نمی دانم رفتن به کنسرت موسیقی با ریختن مفاهیم پی در پی در ذهن من رابطه ایی دارد یا نه! اما انگار دارد.اشکال از ذهن نا منفعل من است که در صدد آن است تا هر آنچه را که می خواند با واقعیت تطبیق دهد.شب گذشته نیز همین اتفاق افتاد.کنسرت موسیقی حسین علیزاده٬ مجید خلج و گروه هم آوایان بودم و از آنجا که دل خسته ی صدای تار علیزاده ام٬سر از پا نمی شناختم.با خودم عهد کردم که تنها از موسیقی لذت خواهم برد.اما نشد!
بخش اول مراسم٬ بداهه نوازی بود که خوب ایرادات و انتقادات مخاطبان حرفه ایی را به جان خود خریده بود.اما بخش دوم گروه هم آوایان علیزاده ی عزیز را همراهی می کردند.انهم با اشعاری از سایه٬ کدکنی٬مولانا٬ حافظ و مشیری.افسانه رثایی با آن صدای دلفریبش چنان خرامان گام های نغمه ی ایرانی را در می نوردید که گویی سیمرغی است که از شاخه ایی به شاخه ی دیگر می پرد.نیما و صبا هم که هر کدام به نوبه ی خود غوغا کردند.كار عليزاده در نواختن شورانگيز هم كه حرف نداشت.اما نمی دانم چرا باری دیگر در حینی که لذت مرا فتح می کرد٬ مصائب تاریخ اجتماعی ایران وپیوندی که با فرهنگ وهنر ایرانی دارد٬به سراغم آمد.البته می دانم.....مسببش شعر یاس آلود مزین به امید مشیری بود.یاس های کبودش را می گویم.پیش خود فکر می کردم که چگونه است که همواره شعر و موسیقی ایرانی با یاس و حزن توام است؟ چرا این جماعت برای حزن و اندوه اینچنین هزینه می کنند؟چه جیزی باعث می شود که هماره هنر ایرانی (که موسیقی در این مورد رکن انکارنشدنی آن است) با حزن پیوند بخورد و جماعت ایرانی چگونه این حزن اصیل را درونی کرده اند؟ اگر چه که رگه های نازک امید در بطن این شعر وموسیقی پیداست اما چه چیزی باعث این سرخوردگی است؟
همه ی اینها تنها با بیت اول شعر ياس هاي کبود مشیری درون ذهنم ریخت.البته من شخصا فکر می کنم٬ که مضمون شعر و موسیقی ایرانی٬ پیوند ناگسستنی با تاریخ اجتماعی ایرانی دارد. تاریخی که سراسرش جدایی٬ یاس و اندوه بوده است.تاریخی که ملیتی با اذهان جدا و با کنش های فردی مختص به خود بار آورده است.تاریخی که پیوند بین مردمانش یا در حد انگشتان یک دشت است یا به هیبت یک انقلاب.چرا؟
چرا نمی توانیم جمع شویم و غم و ندوه و یاسمان را به قلبهای هم بسپاریم؟چرا عدد کارهای جمعی مان تنها به ده می رسد؟ اگر چه که حماسه و حماسه سرایی متعلق به دوران زنده مانی خدایان بود٬ اما چرا دیگر نمی توانیم حماسه بیافرینیم و در آن غور شویم؟ یعنی اینقدر مدرنیته در ما رسوخ کرده و فردیتمان را شکل داده است که دیگر حتی نمی توانیم به بودن هم دلخوش باشیم؟.....نمی دانم!میدانم که نمی دانم.
