تبليغاتX
::.. جامعه + شناس ..::
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385
نطق هیجانی...

دو گوش مفت ومجانی می خواهم که حرفم را بشنود.دیدم نمی توانم منتظر بمانم یک موضوع ناب جامعه شناختی مخم را به کار بگیرد و آن وقت شروع به نطق کنم.راستش را بخواهید در این مدت به قول شاعر دچار خفقان بودم و هنوز نیز به نوعی هستم.باور کنید اگر موجود دیگری را در روزگار دیگر به وجود بیاورم٬ اجازه نخوهم داد رمان بخواند.یا هم اگر خواست بخواند داستان بخواند نه تجربه ی زندگی این و آن را !اصلا برخی نویسندگان اینطورند.آدم را یا دیوانه می کنند ویا نویسنده.«پدس»اینگونه است یا حداقل در «از طرف او» اینگونه بود.کمتر اوقاتی را در خود می یابم که نثر روان یک نویسنده با لحن ونوع گویشش آنچنان مرا به دنبال خود بکشاند و در نسوج مرده ی بافت زندگانی ام فرو رود٬که واقعیت را از یاد ببرم.حالا که می نویسم انگار شراب بسیار نوشیده ام یا چه می دانم همان موادی را مصرف کرده ام که با مصرف آن گویی به سفر رفته ایی.با وجود آنکه حدود ۱۵۰ صفحه از کتاب باقی است تاب نیاوردم.باید بدانید «از طرف او» تا چه حد دیوانه می کند آدم را و مرز این دیوانگی تا آنجاست که وسوسه ی خواندنش حتی در خیابان های شلوغ و پر خطر تهران و پیاده رو های سی و خورده ایی نفره اش رهایتان نمی کند.خلاصه بگویم و مقداری از این هیجان را برای انتهای داستان بگذارم...داستان درباره ی عشق است.عشق آدم به آدم.عشق زمینی.آنهم از نوع مالیخولیایی و افلاطونی اش.چه تناقضی می بینید....! الساندرا در داستان آنچنان به هیجان می آوردتان که می پندارید همواره خواسته اید آنچه می گوید بگویید و نتوانسته اید.خیلی صبر کردم وخواستم با دیدی جامعه شناسانه این داستان را در زمانی دیگر برایتان نقل کنم.شاید هم این اتفاق بیفتد.در این مدت اما به یک نتیجه ی جامعه شناختانه دست یافتم.اینکه به نظر می رسد بین فرهنگ جوامع نویسندگان و نوع موضوعی که در نوشتارشان حلول می یابد رابطه معنا دار وهمبستگی مستقیم وجود داشته باشد....«آلبادسس پدس»یک دو رگه ی ایتالیایی است.تمام آنچه در فرهنگ ایتالیایی وجو دارد در داستان پدس رخ می نمایدوتنها باید این فرهنگ را که شباهت بی نظیری با فرهنگ ایرانی دارد بشناسی تا آنچه می گوید به جد دریابی.با امید به آنکه داستان پایانی سودمند و قابل توجه داشته باشد به روزگار می سپارمتان...!

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 9:46 PM | | لینک ثابت
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385
مرگ در می زند......

                                        

برگ سفید الکترونیکی روبرویم است.باید بنویسم.از هر آنچه در این مدت گذشت.از چهارم مهر که سالروز میلادم بود تا امروز که روز مرگ «عمران صلاحی» است.دلم می خواهد مطلبی بنویسم که در خور یک مدت ننوشتن باشد.اگر به خودم بود و این قدر دل گرفته نبودم٬ از تاریخ فلسفه ی ویل دورانت می گفتم تا مرگ در می زند وودی آلن.اما حیف که دل گرفته ام.از وودی آلن حرف زدم و نمایشنامه ی کوتاه «مرگ در می زند»!این کتاب چه تناسب موزونی با حال امروز من دارد.حال که می نویسم مریم از خاکسپاری عمو عمران آمده است و لابد دارد گریه می کند.اما آیا به راستی ملک الموتی که به سراغ عمو عمران رفت٬ سیاه پوشیده بود و چهره ایی سفید داشت؟ آیا از پنجره ی اتاق کار او به بالا آمد و صریحا گفت که من مرگم؟آیا عمو در حال نوشتن چیزی یا ویرایش مطلبی بود ؟به نظر شما عمو با او٬ فرشته ی مرگ خدا هم شوخی کرده است ؟ مثلا بنشینند و رامی بازی کنند یا  او را به یک شام درویشی دعوت کند؟ چرا عمو از او نخواست با این شرط بازی کنند که در صورت باخت یک روز دیگر یا حداقل یکسال دیگر به او مهلت دهد؟ چرا به او نگفت که ۶۰ سال بیشتر ندارد و تازه اول راه است؟آیا مرگ آدرس خانه ی عمو را درست آمده بود؟ پلاکش را درست خوانده بود؟......نمی دانم !

