تبليغاتX
::.. جامعه + شناس ..::
یکشنبه پانزدهم مهر 1386
سایه ی ایدئولوژی بالای سر میوه ممنوعه!

هنوز صدای پر صلابت حسین پاینده در گوشم است که درشت وبلند این جمله ر ا بیان کرد:«من باور دارم که یگانه کارکرد تلویزیون ایران به قاعده ی هژمونیک دنیا بازتولید گفتمان غالب است.» این کلام در گوشم ماند تا امشب که من بدان نقش های اجتماعی را هم اضافه می کنم.

هنوز مطالعات فرهنگی را به صورت آکادمیک نمی خوانم.عشق نقد و لاف تلقی نظریه ی اجتماعی هم ندارم.به یمن متونی که می خوانم وبه مدد جلساتی که استادانی چون «عباس کاظمی»و«حسین پاینده» برگزار می کنند٬ این گفتار متین پاینده را با جان ودل تصدیق میکنم.یقینا وقتی وارد رشته مطالعات فرهنگی شوم باید به اجبار تلویزیون بیشتری ببینم.باید وقت عزیزم را صرف سریال هایی کنم که روزنامه ها با افتخار می نویسند بیشترین مخاطبان را بدست می آورند.ای کاش بتوانم بی طرفی ارزشی داشته باشم یا به تاسی از آنچه ساروخانی می گوید بتوانم نسبت به ارزش هایم٬تعصب نشان ندهم.اما واقعا نمی توانم نسبت به ایدئولوژی محکمی که نقش «خرد متعارف» یا «عقل سلیم» را بازی می کند دیدگاه انتقادی نداشته باشم.هر چند که مطالعات فرهنگی امروز می گوید که فرهنگ توده را به عنوان آنچه وجود داردبررسی کرد نه آنچه باید باشد باید .

                     

تمام این صغری -کبری هایی که چیدم به خاطر بیان نظری نسبت به سریال «میوه ممنوعه» بود.ادعایی ندارم که با تماشا ی چند بخش از این سریال بتوانم صاحب نظر باشم.اما با استناد به سخنان استادان این حوزه و با اندکی اغماض٬ می گویم که نقش تلویزیون مسلما بازتولید گفتمان غالب است.آنچه که از میوه ممنوعه می دانم ٬ماجرای دختری است(هانیه توسلی) که بر اساس یک معامله ی مالی( از جانب پدر و آقا یونس) بر سر راه علی نصیریان(حاج یونس) قرار می گیرد(اینگونه ایراز می شود که به علی نصریان پناه آورده است) و در این میان حاج اقا در دام یک عشق شهوت آلود می افتد وبه قول خودش نمی تواند افسار هوس خود را در دست بگیرد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 0:21 AM | | لینک ثابت
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386
شهر در گذر زمان...

تعطیلات نورزوی موقعیت مناسبی بود برای اینکه شهر را خوب ببینیم.جدا از آنکه چند روز اول خیابان ها خیلی هم خلوت نبود اما باز می شد جزئیات نبود تمدن شهری رو مشاهده کرد.به نظر من شهری زندگی کردن و مدنیت تعلق خاطر می آورد.یعنی همه ی ما با وجود آنکه بیشترین و جدی ترین نقد های خود را به شهر وارد می کنیم٬ اما در عین حال نمی توانیم خارج از آن به زندگی خود ادامه دهیم.طبیعت و زندگی در روستا (البته روستاها ی بکر که عناصر شهری شدن در آن ها هنوز وارد نشده است)در برشی از زمان و برای رفع خستگی ها و تنش های روزمره ی زندگی شهری٬ لازم و لذت بخش است اما نه برای همیشه!

                  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 2:42 AM | | لینک ثابت
چهارشنبه دوم اسفند 1385
بروید از مذهب بپرسید!!!

نشسته ام پشت همان میز قدیمی ۴ سال پیش.حالا با کمی فاصله.روبروی پنجره با همان آسمان خاکستری.یادم هست که چقدر تند و روان کتاب ها را از بر می کردم و در دفتر فعالیت درسی روزانه ساعت های مطالعه ام را می نوشتم و روبروی منطق و فلسفه و روان شناسی و عربی تیک می زدم.حالا هم همین جا نشسته ام.روبروی کسانیکه تند و تند می نویسند و خط می کشند.ساعت روبرویشان است٬ گهگاهی تکه بیسکویتی از سر بی حوصلگی گاز می زنند٬ دور الف و ب و ج و د خط می کشند و وقتی جواب تست را در انتهای کتاب می بینند تازه خواب از سرشان می پرد و صاف می نشینند.اگر جواب سوال درست از آب درآمد لبخند محوی گوشه ی لبانشان می نشیند و اگر هم نه که هیچ.باری دیگر می نویسند:p=ir2 .