مرغ سحر راخواند.بي هيچ كم كاستي.به سان تمام روزهاي ديگر.به مانند تمام روزهاي دربند بودن.باري ديگر براي آزادي انسان خواند.ما هم همه محو تماشا و اشك و فغان بوديم.نمي دانم چرا اين نظريه دست از سرم بر نمي دارد.هنگامي كه لذت دارد در جانم مي ريزد هم دركم نمي كند. استاد از سخن عشق و سرو چمان مي خواند و من يك گوشم به سخن عشق بود و گوش ديگر به آوا هايي كه آدورنو و سوسور وبارت در ذهنم راه انداخته بودند.هيچ كدام نمي گذاشتند يك لحظه آرام بنشينم.هماره به اين فكر مي كردم كه آنچه آدورنو درباره ي موسيقي مي گويد( نظريه موسيقي) درباره ي موسيقي سنتي ايران صدق مي كند يا نه؟! آيا كمانچه ي زيباي فرجپوري كه حالا جاي خالي كلهر نشسته است٬ با تنبك دلنواز همايون و بربط ناخوانده ي فيروزي و از همه مهمتر آواز سركش و دل رباي استاد با يكديگر ٬همان كلي كه آدورنو از آن صحبت مي كند را تشكيل مي دهند؟ آيا هركدام از اين ساز ها كه در نوع خود هوش را از سر انسان مي برد٬ آن اجزايي كه بايد در خدمت يك كل باشند را تشكيل مي دهند؟ اصلا مرز بين موسيقي آوانگارد و عامه چيست؟ اين موسيقي كه اصلا از دل مدرنيسم بيرون نيامده و مردم آنرا مصرف مي كنند و از شنيدن آن غرق در لذت مي شوند چه نوع موسيقي است؟ اين موسيقي كه دال آن قد سرو يار و زلف كمند آن است و مدلولش عشقي كه مجنون را شيدا مي كند دلالت بر چه مي كند؟ مرغ سحر حكم موسيقي را دارد كه در هر كجا مي توانيم آنرا بشنويم يا كه تنها در تالار بزرگ كشور چنين عظمت و شكوهي دارد؟ سرو چمان يا هر انچه كه استاد از آن ياد مي كند چگونه ما را با زندگي اجتماعي مان سازگار مي كند؟...

واي چرا آدورنو دست از سرم بر نمي دارد؟ چرا نمي گذارد از موسيقي به اين زيبايي نهايت لذت را ببرم؟ مگر اصلا دنياي انساني چنين حساب-كتاب شده است؟ سالياني است كه جنون پيش بيني سرنوشت انسان و تدوين قوانين مدرج دارد مي كشتمان.سالياني است كه براي آنكه علم محسوب شويم(علوم انساني را مي گويم) داريم خودمان را به آب و آتش مي زنيم.مي خواهيم به هر ترتيبي كه شده براي انسان قانون كشف كنيم. اما چه كسي پاسخ سوالات انچنيني مرا مي دهد؟ علم؟
نظريه ي بي نظير آدورنو را سر جاي خود به حكم آنكه چنين زيبا انديشيده و نقد كرده است دوست ميدارم.اما موسيقي ايراني اصيل را چه آوانگارد باشد (كه در تعريف مدرنيسم نيست)چه نباشد، چه به انسان حالت سازشگرانه بدهد چه ندهد، چه جزئي از كل باشد يا نباشد محترم مي شمارم و براي تك تك لحظاتي كه عيش و مستي را در جانم ريخته است، ارجش مي نهم. تمام.
آرام دم گوش مینا گفتم: خیلی عجیبه مینا! می بینی خوب که دقت می کنی در هنر دهه ی ۷۵ به بعد ٬ در برشی از این تاریخ دیگر نشانی از انسجام محتوا نمی بینی.جامعه ی مدرن امروزی اقتضای خود را دارد و این قضیه تنها گریبان گیر ذهن وفکر من وتو نیست.سرش را تکان داد.گفتم کارگردان این جامعه هم وقتی می خواهد فیلم بسازد یک تریبون دارد که از خلال آن می خواهد هزاران حرف را به گوش دیگران برساند.آن وقت می شود که طلاق٬مستفیض شدن از مواد توهم زا٬ اقتصاد بیمار(چک های بی در وپیکر و...)٬جوانان بیکار٬ سودای غرب زدگی٬ فساد اخلاقی به زعم جماعت٬ نیرنگ وریا همه و همه دست به دست هم می دهند تا موضوع فیلمی به نام «تقاطع» و با سوژه ایی به نام سوژه ی اجتماعی را می سازد.مینا باز سرش را تکان داد.