                                        

جنس تمام این آیا ها نمی دانم است.حتما عمو بازی شطرنج و یا رامی را به عزرائیل باخته است.حتما مرگ درب خانه ی او رابه درستی کوفیده وآدرس خانه اش را به درست آمده.و شاید عمو دیگر هیچ کاری برای انجام داشتن نداشت که به مرگ نگفت برود و روزگار دیگری بیاید...

نمی دانم.شاید وقتی شنیده است که آن ور ها هم خبری هست و از کم وکیف رفتنشان خبر گرفت به مرگ پاسخ مثبت داد.نمی دانم.....!


آنچه مهم است نبود و بود عمران صلاحی در میان ماست.هر چند که باورش سخت است. اما روانش شاد و همیشه جاودانه باد.

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 11:59 AM | | لینک ثابت
شنبه یازدهم شهریور 1385
ساعت از مرگ هم گذشت !

 

نه! انگار حضور زنان ادبیات نسل پنجمی واقعا جدی و فعال است. اینهم از چهاردهمین نشست کتاب پنجم که با حضور « ناتاشا محرم زاده» نویسنده ی کتاب « ساعت از مرگ گذشت»،«محمد رضا گودرزی» به عنوان منتقد، نویسندگان نسل پنجم چون« محسن فرجی»،«کامران محمدی»،«مریم رئیس دانا»، «آرزو خمسه کجوری»، « محمد عزیزی» و سایر علاقه مندان به ادبیات داستانی در کافه تیتربرگزار شد.ناتاشا جوان است و مانند بسیاری از نویسندگان این نسل اولین تجربه ی کاری خود را در غالب مجموعه داستان ارائه کرده است. با اینکه مهندسی الکترونیک خواتده، اما عشق به ادبیات و نوشتن او را به نویسنده ایی تبدیل ساخت که توانست جایزه ی ادبی صادق هدایت و جشنواره ی ادبی بندرعیاس را به خود اختصاص دهد.اهل مشهد است و در لاهیجان زندگی می کند. بیش از آنکه فکرش را بکنید متواضع است، اما با این حال سعی می کند صمیمیت خود را نویسندگان تهرانی حفظ کند.

 

ساعت از مرگ گذشت، هشت داستان کوتاه دارد. داستانهایی که به نقل از کامران محمدی خواندنی و روان است. بیقرار بودن شخصیت ها،مقاومت در برابر روزمرگی، دست و پا زدن های عبث ویژگی های اصلی این مجموعه اند که از سوی منتقد بیان شدند.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 7:20 AM | | لینک ثابت
سه شنبه هفتم شهریور 1385
نان سالهای جوانی...

باید به قول فروغ گفت آن روزها گذشت....آن روزهای خوب٬ که ادیبان و منورالفکر های مملکت دور هم می نشستند٬ سرود می خواندند و در لا بلای این سرود ها اشعاری هم نصیب خرده دستان جامعه(که ما باشیم) می شد.آن روزها که کمترین دغدغه ی ادبیات تعامل با جامعه و نوشتن رمانهای ۴۰۰ صفحه ایی بود که سرنوشت دختران رکب خورده را بیان می کردند.حالا دیگر  کسی حوصله ی آن را ندارد که بنشیند و تفکرات شخصی و اجتماعی اش را در میان سطور کتاب نقالی کند.مجالش نیست در حقیقت.همان راحتی نسبی هم نیست.آن مردم که بعضا به تکه ایی نان و آسایش دلخوش بودند هم پیدا نمی شوند.همه چیز بوی عزلت می دهد.بوی تنهایی

                                                           

چندی پیش بود که در برگی از ادبیات ۲ گفتمتان بر ادبیات اجتماعی اولیه ایران نگاهی جامعه شناختی خواهیم انداخت.شاید بررسی علی این موضوع وجوه بسیاری را می طلبد.باید برایتان از رمان اجتماعی اولیه بگویم تا به استقلال ادبیات کوتاه٬ روند تکاملی آن٬جمالزاده٬ کشاورز و... برسم.