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 11:48 AM | | لینک ثابت
چهارشنبه سیزدهم دی 1385
پشت سخنان رییس جمهور!

برای درس تحلیل محتوای دانشکده٬ نامه ی ریاست محترم جمهوری را٬ به ملت شریف آمریکا انتخاب کردم.انگار نامه نوشته شده بود تا من بیایم وتحلیلش کنم.استاد محترم گفته بود تا در ابتدای امر تکلیف موضوع تحقیق را در ذهنمان روشن کنیم.یعنی سخنرانی٬ مقاله٬ نقاشی یا چه می دانم مطلب هر ننه قمری را تحلیل نکنیم.مثلا تکلیف ذهن اینجانب روشن است: «موضغ فکری غیر مستقیم ریاست جمهوری نسبت به دولت وملت آمریکا».پس از آن باید لیست مناسبی از منابع مورد نظر تهیه کرد.(لیست مورد نظر من٬روزنامه ی ایران تاریخ ۹ آذر ۱۳۸۵ بود).سپس باید دست به کار شاخص سازی شد.(به عنوان مثال ۱-تخریب دولت آمریکا٬ ۲-شکاف میان دولت و ملت۳٬-ادعای دوستی و هم کیشی با ملت آمریکا و....)این شاخص ها کمک می کند تا ذهنمان طبقه بندی شود و راحت تر بتوانیم دست به تحلیل بزنیم.بنده تمام این کارها را مرتکب شدم.(اگر جرم نباشد) و در راه کمی و عینی سازی سخنان رییس جمهور به نتایج زیر دست یافتم.

شاخص های بسیاری وجود داشت.من جمله ضرورت گفتگو و تعامل با ملت آمریکا٬حمایت دولت آمریکا از عاملان صهیونیست٬ سرکوبگر بودن دولت آمریکا٬شکاف میان دولت و ملت آمریکا٬فساد اخلاقی و قانونی در درون مرزهای آمریکا و غیره.در میان نرخ های فراوانی این واحد های ثبت٬ شکاف میان دولت و ملت آمریکا٬ سرکوبگر بودن آن و وجود دغدغه های مشترک انسان دوستانه میان دو ملت ایران و آمریکا٬ دارای بیشترین فراوانی بودند.اگر از تمام ارقام بدست آمده ی این تحلیل بگذریم آنچه به عنوان نتیجه می ماند متن زیر است:

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 0:53 AM | | لینک ثابت
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385
برده ی امروز چه کسی است؟!

داشتم فکر می کردم می شود روزی انسان هایی پیدا شوند که اصلا فکر نکنند؟و یا جریان اندیشه( همان فرایند تفکر خودمان) تا n قرن و nسال و n روز دیگر ادامه دارد؟! جهان هستی جملگی در دست انسان است تا فکر کند.پس چرا برخورداری از این موهبت نصیب حال همگان نمی شود؟! به نظر می رسد اکثریت مردم جهان( با تکیه بر کشور خودمان) یا حداقل نیمی از آنها در قاعده ی هرم سایبرنتیک خود،میزانی از انرژی را دریافت می کنند و به عقیده ی بنده این میزان انر ژی می تواند از پس سوزاندن عنصر های فسفر بر آید.اکثر افراد ازگوشت مرغ و ماهی و گاو گرفته تا انواع مختلف فیبر و ویتامین و کربوهیدرات را مصرف می کنند،منتهی به مراتب مختلف.یکی کم می خورد.دیگری زیاد و آن یکی اصلا.اما بهر حال سطوحی از انرژی برای همه ی ما وجود دارد.(هر چند که کیفیت این سطوح متفاوت باشد.)

