تبليغاتX
::.. جامعه + شناس ..:: - یاس های کبود
شنبه هفدهم شهریور 1386
یاس های کبود

نمی دانم رفتن به کنسرت موسیقی با ریختن مفاهیم پی در پی در ذهن من رابطه ایی دارد یا نه! اما انگار دارد.اشکال از ذهن نا منفعل من است که در صدد آن است تا هر آنچه را که می خواند با واقعیت تطبیق دهد.شب  گذشته نیز همین اتفاق افتاد.کنسرت موسیقی حسین علیزاده٬ مجید خلج و گروه هم آوایان بودم و از آنجا که دل خسته ی صدای تار علیزاده ام٬سر از پا نمی شناختم.با خودم عهد کردم که تنها از موسیقی لذت خواهم برد.اما نشد!

                             

بخش اول مراسم٬ بداهه نوازی بود که خوب ایرادات و انتقادات مخاطبان حرفه ایی را به جان خود خریده بود.اما بخش دوم گروه هم آوایان علیزاده ی عزیز را همراهی می کردند.انهم با اشعاری از سایه٬ کدکنی٬مولانا٬ حافظ و مشیری.افسانه رثایی با آن صدای دلفریبش چنان خرامان گام های نغمه ی ایرانی را در می نوردید که گویی سیمرغی است که از شاخه ایی به شاخه ی دیگر می پرد.نیما و صبا هم که هر کدام به نوبه ی خود غوغا کردند.كار عليزاده در نواختن شورانگيز هم كه حرف نداشت.اما نمی دانم چرا باری دیگر در حینی که لذت مرا فتح می کرد٬  مصائب تاریخ اجتماعی ایران وپیوندی که با فرهنگ وهنر ایرانی دارد٬به سراغم آمد.البته می دانم.....مسببش شعر یاس آلود مزین به امید مشیری بود.یاس های کبودش را می گویم.پیش خود فکر می کردم که چگونه است که همواره شعر و موسیقی ایرانی با یاس و حزن توام است؟ چرا این جماعت برای حزن و اندوه اینچنین هزینه می کنند؟چه جیزی باعث می شود که هماره هنر ایرانی (که موسیقی در این مورد رکن انکارنشدنی آن است) با حزن پیوند بخورد و جماعت ایرانی چگونه این حزن اصیل را درونی کرده اند؟ اگر چه که رگه های نازک امید در بطن این شعر وموسیقی پیداست اما چه چیزی باعث این سرخوردگی است؟

همه ی اینها تنها با بیت اول شعر ياس هاي کبود مشیری درون ذهنم ریخت.البته من شخصا فکر می کنم٬ که مضمون شعر و موسیقی ایرانی٬ پیوند ناگسستنی با تاریخ اجتماعی ایرانی دارد. تاریخی که سراسرش جدایی٬ یاس و اندوه بوده است.تاریخی که ملیتی با اذهان جدا و با کنش های فردی مختص به خود بار آورده است.تاریخی که پیوند بین مردمانش یا در حد انگشتان یک دشت است یا به هیبت یک انقلاب.چرا؟

چرا نمی توانیم جمع شویم و غم و ندوه و یاسمان را به قلبهای هم بسپاریم؟چرا عدد کارهای جمعی مان تنها به ده می رسد؟ اگر چه که حماسه و حماسه سرایی متعلق به دوران زنده مانی خدایان بود٬ اما چرا دیگر نمی توانیم حماسه بیافرینیم و در آن غور شویم؟ یعنی اینقدر مدرنیته در ما رسوخ کرده و فردیتمان را شکل داده است که دیگر حتی نمی توانیم به بودن هم دلخوش باشیم؟.....نمی دانم!میدانم که نمی دانم.

 

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 2:24 PM | | لینک ثابت