اینکه چه بود وچه شدکه اعتراض های گنگ و کلی نسبت به فقر و فحشا٬اصلاح طلبی٬ یاس های فلسفی نویسندگان به نوع ادبیات مستقل و موجز نویسی تبدیل شد٬ مسئله ی بسیار مهمی حتی تا عصر حاضر است.ما کماکان جلسات بسیاری برای نوع ادبی مان تشکیل می دهیم.مثلا جلسه می گذاریم که چرا نسل پنجم رمان نمی نویسد؟ وجو ابهایی بسیار متفاوت و تبیین های متفاوت تری تحویل جامعه می دهیم.قبول دارم که شرایط بی ثبات اجتماعی- سیاسی بحث هایی با چنین مختصات متفاوتی ایجاد می کند.در چنین شرایطی است که تئوری پردازان ما باید به اشاعه ی تئوری های چند وجهی خود در باب ادبیات و جامعه بپردازند.اما این تئوری پردازان کجایند خدا می داند!؟

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 2:6 AM | | لینک ثابت
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
برگی از ادبیات...2

ادبیات ایران سیر پر فراز ونشیبی دارد.بررسی این سیر و پرداختن به اوج وحضیض های آن هر مخاطبی را به شگفت وا می دارد. چه آن زمان که نویسندگان این مرز و بوم تنها از آیین های پرستش٬از مهر و میترائیسم در کتب مقدس سخن گفتند اند و چه موسمی که در اوج خفقان٬ظلم٬ بد سرشتی به موعظه های اخلاقی پرداخته اند.همه و همه خبر از پستی ها وبلندی های زمانه ی نویسندگان وتغییرات اجتماعی می دهند که ذهن نویسندگان وبه تبع آن نثر شان را متفاوت ساخته است .

                                        

ادبیات ایران هم به مانند تمام ادوار بشری دوره ایی را به اسطوره پردازی و ادبیات حماسی گذرانده است.دورانی که با حماسه پردازی ها و تاکید بر خرد و وجدان جمعی شروع شد و با اعتقاد به خدایان چند گانه به سمت وسوی خداوندگار یکتا متمایل گشت.در این میان فردوسی بزرگ!نقش بسزایی در یاد آوری شان ایرانی وجنگاوری ها وپهلوانی های ایرانیان بر عهده داشته است. او با شهنامه ی پارسی خود به ملت متراکم ایرانی امید زیستن داد وباری دیگر روحیه ی از دست رفته ی ایرانی را به کالبد نیمه جانش باز گرداند.اینکه چرا وچگونه مردمان ایرانی وبه خصوص نویسندگان ومتفکران عصر پس از یک دوره تجربه ی ادبیات حماسی به سوی ادبیات اخلاقی٬پند وموعظه و گاها عرفان و تصوف روی آوردند دلیل جامعه شناختانه ایی دارد که از مجال این نوشتار خارج است.اما نکته ی مهم آن جاست که پس از ورود کامل اسلام به فلات ایران و حلول اندیشه ی اسلامی با چاشنی ایدئولوژی٬ ادبیات ایرانی رنگ وبوی أیین اسلامی گرفت و اندیشه هایی چون تقدیر گرایی٬ جبرگرایی مطلق و گاها نسبی گریبان گیر نویسندگان ایرانی شد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 0:14 AM | | لینک ثابت
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385
مزه ی گس قانون

۱۸۰ سال  است که از تاریخ انتشار اولین روزنامه ی ایرانی میگذرد.این را محمد گلبن پژوهشگر تاریخ مطبوعات ایران می گوید.

عصر روز چهارشنبه هجدهم مرداد است که با یک دنیا خستگی به کافه تیتر می روم.شاید دلیل این خستگی دیدن فیلم« آبی» از سه گانه های کیشلفسکی باشد٬شاید مشغولیت ذهنی درباره ی شرایط کاری رضا ولی زاده وآینده ی مبهمی است که بر سر راه تمام جوانان قرار دارد٬ شاید بوی مرگی است که از بیمارستان نزدیک کافه می آید وبیتا خبرش را می دهد ویا شاید....