فیلم را نقد می کردیم.می گفتم:به نظرتو پرداختن به این همه گره در مدیمی به نام سینما که شاخه ایی از هنر باشد٬ چه معنایی می تواند داشته باشد...ذهن پر مشغله ی کاردگردان؟وجود مشکلات عینی روز که در عین بزرگ بودنشان به چشم هیچ کس نمی آید؟تکراری شدن موضوعات کلیشه ایی و روی آوردن توامان کارگردانان به سوی موضوعات به روز؟ واقعا چه می تواند باشد.فیلمی که به قول بسیاری از دوستان تلخ است و به خاطر به تصویر کشیدن این تلخی جوایز جشنواره را از آن خود می کند؟بهتر است داستان این فیلم چند شقه را برای تان تعریف نکنم و پس از مشاهده ی فیلم از سوی شما به مذاکره بنشینیم....موافقید؟
برخی از روز ها مخصوص خودشان اند.گرم و دلنشین اند.انرژی خاص خود را به آدم می دهند.سبک وراحت می آیند٬ اثر خود را می گذارند و از کنارت عبور می کنند.اتفاقا همین روز ها هستند که به آدمی اطمینان می دهند گلبرگ گزینش را به درستی کنده است! امروز هم یکی از همان روز های مخصوص و گرم درکافه تیتر بود.دل دل می کردم که به جلسه ایی که هیچ گونه تخصصی درموضوعات ارائه شده اش ندارم٬بروم یا نه.اما دیدن بیتا و بهنام عزیز و آن همه دوستان ارزشمندی که در کافه دارم٬تاب ماندن نداد.رفتم و اتفاقا چه رفتنی!جایتان خالی .«سعید آذین» مهمان این جلسه ی مشترک کافه تیتر و بخارا بود.روزنامه نگار٬مترجم٬ شاعر و استاد زبان اسپانیولی که به نقل از علی دهباشی بیش از آنکه مطلبی چاپ کرده باشد٬ دست نوشته های چاپ نکرده دارد.
درچهره اش دقیق می شوم.چهره ایی بی درد دارد.سیمایی که نشاطش خبر اززندگی می دهد.ریتم صدایش کند است و از انحای گلویش به بیرون می ریزد و دستانی که با آنها کمال بی نقطه ی شعر و عشق مملو در آن به بیرون می پراکند.
.
ادامه مطلب
آمدن فصل تابستان برای سینمای رخوت آلود ایران اتفاق مبارکی بود.اتفاقی که فعلی به غیر از خمیازه کشیدن و مگس پراندن برای گیشه به ارمغان آورد.آمدن و ماندن یک ماه واندی آتش بس سر آمد خوبی بود تا افراد برای دیدن فیلم های دیگر رفتاری اشتیاق آمیز از خود نشان دهند. این شد که پس از آمدن یک هفته ایی به نام پدر به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا و کافه ستاره فیلمی از سامان مقدم به نام پدر در صدر و کافه ستاره صدراعظم باشد.
