواز همايون و بربط ناخوانده ي فيروزي و از همه مهمتر آواز سركش و دل رباي استاد با يكديگر ٬همان كلي كه آدورنو از آن صحبت مي كند را تشكيل مي دهند؟ آيا هركدام از اين ساز ها كه در نوع خود هوش را از سر انسان مي برد٬ آن اجزايي كه بايد در خدمت يك كل باشند را تشكيل مي دهند؟ اصلا مرز بين موسيقي آوانگارد و عامه چيست؟ اين موسيقي كه اصلا از دل مدرنيسم بيرون نيامده و مردم آنرا مصرف مي كنند و از شنيدن آن غرق در لذت مي شوند چه نوع موسيقي است؟ اين موسيقي كه دال آن قد سرو يار و زلف كمند آن است و مدلولش عشقي كه مجنون را شيدا مي كند دلالت بر چه مي كند؟ مرغ سحر حكم موسيقي را دارد كه در هر كجا مي توانيم آنرا بشنويم يا كه تنها در تالار بزرگ كشور چنين عظمت و شكوهي دارد؟ سرو چمان يا هر انچه كه استاد از آن ياد مي كند چگونه ما را با زندگي اجتماعي مان سازگار مي كند؟...

                  

واي چرا آدورنو دست از سرم بر نمي دارد؟ چرا نمي گذارد از موسيقي به اين زيبايي نهايت لذت را ببرم؟ مگر اصلا دنياي انساني چنين حساب-كتاب شده است؟ سالياني است كه جنون پيش بيني سرنوشت انسان و تدوين قوانين مدرج دارد مي كشتمان.سالياني است كه براي آنكه علم محسوب شويم(علوم انساني را مي گويم) داريم خودمان را به آب و آتش مي زنيم.مي خواهيم به هر ترتيبي كه شده براي انسان قانون كشف كنيم. اما چه كسي پاسخ سوالات انچنيني مرا مي دهد؟ علم؟

نظريه ي بي نظير آدورنو  را سر جاي خود به حكم آنكه چنين زيبا انديشيده و نقد كرده است دوست ميدارم.اما موسيقي ايراني اصيل را چه آوانگارد باشد (كه در تعريف مدرنيسم نيست)چه نباشد، چه به انسان حالت سازشگرانه بدهد چه ندهد، چه جزئي از كل باشد يا نباشد محترم مي شمارم و براي تك تك لحظاتي كه عيش و مستي را در جانم ريخته است، ارجش مي نهم. تمام.

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 5:9 PM | | لینک ثابت