                                             

مهم اینجاست که حالا در کافه نشسته ایم ودرباره ی مطبوعات مشروطه صحبت می کنیم.محمد گلبن چهره ی آرامی دارد.  ۶۰ ساله به نظر می رسد و با نوع پوشش نشان می دهد که خیلی ایرانی مرسوم نیست.کراوات زده وموهایش را به عقب آراسته. صدایش آرام وخش دار است و گویش اش مقداری متفاوت. اما با تمام این حرف ها حرف هایش شنیدنی است.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 2:1 AM | | لینک ثابت
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385
برگی از تاریخ ادبیات...(1)

 

خواندن تاریخ همیشه برایم غیر قابل لمس بوده است. شاید به دلیل با واسطه بودنش باشد یا به دلیل نص خشکی که اکثر مورخین وپژوهندگان تاریخ دارند.اما وقتی این مقوله با سایر مقولات انسانی از قبیل ادبیات و اجتماعات توام میشوند٬ خواندنی تر است.گفتم تا دیر نشده ورضا سید حسینی عزیز -که وجودش در جماعت ادبی گوهری گزاف است- در میان ماست٬ اثر گرانقدرش را (مکتب های ادبی) خوانده باشم تا پس از رفتنش نادانسته نگویم: وای بر ما! چه گوهری را از دست داده ایم.

این شد که جلد اول مکتب های ادبی را آغاز کردم ودر واپسین صفحات اول نکات جالبی توجه ام را به خود جلب کرد. سید حسینی برای اینکه هم به ریشه پرداخته باشد وهم حوصله ی خواننده را سر نبرد٬ مختصری-حدود ۱۲ صفحه- درباره ی قرون وسطی و رنسانس وپیدایش ادبیات ملی در اروپا سخن گفته و این خود آغاز خوبی است.او در سطور اولیه ی کتاب آورده است که مکتب های ادبی معمولا با مکتب کلاسیک شروع میشود وتعریف اساسی ومختصر این مکتب«بازگشت به هنر قدیم یونان و روم به تبع نهضت اومانیسم ورنسانس است.»

                                                     


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 1:44 AM | | لینک ثابت
جمعه بیست و ششم اسفند 1384
سایه هدایت پشت سر من است
 

هنوز میشود  دوست خوب پیدا کرد. دیروز دانستم.

ساعت از ۶ گذشته بود واین خیلی هم مهم نیست که بدانید دقیقا چند بود. از سر کار میآمدم.خانه

هنرمندان٬ خ ایرانشهر. ربع ساتی را در کافه تیتر گذراندم و نوشته کوتاه کاما کیو کیو بنگ

بنگ حاصل آن شد.نمی دانم چرا اصرار داشتم به میدان انقلاب و بازار صفویه بروم.......و  آخر هم رفتم.

ساعت  حوالی ۸ بود وارد پاساژ و مغازه هدایت شدم. یکراست به سراغ هدایت آمدم.دکانی کوچک بود با

صاحبی گرد گرفته بد تر از من.

سلام.

سلام.

کتابهاتون در همه؟

بله!......... چی می خواین؟

من؟!............... یه کتاب خوب!

از کی باشه؟ ایرانی یا خارجی؟ چی خوندین؟ سبک کاریتون چیه؟

من....إإإإ داستانی میخوام که ساختار زیبایی شناختیک توش رعایت شده باشه(تو دلم به خودم فحش

می دهم)

یکسری کتاب نقد هنری جلویم میگذارد.

نه! داستان باشه.......

خوب عرض کردم ٬ چه نوع داستانی؟ آخرین کاری که خوندین چی بوده؟ می خواین از این کارهای تازه

بهتون بدم و به کتاب چراغ ها را من خاموش میکنم اشاره می کند.

نه نه نه اصلا اهل ادبیات فمنیستی نیستم. آخرین کاری هم که خوندم از ساعدی بوده. (عزاداران بیل)

سبک خوانشم دستش می آید.... از سیمین میدهد٬ کمیت و کیفیت آثار هدایتی که خوانده ام را جویا می شود.

از هدایت چی خوندی؟

سگ ولگرد٬ بوف کور٬ داش أکل٬ زنده به گور٬ داستان زنی که مردش را گم کرد و......

پس چرا منو انقد اذیت می کنی! خوب خوندی که! از هدایت چی می دونی؟ به نظر تون مهم ترین

ویژگش چیه؟

شلوغی .

خاموشی یا شلوغی.

بادی تو غبغب می اندازم .انگار صادق پسر خالمه می گویم: به نظرم کاراش طیف داره اول با خاموشی

شروع میشه به شلوغی می رسه و بعد دوباره خاموش میشه.

درباره هدایت حرف می زنیم ومن می بینم چه مشتاقانه سخن میگوید........... یاد میگیرم که از این به

بعد قبل از خواندن هر چیزی در صدد شناخت نویسنده باشم.

مشفق همدانی میدهد( تحصیلکرده ها) هم اسمش هم دو خط اولش به دلم می نشیند.

