<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> ::.. جامعه + شناس ..::</title>
<link>http://cafe-nevesht.blogfa.com/</link>
<description> هــــــاله میرمیری </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 06 Oct 2007 21:50:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سایه ی ایدئولوژی بالای سر میوه ممنوعه!</title>
<link>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هنوز صدای پر صلابت حسین پاینده در گوشم است که درشت وبلند این جمله ر ا بیان کرد:«من باور دارم که یگانه کارکرد تلویزیون ایران به قاعده ی هژمونیک دنیا بازتولید گفتمان غالب است.» این کلام در گوشم ماند تا امشب که من بدان نقش های اجتماعی را هم اضافه می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنوز مطالعات فرهنگی را به صورت آکادمیک نمی خوانم.عشق نقد و لاف تلقی نظریه ی اجتماعی هم ندارم.به یمن متونی که می خوانم وبه مدد جلساتی که استادانی چون «عباس کاظمی»و«حسین پاینده» برگزار می کنند٬ این گفتار متین پاینده را با جان ودل تصدیق میکنم.یقینا وقتی وارد رشته مطالعات فرهنگی شوم باید به اجبار تلویزیون بیشتری ببینم.باید وقت عزیزم را صرف سریال هایی کنم که روزنامه ها با افتخار می نویسند بیشترین مخاطبان را بدست می آورند.ای کاش بتوانم بی طرفی ارزشی داشته باشم یا به تاسی از آنچه ساروخانی می گوید بتوانم نسبت به ارزش هایم٬تعصب نشان ندهم.اما واقعا نمی توانم نسبت به ایدئولوژی محکمی که نقش «خرد متعارف» یا «عقل سلیم» را بازی می کند دیدگاه انتقادی نداشته باشم.هر چند که مطالعات فرهنگی امروز می گوید که فرهنگ توده را به عنوان آنچه وجود داردبررسی کرد نه آنچه باید باشد باید .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                      &lt;IMG height=347 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.officecommunity.com/tree_with_apple,0.jpg&quot; width=283 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تمام این صغری -کبری هایی که چیدم به خاطر بیان نظری نسبت به سریال «میوه ممنوعه» بود.ادعایی ندارم که با تماشا ی چند بخش از این سریال بتوانم صاحب نظر باشم.اما با استناد به سخنان استادان این حوزه و با اندکی اغماض٬ می گویم که نقش تلویزیون مسلما بازتولید گفتمان غالب است.آنچه که از میوه ممنوعه می دانم ٬ماجرای دختری است(هانیه توسلی) که بر اساس یک معامله ی مالی( از جانب پدر و آقا یونس) بر سر راه علی نصیریان(حاج یونس) قرار می گیرد(اینگونه ایراز می شود که به علی نصریان پناه آورده است) و در این میان حاج اقا در دام یک عشق شهوت آلود می افتد وبه قول خودش نمی تواند افسار هوس خود را در دست بگیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Oct 2007 21:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cafe-nevesht&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>cafe-nevesht</dc:creator>
<guid>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاس های کبود</title>
<link>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;نمی دانم رفتن به کنسرت موسیقی با ریختن مفاهیم پی در پی در ذهن من رابطه ایی دارد یا نه! اما انگار دارد.اشکال از ذهن نا منفعل من است که در صدد آن است تا هر آنچه را که می خواند با واقعیت تطبیق دهد.شب&amp;nbsp; گذشته نیز همین اتفاق افتاد.کنسرت موسیقی حسین علیزاده٬ مجید خلج و گروه هم آوایان بودم و از آنجا که دل خسته ی صدای تار علیزاده ام٬سر از پا نمی شناختم.با خودم عهد کردم که تنها از موسیقی لذت خواهم برد.اما نشد!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 248px; HEIGHT: 361px&quot; height=362 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/c/c5/HosseinAlizadeh.JPG&quot; width=202 align=middle border=0&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بخش اول&amp;nbsp;مراسم٬ بداهه نوازی بود که خوب ایرادات&amp;nbsp;و&amp;nbsp;انتقادات مخاطبان حرفه ایی را به&amp;nbsp;جان خود خریده بود.اما بخش دوم گروه هم آوایان علیزاده ی عزیز را همراهی می کردند.انهم با اشعاری از سایه٬ کدکنی٬مولانا٬ حافظ و مشیری.افسانه رثایی با آن صدای دلفریبش چنان خرامان گام های نغمه ی ایرانی را در می نوردید که گویی سیمرغی است که از شاخه ایی به شاخه ی دیگر می پرد.نیما و صبا هم که هر کدام به نوبه ی خود غوغا کردند.