تبليغاتX
::.. جامعه + شناس ..:: - سایه ی ایدئولوژی بالای سر میوه ممنوعه!
یکشنبه پانزدهم مهر 1386
سایه ی ایدئولوژی بالای سر میوه ممنوعه!

از قضا جناب حاج آقا در دل خود را به همسرش می گوید و از او می خواهد که او را کمک کند.در این میان هر آنکس که بر سر راه رئیس خانواده قرار می گیری٬باید از سر راه او کنار رود چرا که او فرماندار است و دیگران  فرمان بر و هیچ گاه نباید برای کارش توضیحی دهد.از طرف دیگر قدسی(همسر یونس) وقتی از خطاب همسر خود مطلع می شود٬گوشه ی عزلت می گزیند و قصد ترک خانه می کند یا حداقل اینگونه به نظر می رسد.قدسی می گوید کسی که طعم میوه ی ممنوعه را یکبار چشید٬برایش فرقی نمی کند که گناه اش را برای باری دیگر تکرار کند.اما مرد همجنان انتظار دارد که زن اش در کمال محجوبی او را درک کند و خطا ی او را به حساب هوس نگذارد....

با این اوصاف به نظر می رسد که میوه ی ممنوعه روایتی  مدرن از داستان آفرینشی انسانی است که به بهانه ی خوردن یک خوشه انگور یا گندم یا چه می دانم یک عدد سیب ناقابل برای همیشه از فردوس برین رانده شد و این گناه اولیه بر گردن شکسته ی زن افتاد.هر چند که در رواین مدرن این اسطوره ی باستانی٬زن بروی مرد می ایستد و می گوید که از زندگی او بیرون می رود.اما شک ندارم که حاج آقا در نهایت به عمل زشت خود پی می برد و حاجیه خانم مجبور به پذیرش خطای او و حل کردن این تناقض در درون خود  و پی گرفتن زندگی مسالمت آمیز از نو است.اما مسئله بر سر ایدئولوژی است که به قول آتوسر همگان در دام آن کشیده می شوند و باید منیت خود را در آن شکل دهند.قدسی باید حاج آقا را ببخشد و حاج آقا مجبور است که نفس خود را مهار کند . از عشق پیرانه ی خود چشم بپوشد و الا بنیان نهاد مقدس خانواده که تضمینش تنها انگشت جوهر خورده ای پای سند ازدواج است٬به خطر می افتد.شک نکنید که آخر ماجرا همین است.حتی اگر ابزار انتقال این حس مکانیسم مدرنی مانند تلویزیون باشد٬کارکرد آن بازتولید نقش های اجتماعی است. در این میان تنها دلم برای بازیگران بیچاره می سوزد که مجبورند به نام هنر به هر ذلتی تن در دهند! آخ که ساختار ها در شکل دهی انچه ما فکر می کنیم و تعریف می کنیم چققققققققققققدر سهیمند!! اگر میدانستیم...ای کاش میدانستیم.ای کاش اخلاق در بین همه ی ما واقعا نسبی بود.کاشکی ...کاشکی.....کاشکی...قضاوتی....قضاوتی...قضاوتی.... در کار... در کار.... در کار می بود!

نوشته شده توسط هاله میرمیری در 0:21 AM | | لینک ثابت