"تالکوت پارسونز" نظریه پرداز کارکردگرای علوم اجتماعی،در نظریات سیستمی خود(سیستم اجتماعی) هرمی برای میزان انرژی و اطلاعات متصور می شود.در این هرم، خرده سیستم زیستی در قاعده قرار می گیرد و بیشترین میزان انرژی را به خود اختصاص می دهد.یعنی فرد برای رسیدن به راس هرم باید انرژی لازم را کسب کند که منابع این انرژی ها متفاوت است واحتمالا خوراک،خواب،رفاه و ... را در بر می گیرد.در مرحله ی بعدی ارگانیسم روانی جای دارد و فرد برای رسیدن به هدف خود باید خود را به لحاظ ذهنی آماده سازد.سپس خرده سیستم اجتماعی است که پارسونز از آن به عنوان انسجام دهنده ی سیستم یاد می کند.این خرده سیستم ما بقی بخش ها را هماهنگ می کند. و در انتها،یعنی در راس هرم خرده سیستم فرهنگی قرار دارد که مسئولیت خطیر حفاظت از الگو ها ونگهداری آنها را به عهده دارد.فرهنگ شامل اطلاعات به مقدار بسیار است.تمام مراحل ذکر شده باید طی شود تا به این خرده فرهنگ رسید.مرغ و گاو و ذهن و جامعه باید بسیج شوند تا انسان بیچاره فکر کند.آنهم نمی کند.چرا؟!

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 11:42 PM | | لینک ثابت
شنبه یازدهم آذر 1385
جامعه...احساس...موسیقی!

یاد حرف دو پهلوی استاد بر سر درس جامعه شناسی قشر ها ونابرابری های اجتماعی می افتم.داشت از ایدئولوژی و بحران آن صحبت می کرد که در تعریف ایدئولوژی گفت:«می دانید بچه ها!ایدئولوژی یعنی ورم کردن رگ های گردن.یعنی در راه آرمان زندگی را فدا کردن.یعنی دور فکر خود حصار کشیدن وفکر دیگری را داخل آدمیزاد به حساب نیاوردن.» در همان روزها  یکی دیگر از استادان سر کلاس نظریه های جامعه شناسی ۲ ٬ تفاوت های روش علمی و ایدئولوژیک را برایمان تشریح  می کرد و از عریض طویل بودن حوزه های علم در برابر بلند بالا بودن چهارچوب ایدئولوژی حرف می زد.می گفت که علم از آزمایش استقبال می کند اما ایدئولوژی می گوید روش ما قطعی ترین روش هاست.در عین حال یاد حرف یکی دیگر از دوستانم می افتم که در همان سالهای اول دانشگاه که کله هایمان بوی قورمه سبزی می داد می گفت:«ایدئولوژی پدرت را در می آورد.تکرو و متفاوتت می کند.شیره ی جانت را می گیرد وبه گوشی پرتابت می کند.او می گفت اگر روش ارزشی را انتخاب کردی٬ جامعه شناسی را  فراموش کن.چون جامعه شناسی یعنی با واقعیت روبرو بودن!»

همه ی اینها از جلوی چشمم رد می شدند.اتوبوس تکان های شدیدی می خورد و من همچنان اصرار به خواندن کتاب« جامعه٬احساس و موسیقی» نوشته ی «فرامرز رفیع پور» داشتم.نمی دانم شاید به قول «آلبرو» تمام کنش های ما ارزشی باشد و تاریخ بدون گذر از دالان ارزشها بی معنا.راست می گوید البته.هیچ عملی بدون ارزش یابی از سوی ما انجام نمی شود.ما حتی گرایش علمی خود را بر اساس ارزش ها بر می گزینیم.تاریخ از خلال همین ارزش هاست که نقل می شود  وگاها می شود آیینه من وشما که باید از آن عبرت بگیریم.در هر حال اگر جامعه شناسی را به نقل از کرایب امپریالیسم دانش ها بدانیم٬ خیلی عجیب نیست اگر فردا روزی ببینیم که این علم سر از شناخت جامعه حیوانات٬اشیا٬حتی احساسات و...سر در بیاورد که البته پل ارتباطی جامعه شناسی و روانشناسی مدتی است بر پا شده است. اما منظور از این همه صغری و کبری چیدن چه بود؟!......فکر می کنم در بالا اشاره کردم که مدتی پیش کتاب جامعه٬احساس و موسیقی را می خواندم.در این کتاب فرامرز رفیع پور در ضمن تعریف احساس و موسیقی به کارکرد آن ها در اجتماعی کردن انسان می پردازد.