حرف می زنیم از همه چیز دانشگاه٬دوست٬ کار٬ زندگی٬ مرگ٬ خودکشی٬ روانشناسی٬ اخلاق٬ امید

یاس و.............. همه چیز.

می گوید کتاب هنر عشق ورزیدن اریش فروم را بخوانم. میگویم کتاب را دارم اما تا به حال نخواندمش.

ساعت ۳۰/۹ است و من نگران.

راهی میشوم........... میخواهم که پول کتابها را حساب کنم که میگوید: کتابها را ببر اگر خوشت آمد

بیا و بخرشان.

به من اعتماد می کند. باور نمیکنم. بوی سرمایه داری نمیدهد که بگویم دست ودل باز بود و این پولها

برایش بی ارزش٬ امابه راحتی فهمیدم که متعلق به قشر دلستان است.

چهار کتاب چمدان٬ یتیم٬ تحصیلکرده هاو شناخت نویسندگان معاصر حاصل تلاش او بود.

وقتی می آمدم گفت: در میان جماعت نادان زیستن بزرگترین درد است. ومن نیز به این درد ایمان دارم.

 

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 2:19 AM | | لینک ثابت
سه شنبه نهم اسفند 1384
من یک کتاب قدیمی ام

  

عصر است.عصر دلگیر جمعه.همان عصری که در عین خالی بودنش هیچ حرفی برای زدن وهیچ کاری برای کردن ندارد. میدان انقلاب هستم که:

میدان انقلاب- ساعت ۱۷

همه می دوند٬همه!!!گاهی دست پر اند-ساکی پر از سبزی٬کرفس و خوشبو کننده هوا و ....-.گاهی

هم دست خالی اند.ونگاه فسردشان زمین و زمانرا فحش میدهد. نمی دانم از تئاتر در انتظار گودو امده اند

یا اتوبوس لای در گذاشته تشان!!

یا کمی ان طرف تر......دو نفرند.....بازو در بازوی هم.به اسمان زرد می نگرند و در لایه خاکستری ان به

هلال نازک ماه- پس مانده شب گذشته- لبخند می زنند.این در حالی است که تنها یک گل میانشان

فاصله انداخته....!

اسبهای صنعتی هم به انتظار مسافرانشان نشسته اند و گاهی تماشاگر   گریبانگیریی رانندگان اند.

چند قدم ان طرف تر....یک نفر عاشقانه بر دهان سیگارش بوسه میزند٬راه را به درازا و با قدمهای بلند

می پیماید و در حالی که تا خرخره در لباسش فرو رفته گاهی به نوشته روی کتابش مینگرد  و سری از

روی تاسف تکان می دهد.

من داخل ویترینم.طبقه سوم بازارچه صفویه ٬سمت راست.همه اینها را میبینم.چشمانم هم دیگر نمی

-سوزد.صاحب من اما تنها از ساعت ۹صبح تا ۷ شب چرت میزند.تنها گاهی از خواب می پرد و ادرس اتلیه

عکاسی را به مشتریان میدهد .با وجود انکه سر در بازارچه نوشته شده عکاسی فتورنگ سمت راست

و.فلش هم زده اند٬باز همه چشم بسته به سراغ ما می ایند.

خب اینها را برای چه به شما گفتم؟

اینها لحظات ثبت شده ذهنی من است.من یک کتاب قدیمی ام.یک کتاب قدیمی ممنوعه در بازار.کتابی

که به قول خوره های کتاب در هیچ سوراخی پیدا نمیشوم.اسمم؟؟؟ .....بماند چه فرقی میکند؟

شما که نمی خوانیدم.....سالهاست از همین جا منتظرتان مانده ام ...اما شما یا سبزی می خرید یا به

دنبال اتلیه عکس میگردید. اینکه چرا این حرفها را به شما میزنم به سبب دلسوزی است.دلسوزی برای

نسلی که ۵۰ سال دیگر هیچ کتاب ممنوعه ایی ندارد.اصلا کسی نیست که موجز و مفید به سراغ اصل

 مطلب برود٬حرفش رابزند و همه را رسوا کند.همه خوب می نویسند و بلند.

دوستان من شایدامروز  بین ۸۰٪ کتابهایی باشند که اجازه ندارند چاپ شوند. دلم برایشان تنگ شده!

اما افسرده نشوید ما ۲۰ درصدی ها پیشتان می مانیم و از ۸۰٪ ها میگوییم تا اخرین نفس هم میمانیم

به شرطی که شما هم تنها گاهی از ما یادی کنید.

 

نوشته شده توسط در 1:29 AM | | لینک ثابت