كار عليزاده در نواختن شورانگيز هم كه حرف نداشت.اما نمی دانم چرا باری دیگر در حینی که لذت مرا فتح می کرد٬&amp;nbsp; مصائب تاریخ اجتماعی ایران وپیوندی که با فرهنگ وهنر ایرانی دارد٬به سراغم آمد.البته می دانم.....مسببش شعر یاس آلود مزین به امید مشیری بود.یاس های کبودش را می گویم.پیش خود فکر می کردم که چگونه است که همواره شعر و موسیقی ایرانی با یاس و حزن توام است؟ چرا این جماعت برای حزن و اندوه اینچنین هزینه می کنند؟چه جیزی باعث می شود که هماره هنر ایرانی (که موسیقی در این مورد رکن انکارنشدنی آن است) با حزن پیوند بخورد و جماعت ایرانی چگونه این حزن اصیل را درونی کرده اند؟ اگر چه که رگه های نازک امید در بطن این شعر وموسیقی پیداست اما چه چیزی باعث این سرخوردگی است؟&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;همه ی اینها تنها با بیت اول شعر ياس هاي کبود مشیری درون ذهنم ریخت.البته من شخصا فکر می کنم٬ که مضمون شعر و موسیقی ایرانی٬ پیوند ناگسستنی با تاریخ اجتماعی ایرانی دارد. تاریخی که سراسرش جدایی٬ یاس و اندوه بوده است.تاریخی که ملیتی با اذهان جدا و با کنش های فردی مختص به خود بار آورده است.تاریخی که پیوند بین مردمانش یا در حد انگشتان یک دشت است یا به هیبت یک انقلاب.چرا؟&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;چرا نمی توانیم جمع شویم و غم و ندوه و یاسمان را به قلبهای هم بسپاریم؟چرا عدد کارهای جمعی مان تنها به ده می رسد؟ اگر چه که حماسه و حماسه سرایی متعلق به دوران زنده مانی خدایان بود٬ اما چرا دیگر نمی توانیم حماسه بیافرینیم و در آن غور شویم؟ یعنی اینقدر مدرنیته در ما رسوخ کرده و فردیتمان را شکل داده است که دیگر حتی نمی توانیم به بودن هم دلخوش باشیم؟.....نمی دانم!میدانم که نمی دانم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Sep 2007 11:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cafe-nevesht&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>cafe-nevesht</dc:creator>
<guid>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرغ سحر و آدورنو</title>
<link>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مرغ سحر راخواند.بي هيچ كم كاستي.به سان تمام روزهاي ديگر.به مانند تمام روزهاي دربند بودن.باري ديگر براي آزادي انسان خواند.ما هم همه محو تماشا و اشك و فغان بوديم.نمي دانم چرا اين نظريه دست از سرم بر نمي دارد.هنگامي كه لذت دارد در جانم مي ريزد هم دركم نمي كند. استاد از سخن عشق و سرو چمان مي خواند و من يك گوشم به سخن عشق بود و گوش ديگر به آوا هايي كه آدورنو و سوسور وبارت در ذهنم راه انداخته بودند.هيچ كدام نمي گذاشتند يك لحظه آرام بنشينم.هماره به اين فكر مي كردم كه آنچه آدورنو درباره ي موسيقي مي گويد( نظريه موسيقي) درباره ي موسيقي سنتي ايران صدق مي كند يا نه؟! آيا كمانچه ي زيباي فرجپوري كه حالا جاي خالي كلهر نشسته است٬ با تنبك دلنواز همايون و بربط ناخوانده ي فيروزي و از همه مهمتر آواز سركش و دل رباي استاد با يكديگر ٬همان كلي كه آدورنو از آن صحبت مي كند را تشكيل مي دهند؟ آيا هركدام از اين ساز ها كه در نوع خود هوش را از سر انسان مي برد٬ آن اجزايي كه بايد در خدمت يك كل باشند را تشكيل مي دهند؟ اصلا مرز بين موسيقي آوانگارد و عامه چيست؟ اين موسيقي كه اصلا از دل مدرنيسم بيرون نيامده و مردم آنرا مصرف مي كنند و از شنيدن آن غرق در لذت مي شوند چه نوع موسيقي است؟ اين موسيقي كه دال آن قد سرو يار و زلف كمند آن است و مدلولش عشقي كه مجنون را شيدا مي كند دلالت بر چه مي كند؟ مرغ سحر حكم موسيقي را دارد كه در هر كجا مي توانيم آنرا بشنويم يا كه تنها در تالار بزرگ كشور چنين عظمت و شكوهي دارد؟ سرو چمان يا هر انچه كه استاد از آن ياد مي كند چگونه ما را با زندگي اجتماعي مان سازگار مي كند؟...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;IMG height=184 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/85-10/shajarian%20Group-300.jpg&quot; width=297 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;واي چرا آدورنو دست از سرم بر نمي دارد؟ چرا نمي گذارد از موسيقي به اين زيبايي نهايت لذت را ببرم؟ مگر اصلا دنياي انساني چنين حساب-كتاب شده است؟ سالياني است كه جنون پيش بيني سرنوشت انسان و تدوين قوانين مدرج دارد مي كشتمان.سالياني است كه براي آنكه علم محسوب شويم(علوم انساني را مي گويم)&amp;nbsp;داريم خودمان را به آب و آتش مي زنيم.