وی در بخش اول کتاب پس از بیان مسئله خود که همان اهمیت پرداخت موسیقیایی در شکل گیری و بروز احساسات افراد است٬احساس را تعریف کرده و نحوه ی اجتماعی کردن و کارکرد آن  را شرح می دهد.سپس در بخش دوم به تعریف موسیقی می پردازد و کاربرد موسیقی را در ابعاد فردی و اجتماعی(خرد و کلان) بررسی می کند.سرانجام با قیاس کاربرد موسیقی در غرب و ایران بحث خود را خاتمه می دهد.

رفیع پور استاد دانشگاه ملی است.بنده به عنوان استادی که از او مسائل بسیار ی آموختم خیلی قبولش دارم.تمام تکنیک های خاص تحقیقم را از او آموختم.قلمش روان است و فکرش متمرکز.اطراف را خوب می بیند.اما این مسائل باعث آن نمی شود که دانشجو نظرش را درباره ی استاد بیان نکند. حتی اگر استادی از این مشی فکری خیلی استقبال نکنند.ما در درس روش های تحقیق در همان ابتدای مباحث می آموزیم که در  به کارگیری روش علمی خود موضع بیطرفانه و غیر ارزشی داشته باشیم.به ما می گویند که روش جانبدارانه نتایج تحقیق را دچار بی اعتباری و ناروایی می کند.اما نمی دانم چرا وقتی نوبت به خود ما می رسد زاویه ی دید اساسا تغییر می کند.در تعریف عامیانه جامعه شناسان «کارکرد» را وظیفه ی قابل انجام یک ساخت می گویند.اینکه یک جز چه کار انجام می دهد یا چه کار باید انجام بدهد.پس با این رویکرد هر ساختی باید یک کارکردی داشته باشد تا نظام شکل بگیرد.خوب در این نظام هر ساخت کارکرد خودش را دارد.اینکه آیا می شود ساختی اصلا کارکرد نداشته باشد خود موضوع یک مقاله بسیط است.اما در صورت عمومی از اجزایی صحبت می کنیم که کارکرد دارند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 1:8 AM | | لینک ثابت
چهارشنبه یکم آذر 1385
برای سلامتی "ماکس وبر" صلوات

خواهرم بی تابی می کند.هنوز چند روز یعنی چندین روز از آمدنش به سازمان توسعه تجارت نگذشته که حساب همه چیز دستش می آید.می گوید: رییس نیامده مثل آنکه با برده اش حرف می زند صدایمان می کند و از کم و کیف کار می پرسد.هزار نامه را که نمی دانم چرا نه سر دارد نه ته باید تایپ کنم و منتظر بمانم تا آقا وقت کنند و امضایشان کند.در همین چند روز با خانم حیدری و فلانی و بهمانی دوست شده ام.می گوید بن غذا را میگیرم و چون اسدالله غذا ندارد به او می دهم تا به خانه اش ببرد.آیین نامه را از سر تا ته خوانده است و می گفت که سخت است.

نمی دانم چرا با گفتن این جملات ناخود آگاه به یاد درس مهم جامعه شناسی سازمانها می افتم.یاد  «ماکس وبر» خدا بیامرز که چه جانها برای شناخت قواعد بوروکراسی دنیا کند! چه کاغذ ها سیاه کرد چه مطلب ها که نوشت تا از کنارش هزار مبحث پیچ وا پیچ مدیریت رفتار سازمانی٬ روانشناسی کار  و ... در بیاید.که شاید همه ی این مانیفست ها و اصولی که برای سازمان های عقلانی در نظر گرفته بود جامعه را بیشتر به اهداف خود که٬ همان سود بیشتر باشد نزدیک کند.نمی دانست سرش را که زمین بگذارد تئوریها و عملی های سازمان هم فوت خواهند کرد. طفلک با چه امیدی نوع آرمانی خود را در سازمان تصویر می کرد.می گفت سازمان اجتماعی باید قوانین مکتوب وعینی داشته باشد٬انعطاف زیادی در مقابل کارمندان بروز دهد و در مقابل برای راس هرمی ها صعب العبور تر باشد.دلش خوش بود که سلسه مراتب اقتدار در سازمان رعایت می شود و هیچ کس خود را در نبود رییس٬ مقتدر و همه کاره به حساب نمی آورد.وبر ساده می پنداشت که با عقلانی شدن  یا حتی شبه عقلانی شدن یک جامعه سازمان های آن که مهمترین ابزار رسیدن به هدف هستند٬نیز عقلانی می شوند.البته او حق داشت.بنده ی حقیر خدا چه می دانست بعد ها در هزاره ی دوم میلادی جماعتی پیدا می شود که آیینه ی تمام عکس این بیانیه را به ثمر می رسانند.سازمان هایی به وجود می آیند که در گوش وکناره هایش پر از روابط غیر رسمی است.کارکنانش هنگام ساعت اداری سبزی پاک می کنند.هر کدام از کارکنان برای خود برو بیایی دارد و به تنهایی یک رییس محسوب می شوند.کاغذ بازی جزء لاینفک سیستم بوروکراتیکش است و غیره.احتمالا این بنده ی خوب خدا هم اگر از این مناسبات درست فرهنگی اطلاع داشت در بیان نظرات خود تجدید نظری می کرد وبد بین تر از آنچه بود نسبت به سازمان ها نظر می داد.لادن هم از این مناسبات چیزی نمی داند .او حق دارد از الان به فکر بن خواروبار٬ سرویس ایاب وذهاب٬ ماموریت خارج از کشور و مهد کودک فرزندش باشد.هیچ کس هیچ چیز نمی داند.بگذارید سازمان های درست عقلانی به همین ترتیب٬ بی عار و بی کار بمانند و دستور صادر کنند.هیچ اشکالی ندارد