کافه ستاره به زعم دوستانی چون لیلی نیکونظر فیلم خوش ساخت وتر تمیزی است.فیلمی با روایت یک خطی ساده که با پیگیری قصه ی زندگی سه زن کامل می شود.لیلی راست می گوید.کافه ستاره با ساختار نو و بدیع خود٬ جایگاه ویژه ایی در نگاه مخاطب عام باز می کند و با همین ساختار فرم گرا و تکنیک ویژه اش در نگاه آنهایی که به دیدن فیلم اپیزودیک عادت ندارند مقبول تر می افتد.چنین نگاهی باعث می شودتا مخاطب همیشگی سینما در مقابل این ساختار تازه واکنش نشان دهد و گاهی از در مبهوتی وآشفتگی شگفت آوری سر در بیاورد.بدین جهت باید به پیمان معادی -فیلمنامه نویس جوان- وسامان مقدم-کارگردان تبریک گفت.اما نمی دانم چرا دیدن فیلم کافه ستاره مرا به یاد فیلم ساعت ها ساخته ی استیون دالدری و کتابی به همین نام٬ نوشته ی مایکل کانینگهام انداخت.ساعت ها برنده ی ۹ جایزه ی اسکار و محصول سال ۲۰۰۲ در آمریکا٬ روایت زندگی سه زن به نامهایکلاریسا (با بازی مریل استریپ) به عنوان یک ناشر٬لورا (با بازی جولیان مور) در نقش یک زن خانه دار٬ و ویرجینیا وولف (با بازی نیکول کیدمن و برنده ی بهترین بازیگر نقش اول زن در سال ۲۰۰۲)به عنوان یک نویسنده است که ارتباط معنا داری بین آنها وجود دارد و زندگی هر سه آنها را تحت تاثیر قرار می دهد.
ادامه مطلب
سلام سینما... ۱
هنوز اینجاست.سیبک گلویم را می فشارد. می بینمش که از فرط درد بالا و پایین می رود...و اگر مدیریتش نکنم٬ می شود نم اشک وپس از آن باران است که می بارد.بغض دارد از پای در می آورد مرا...عرقم سرد است.سخت ملتهبم.مگر چند سال دارم؟هیچ!به زور ۴ سال.خوب یادم مانده علامتی را که می شنیدیم.من می شنیدم٬لیلا ولادن وتمام ۴ساله ها.علامتی که قرمز بود وصدایی سخت رعب انگیز داشت.وضعیت بحرانی را اعلام می کرد.و ما٬ من٬لیلا ولادن وتمام چهارساله ها در حالیکه از فرط ترس شلوارهایمان را خیس میکردیم و همچون بزغاله ایی که شکمباره ی مادرش را می چسبد دامان مادر را می گرفتیم و در دالان های تنگ وتاریک اتاقک های خیس و نمناک پناهکی می جستیم.یادم هست که چرخ دوچرخه ی هیچ چهارساله ایی باد نداشت.وعروسک هیچ کدام از آنها چشمی٬ مویی ولباسی.می نشستیم تا بگویند می توانیم به خانه برگردیم .و ما همواره در راه بودیم. چو امروز که درراهیم
ادامه مطلب
محمد آقا زاده همه فن حریف است. باور کنید. فقط نمی دانم چرا حرفهایش را نمی فهمند....این را از جلسه ی نقد فیلم اینجا چراغی روشن است٬ ساخته ی «رضا میر کریمی» فهمیدم. عصر روز دوشنبه شانزدهم مرداد فرهنگسرای هنر و باشگاه فیلم تهران٬ میزبان فیلم اکران نشده ی میر کریمی بود.رضامیر کریمی با کوله بار سنگین جوایزش در جشن سینمای سال گذشته شناختم وپس از دیدن «خیلی دور خیلی نزدیک» وخواندن چند مطلب ومصاحبه-از جمله نقد زیبای احمد طالبی نژاد در مجله ی هفت و...- بیشتر او را دریافتم.می دانستم که دغدغه ی پرداختن به تجربه ی دینی دارد اما با نگاهی تازه.گرچه که طالبی نژاد در آن مقاله که شماره وصفحه اش را یادم نیست به دیدگاه ایدئولوژیک وی تاخته بود٬ اما می خواهم بگویم که حرف میر کریمی وسینمایش به دل من می نشیند.