                                           آقای ایکس لطفا بررسی شود....

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 0:48 AM | | لینک ثابت
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385
دو دستاورد تازه...

این روز ها با تحقیقات دانشگاه از این حوزه به آن یکی مسافرات می کنم.می نویسم و می خوانم و در هر دو لحظه لذت می برم.به تازگی از شهر تاریخی ماسوله برای تحقیق درس جامعه شناسی روستایی برگشته ام.ماسوله را٬ این بهشت برین را بارها دیده ام و اگر اغراق نباشد باید بگویم که در آنجا رشد کرده ام.اما این دیدن با آنها فرق داشت.دیدنی که از سر دانش بود و می خواست که بداند.شاید این مشاهده ی میدانی امکان آن را فراهم آورد٬ تا از تاریخ ۱۱۰۰ ساله ی ماسوله با خبر شوم . بدانم که این روستای شگفت انگیز جزء اولین شهر های ایران بوده است و حالا تبدیل به روستا با مدیریت شهری شده است.سرتان را درد ندهم.هفته ی  آینده این موقع کنفرانس و دستاورد این تحقیق به استاد مربوطه ارائه شده است.شاید بهتر باشد بعد از ارائه و تایید استاد راهنما مطالبم را در این زمینه انتقال دهم.

در جامعه شناسی درسی داریم با نام «تکنیک های خاص تحقیق». این در س به دانشجویان و محققان بینش تحقیق می دهد و باعث آن می شود که مشی پژوهشی پیدا کنند.تکنیک ها عمدتا در چهار گروه اصلی رتبه بندی می شوند.۱-مشاهده٬ ۲- آزمایش٬۳-تحلیل محتوا و ۴- گروه سنجی.

استاد محترم دانشگاه لطف کرد و در عرض یک روز هر آنچه در مشاهده بود به ما انتقال داد(یعنی درس داد.)و پس از آن از ما خواست ظرف یک هفته موضوعی را انتخاب کرده و بر این اساس دست به مشاهده بزنیم.با وجود انکه می توانستم از مشاهدات تحقیق روستایی خود استفاده کنم٬ دست به انتخاب موضوعی تازه زدم و مشاهده ی رفتار پرسه زنان و پاساژ گردان پاساژ قائم  را برگزیدم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 11:10 PM | | لینک ثابت
دوشنبه هفدهم مهر 1385
با حاكميت علم در قرون وسطی چه كنيم؟

 

مي گويند جامعه شناسي از قرن ۱۷ به بعد جامعه شناسي شد.از زماني كه كنت بيچاره آمد و گفت علوم انساني روشي مانند علوم طبيعي دارند و به تقليد از همين علوم نام اين علم را فيزيك اجتماع گذارد.اين دانشمند قرن هجدهي آمد و ذهن بشر را به سه قسم تعريف كرد و مراحل تطور آنرا اينگونه شرح داد.كنت معتقد بود كه ذهن بشر از سه مرحله ميگذرد.مرحله ي اول مرحله رباني يا الهي كه انسانها هيچ گونه رابطه علي و معلولي را ميان پديده ها بر قرار نمي كنند و هيچ سوالي در اذهانشان ايجاد نمي شود.در اين دوره كاهنان و فرمانداران نظامي حاكمند و خرافات به شدت رايج است.مرحله ي دوم مرحله ي مابعدطبيعي يا متا فيزيكي است.رابطه ي علي معلولي ميان پديده ها برقرار شده و سوالاتي ذهن بشر را به خود معطوف داشته است.در اين دوره نيز فلاسفه و حاكمان كليسا صاحب نظر اند.و سرانجام مرحله ي سوم، مرحله ي اثباتي( پوزيوتيسمي) يا دوران غلبه ي علم بر فلسفه و مسائل تئولوژيكي .كنت اين قانون كلي خود را به انسانها و علوم ديگر هم تعميم مي دهد.مي گويد انسانها در دوران كودكي خود موجوادات خدايي درست و حسابي اند.هر آنچه از ديگران مي شنوند باور مي كنند .براي خودشان دنياي خيالي خاصي دارند.شايد اين سن دوران دبستان تا راهنمايي را در بر بگيرد.در دوران بعدي كه تقريبا همان دوران نوجواني است،فلسفه بافي ذهن و گرايش به اعتقادات مابعد طبيعي آغاز مي شود.انسان به دنبال چرايي ها مي شتابد و تا آنجا كه مي تواند مي كاود.اما در مرحله ي سوم كه همان مرحله حاكميت علم بر فلسفه و مذهب باشد، انسان ديگر تا چيزي را نبيند و آنرا تجربه نكند باورش ندارد.در اين زمان هويت نهايي آدمي در حال شكل گيري است و اغلب گريبان دانشگاهيان را ميگيرد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 2:5 PM | | لینک ثابت
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385
حکایت غریب ایرانی بودن

ایرانی بودن هم برای خودش عالمی دارد و حکایاتی که غالبا شنیدنی است. چندی پیش نمی دانم در حدود ۲ سال پیش٬ در حوزه ی جامعه شناسی کتابی  منتشر شد به نام جامعه شناسی خودمانی.که البته همه ی اساتید مربوطه که -به زعم خودشان غولهای جامعه شناسی اند-٬ از کتاب بد گفتند که ال است وبل. من نمی دانم. کتاب را نخواندم که بدانم علمای دهر از چه باب و منظری بدان خورده گر فته اند. اما اگر مولف محترم کتاب٬ از روشی علمی و پیمایشی دقیق در باره ی ایرانی بودن وصفات متحمله بدان٬ سود جسته باشد و قدرت بیان ریز و درشت این صفات را داشته باشد٬ جای تبریک دارد.

به راستی که جماعتی هستیم شگفت انگیز و رعب آلوده...با شنیدن این حکایت ابعاد این شگفتی را در یابید

چند شب پیش به همراه خانواده مدعو  سوری جهت وصلت دو جوان بودیم(همان عروسی خودمان).باغی در میان راه جاده ی لواسانات و فشم با هوایی خوش و فضایی که از حیث آب و رنگ به فردوسی برین می مانست.با جامه ایی آراسته و در نوع خود مزین و ارد باغ شدیم بی آنکه بدانیم چه انسان های  آراسته به تمدنی در آنجا جای خوش کرده اند.سرتان در د نیاید.از محفل بگویم.زمینی به وسعتی گزاف٬ چیزی در حدود ۳ الی ۴ هزار متر مربع.پوشیده از کف پوش لاکی اعلا با روکش هایی از تور وساتن و سرمه که بر تن صندلی ها پوشانده شده بود.باغ پر بود از درخت هایی بی نام ونشان که به انواع منور های ریز نقش مزین شده بودند.و شیرینی و گل میوه هم که فراخ.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 2:23 AM | | لینک ثابت
شنبه چهاردهم مرداد 1385
پلک فراموشی، برشی از یک زندگی

ساعت از ۶ گذشته که به کافه تیتر می رسم .نمی دانم حضور اندک مخاطبان به علت نارسایی خبری جلسه است یا عدم تمایل  آنها به شر کت در جلسه . دهمین نشست از سلسله جلسات کتاب پنجم است .من هستم٬ کامران محمدی و محمد آقازاده. آرزو هم کمی دیر می آید.با لاخره با همین تعداد جلسه شروع می شود ودر حین آن کم کم همگان می آیند.به رسم معمول جلسه کامران محمدی مختصری درباره ی آرزو می گوید واز محمد آقازاده که همیشه به عنوان پیشکسوت آغاز کننده است می خواهد که نکات مورد نظر خود را به عنوان منتقد بیان کند.