"اینجا چراغی روشن است" مانند دیگر کارهای میرکریمی وبه قول خودش متعلق به دوران ملتهب معرفت دینی است. نسخه ایی که باید تجربه می شد تا از دل آن خیلی دور خیلی نزدیک بیرون آید.-گرچه که محمد آقازاده و علی معلم معتقدند این فیلم تجربه ایی است که به بار نمی نشیند- فصل اول فیلم روایت سفر معنوی جوانی است به نام قدرت(حبیب رضایی) که در ابتدای این سفر شکست می خورد.او می رود تا «آقا» را بیابد و از درد و رنج هم محلی های خود که دیگر معجزات امامزاده سلطان عزیز جوابگویشان نیست سخن بگوید.اما در نیمه های راه با نداشتن بلیط قطار ٬از ادامه دادن راه به ناچار باز می ایستد.در این سفر قدرت تنها می داند که باید حرکت کند و برود اما نمی داند به کجا می رود وچر ا میرود؟
ادامه مطلب
پوپك عزيز سلام:
اين نامه را در سي و چهار ساعت پس از رفتنت مي نويسم. تا قبل از آن كه چيزي بنويسم، سرم پر از نطقهاي رنگ وارنگ بود كه دوست داشتم بشنوي.
نمي دانم كجا رفتهاي، همانطور نميدانم از كجا آمده بودي. يا الآن كجا هستي. شايد آخرين لحظات خوشبختي ات را و يا بر عكس بدبختيات را روي خاك سرد زمين ميگذراني.
و آن گاه... آه. در آن زير كه سر است و تاريك. پيكر بيجانات را ميگذارند.
پوپك؟! تفاوت تن بيجان با تن باجان چيست؟ به راستي چه مرزي ميان زنده بودن و نبودن وجود دارد؟ كدام يك را ترجيح ميدادي؟ امروز به هر چه نگاه ميكردم به اين ميانديشدم كه تو از دسترسي به آن محرومي. آب سرد مينوشيدم به يادت ميافتادم راه ميرفتم، ميخواندم ، مينوشتم و هر كاري كه ميكردم.
پوپك ... ! پوپك عزيز. در زير آب روان خانهمان اشك ميريختم و آن به خاطر عجين شدن جز با كل بود. منقلب شدم. فكر آن كه من اين بالا خودم را ميشويم و تو را فردا آن جا! ميشويند سخت آشفتهام ساخت.
پوپك، چه كاريست كه دوست داري انجامش دهي؟ دوست داري ساكن زمين بماني و ريا و تزوير و سرقت و بهتان و نيرنگ ببيني؟ هان ... آرام... آرام باش. صدايت را نميشنوم. بيا يك ليوان آب بخور... هان . آرام باش. ببين همه كار ميتواني انجام دهي. هنوز هم دير نشده. همين امروز و فرداست كه مجموعه كارهايت بيرون ميآيد و نقل و نبات هر محفل، دنياي شيرين دريا مي شود. انديشههايت ويژهنامه ميشود و دستنوشتههاي اجتماعيات كتاب. همه سياه ميپوشند بر شناسنامهات مهر سياه ابطال ميخورد و گذرنامهات براي سفر مهيا ميشود. تنها كاري كه تو انجام ميدهي، نفس نكشيدن است كه بدبختانه ما از آن محروميم!
پوپك كجايي؟ ميدانستي پس از آمدن به بيمارستان و اشك ريختن در بالاي سرت، تصميم داشتيم هنگامهي بهنوديات از سرزمين احتمالي آن جهان بپرسم... شايد از سفر معنوي ات فيلم ميساختند. اما چه كنم كه رفتن را انتخاب كردي.
پوپك آن زير ميخواهي جواب چه چيزي را بدهي؟ ميخواهي بگوي خدايت كه بود و پيامبرانت و كتابت؟ در جواب به آنان نميگويي چرا آمبولانس كشور صنعتي ات ۶ ساعت دير آمد و تو در كنار جاده در حالت اغما و شناور در خون ماسيده بودي؟ نميپرسي چرا كسي جواب تسبيحهاي پاك مادرت و الله الله گفتنهايش را نداد؟ از حضور خودت در سن ۳۴ سالگي زير تودهاي هوموس نميپرسي؟ چرا پوپك؟ اين حق ماست. حق ماست كه تمام اينها را جويا شويم. بپرس. و به من هم بگو. باور كن كه ميشود و ميتوانيم . "ميشود، ميتوانيم" پوپك. به ياد كه داري "ميشود ... ميتوانيم".