آقازاده شروع می کند.باورم نمی شود اینقدر احساساتی باشد. بغض می کند و با نگاه درون جوشی به داستان تمام حسرت خود را به بیرون می پراکند.از روزهای جنگ می گوید. از دوستانی که در آغوشش جان سپرده اند.از ارتباطی که با داستان گرفته است و.....

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 0:49 AM | | لینک ثابت
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385
مارکسیسم در دنیا دلبری کرده است!

احسان نراقی را کماکان همه می شناسند و اگر هم نمی شناسنداینجا درباره اش بخوانند.اینکه قبل تر ها چه بوده است وحالا چه می کند از حوصله ی این نوشتار به دور است.او چهارشنبه یازدهم مرداد مهمان کافه تیتر بود.آمده بود تا پیرامون جامعه شناسی ومسائل حاشیه ایی آن با اهالی کافه گپی زده باشد. با وجود ارادت خاص دوست عزیز و ارجمندم جناب آقای آقازاده نسبت به وی٬ می خواهم بگویم که گفتگو کردن وگپ زدن با نراقی مقداری صعب است.

او در مقابل پرسش های طرح شده موضع محافظه کارانه می گیرد و در پاسخ گویی به آنها مخاطب را گنگ می کند.البته با دوستان متوفق القول به این نتیجه رسیدیم که در ۸۰ سالگی داشتن چانه ایی گرم و بازخوانی اتم های زندگی کاملا طبیعی است.اتفاقا همین چانه های گرم منجر به پاسخی مبهم درباره ی روشنفکری ایران شدو او در پاسخ به این پرسش که چرا روشنفکران این دوران هرگز موجی که دهه های ۲۰ تا ۴۰ احساس کرد٬ حس نمی کنند به موسمی بودن نقش روشنگران در جامعه اشاره کرد.به عقیده ی وی نقش روشنفکران در جامعه منوط به ساختار های سیاسی و اجتماعی دوران مربوطه می شود.

                                                         

                                                       .              

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاله میرمیری در 0:35 AM | | لینک ثابت
چهارشنبه دوم فروردین 1385
13 برگ روی پیشخوان
 

راست می گویند که انسان حیوانی است اجتماعی .

در این چند روز ٬ (اول و دوم فروردین) که از خانه بیرون نرفته ام متوجه تمام موضوعهایی که به مغزم نمی

آیند شدم. راستش برای تعطیلات برنامه های ویژه ایی داشتم که تا به امروز به نوعی لغو شده است.

خواندن مطالب پیشین٬ دیدن فیلم های دیده نشده٬ جلو انداختن تحقیق های دانشکده و کمی هم

تفریح و استراحت.

تا به امروز که دومین روز تعطیلات است٬ تنها توانسته ام مقداری از کتاب جامعه شناسی آنتونی گیدنز را

بخوانم ٬ فیلم نون و گلدون محسن مخملباف را ببینم٬ و مقداری هم عکاسی کنم٬ و معنای گونه گون

واژه آزادی را از کتاب دایره المعارف علوم اجتماعی استخراج کنم.

همین!

خوب من ۱۱ روز دیگر وقت دارم مگه نه؟ همه ی ما عادت داریم که به آینده چشم انداز داشته باشیم.

از ریختن برنامه برای آینده لذت می بریم. در صورتی که وقتی آینده مان حال می شود ٬ برنامه ایی برای

آیینده می ریزیم. سهوا یا عمدآ تفاوتی ندارد. یا ما خودمان باعث آنیم یا حادثه ایی باعثش.

خوب امید وارم ما بقی این روزها فقط به سلام ! حال شما ! صد سال به این سالها .......... نگذرد.

 

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 2:55 PM | | لینک ثابت
جمعه بیست و ششم اسفند 1384
بهارا زنده مانی زندگی بخش!
 

اسفند هم تمام شد . به همین سادگی ٬ دیگر هیچ وقت ۸۴ نمی آید. نه۶۴ نه۷۴ و نه ۸۴!

امروز داشتم فکر می کردم که وقتی مادرم قرمه سبزی می پذد ٬ بویش را از راهرو حس میکنم.

هر چیزی بویی دارد نه؟ بهار ٬ نوروز٬ عیدانه و..... باور کنید که بوی عید نمی آید.

باور کنید آرزو دارم لا اقل شما بویش را حس کنید.

سفره هفت شین

سفره سفید رنگ٬ هفت روییدنی در آن که با سین یا شین آغاز شود.نماد شگون و فروانی ست.

آیینه(بازمانده اینکه در هنگام تحویل سال تخم مرغ روی آیینه می چرخد.)

روییدنی ها مانند سیب ٬سبزه٬ سنجد٬ سماق٬ سمنو٬ سرکه٬ سیر نماد برکت و فروانی.

شمع٬ شیر٬ نان ٬ سبزی٬ گلاب٬ گل(سنبل) نارنج داخل آب٬ تخم مرغ رنگ کرده.

ماهی قرمز٬  نماد سر زندگی.

کتاب مقدس:قرآن٬ اوستا.

هفت شین ٬ سفره هفت شین قدمتی طولانی تر داردمی گویین که قبل از آمدن اسلام به ایران هفت

شین بوده است و گذاشتن شیر برنج٬ شراب٬ ماندگار از آن دورا ن است. ما در ایران اصلی داریم به نام

هم ربایی قطب های هم نام. در باورهای کهن شی سفید دارای قداست بوده و اصولی در خصوص این

اشیا باید رعایت میشده٬ شیر ٬ ماست٬ دوغ٬ نان٬ تخم مرغ٬ کشک٬ آب ٬ آتش و..... جز آنها بوده است

اگر امروز اینها در سفره کهن ما می آییند باقی مانده هما ن رسومات است.

 با این اوصاف امسال هم شیک و تر تمیز ٬ حمام کرده پای سفره بنشینیم وچرخه و کارخانه تولیدات را

بچرخانیم وچشم به نیک بختی ها بدوزیم.

هر روزتان نوروز ............................................. نوروزتان ساده٬ بی آلایش٬ آرام و شاد باد.

 

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 11:25 PM | | لینک ثابت
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
استعاره های تکراری ......دنیای!
 

پرید..... به همین راحتی. تا همین دو دقیقه پیش اینجا بود. درون من. در ذهن من....... اما رفت .هیچ راهی برای

اثبات ندارم جز دویدن.انگار تا دو سال پیش اصلا وجود نداشته ام٬ یا اگر هم بودم تنها پیاده روی می کردم.نقش

بازی میکنم ؟! نه . به هیچ وجه.من این شدم.( جمله ام ساختا ندارد؟.... چرا من= فاعلش٬ شذم =فعلش ٬این

هم قید حالتش.)

واقعا فاصله بین بودن و شدن چیست؟ به نظر من آنست که قلم را بروی کاغذ بگذاری و بی هیچ معطلی ٬ بدون

آنکه منتظر باشی چیزی درون ذهنت بپرد بنویسی . ۲۱ ساله ام نه بیشتر نه کمتر. از بیست و یکسال ٬ دوازده

سال را مفت و مجانی خورده ام وخوابیده ام. بعد فکر کردم نقاش خوبی می شوم. ۳ سال نقاشی کردم( البته

هنوز ادامه دارد) بعداز آن پنداشتم که می توانم وسایل پزشکی را طراحی کنم (آن که اصلا نشد) شعر خواندم

و بی خیال به دنیای پر ابهام ادبیات پرتاب شدم و این در حالی بود که فرق بین شعر سپید را از نو نمی دانستم.

پس از آن مبلغ مذهبی و صوفی شب هنگام (خبر ندارید که هر شب ملائکه برایم دو سکه هدیه می آوردند!) در

ما بین این سالها بهار شد وپشت سر آن تابستان . پاییز عاشق آمد و زمستان سرد و من به فکر آن بودم که

وقتی هجده ساله ام بگویم نوزده سال دارم. از هجده سالگی به بعد خم که می دانید. هما داستان تکراری....

دانشکده آزاد اسلامی و رشته علوم اجتماعی .نمی دانم! واقعا درک آرایش های نیرو های سیاسی یا دانستن

هنر و ادبیات ایران و جهان به این سوزشهای فیزیکی بدن و سر درد ها می ارزد........... چقدر باید بدوم ؟ شما

می دانید؟ شاید دو سال دیگر جواب این سوالم را بدهم...

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 8:43 PM | | لینک ثابت