مثل اینکه سایه پر هیبت عزراییل دست از سر جماعت هنری ایران بر نمی دارد.
سروش خلیلی هنرمند پیشکسوت سینما وتلویزیون٬ چه می گویند ؟ ...........هان .. جان به جان
آفرین تسلیم کرد.
میدانید !برای ما زمینی ها خیلی مهم است که بدانیم چرا کسی میمیرد؟!
اگر به دنبال چرا هستید باید بگویم که کسی نمی داند و من هم رویش. اما مهم آنجاست چرا نقطه ای
به نام نقطه پایان که هیچ کدام از ما از آن خبر ندارد فرا می رسد؟
این نقطه یا سرطان خون است یا سکته مغزی است یا تصادف است یا غرق شدن در آب وحتی سوختن
از ارتفاع پرتاب شدن٬ قتل٬ گلوله خوردن و غیره را هم در بر می گیرد.
اما اینکه چرا باید بیاید را از ارگانیسم باید پرسید از سرنوشت باید پرسد و از اویی که هیچ گاه ندانستم
غیر از اینجا٬ [] کجاست؟!
به هر حال سروش عزیز هم رفت. به کجا خودش می داند.
کارکردن در مطبومات گاها مزایایی دارد که دردسر هایش را کمی مشروع می کند.
از جمله این مزایا گفتگویی بود که چندی پیش با ریاست موزه هنرهای معاصر و مدیر کل بخش هنر های
تجسمی وزارت ارشاد٬ آقای عبدالمجید حسینی راد انجام دادم و از سیاست های این نهاد در دوران
جدید کسب اطلاع کردم.
پس شنیدن سیاست های کلان این عرصه که عموما مجموعه ای از بدیهیات را در بر می گرفت بحث
را ریز تر کردم و از راه حلهایی که برای مصائب حرفه مجسمه سازی وجود دارد ٬ سوال نمودم
مقام مذکور مسائل این عرصه را منوط به دامنه های مسئولیت دولتی وا نهادندو عمده این مشکلات را
در نبود سفارش دهنده دولتی٬ نبود سرمایه هنگفت٬ ابعاد وسیع کار ووجود ذوق و سلیقه های متفاوت
اجتماعی دانستند.
همه ما می دانیم که مجسمه سازی در ایران با حرمت های به خصو صی توام است . این مقام شاخص
وجود این مانع را بر سر راه حرفه مجسمه سازی کذب خواندند.
فردا آن روز با دفتر آقای مکارم شیرازی تماس گرفتم و از جزییات این مسئله مطلع شدم. همان طور که
گفتم فقها متفق القول به این نتیجه رسیده اند که مجسمه سازی حرمت دارد و ساختن تندیس و نیم
تنه انسان حرام است!
خداوند پدر آتژ و دو ناتلو را بیامرزد. انانی که با توجه بی اندازه شان به پیکر انسان ظرافت های طبیعت را
درک کردند و به انسان به عنوان ملکه ایی که در زمین زندگی می کند احترام گذاشتند.
یادتان باشد اگر تنها یک اومانیست ساده بودید جایتان در قعر جهنم است.
با این مقدمه طولانی باید بگوییم خانه هنرمندان ایران به تازگی نمایشگاهی گروهی از اعضای انجمن
مجسمه سازان برگزار کرده است. مجسمه های این نمایشگاه با ابعاد کوچک شان گاهی پاسخ به تو
-همات مذکورند. گناه در انها به چشم نمی خورد. کسی هم انها را برای پرستش نمی خرد. انها تنها
مجسمه اند. تندیسهایی کوچک از چوب و گپ وسنگ که در صدد انتقال معانی اند همین!
توصیه می کنم در دو روز باقی مانده به خانه هنرمندان بروید و ببینید که مجسمه ها با ما هیچ کاری ندارند.