مي خواهيم به هر ترتيبي كه شده براي انسان قانون كشف كنيم. اما چه كسي پاسخ سوالات انچنيني مرا مي دهد؟ علم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نظريه ي بي نظير آدورنو&amp;nbsp; را سر جاي خود به حكم آنكه چنين زيبا انديشيده و نقد كرده است دوست ميدارم.اما موسيقي ايراني اصيل را چه آوانگارد باشد (كه در تعريف مدرنيسم نيست)چه نباشد، چه به انسان حالت سازشگرانه بدهد چه ندهد، چه جزئي از كل باشد يا نباشد محترم مي شمارم و براي تك تك لحظاتي كه عيش و&amp;nbsp;مستي را در جانم ريخته است، ارجش مي نهم. تمام.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Aug 2007 14:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cafe-nevesht&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>cafe-nevesht</dc:creator>
<guid>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاشکی....کاشکی.....کاشکی</title>
<link>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چشم ها ر ا نمی دانم بسته ام یا باز کرده ام.تنها می دانم زندگی را جور دیگری می بینم.پس از آنکه دلایل تمایل زنان به مصرف آرایش را دانستم٬ حالا رفته ام سراغ افسون زدگی جدید و غربزدگی و صور خیال در شعر فارسی.نظم پیدا کرده ام قدری.خواندن مطالبی که دوست می داری لذت بخش است.شایگان می خوانم و در تعبیر با ارزشش از غرب و مقابله اش با غربزدگی و نگاه های تحجر گرایانه٬کیف می کنم.جلال می خوانم و در دل برای نبوغ نویسندگی اش که در معلم مدرسه محدود ماند و در غربزدگی به نوعی واپس گرایی گرایید غبطه می خورم.تخیل و محاکات&amp;nbsp;را به مشی ایی&amp;nbsp;که کدکنی در صور خیال بدان می پردازد می پرورانم و از نبود نبوغ لازم در کنه خویش غصه ناک می شوم.خیالم تا آنجا پرواز می کند که شده ام استاد دانشگاه و می دانم که نمی دانم.مطالعات فرهنگی می خوانم و برای تکه ایی پژوهش پادویی می کنم.خیال است دیگر چه می شود کرد.آنچنان که استاد می گوید خیال&amp;nbsp;باید آنچه را بگوید یا ببیند که دیگران می بینند٬اما به طریقتی دیگر.از فلسفه ی علم نگویید که با خواندن آنچه چالمرز می گوید شبهات پیشینم درباره ی آنچه علم هست و آنچه حقیقت٬دو چندان پریشان می شوم.....می گوید علم منبعث از تجربه است و با مشاهده شروع می شود.اما معیار صدق این تجارب کدام است نمی دانم هنوز.چالمرز می گوید حواس است اما کاشکی کاشکی کاشکی...&amp;nbsp;معیاری معیاری معیاری.... در کار کار کار می بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با این همه خوبم.از این همه حرکت٬ از این همه گوش شدن برای شنیدن٬از این همه چشم شدن برای خواندن٬از این همه عقل شدن برای تفکر کردن....از این همه من شدن برای ما شدن لذت می برم.امیدوارم....انگار آنچه می خواهم در همین نزدیکی است.باید بدان چنگ بزنم.همین و بس!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jul 2007 20:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cafe-nevesht&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>cafe-nevesht</dc:creator>
<guid>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به پایان آمدیم دفتر....</title>
<link>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در حال گرد آوری مطالب پایان نامه ام و ذهنم بیش از پیش مشغول حوزه مفاهیم انسانی.مصرف می آید ساختار می رود٬ کنش متقابل نمادین می آید نظریه ی کلانشهر زیمل می رود.طبقه ی مرفه وبلن نگاهم می اندازد و جامعه شناسی جوانان شفرز رهایم نمی کند.ریتزر می خوانم٬کوزر و آرون می خوانم&amp;nbsp; وسعی می کنم در تمامی اینها نشانی از آنچه می خواهم درباره اش بنویسم٬بیابم.به یاد سخن دوستی می افتم.دبیرستان می رفتم که او جامعه شناسی می خواند.همان روزها هشدار این روز ها را به من داد.گفت: &quot;تا بیایی به خودت بجنبی ببینی ماجرا از چه قرار بوده ٬تمام شده و رفته است.باید یک فکر نو بکنی!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راست می گفت.حالا که به بیان مسئله وضرورت و اهمییت تحقیق و پیشینه تاریخی آن فکر می کنم٬ متوجه گذر زمان انهم با سرعت نور می شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.fxsupply.com/makeup/images/creme_makeup_kit.jpg&quot; align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گرچه که در این ۴ سال حوزه های متعددی را خواندیم٬ از سیاست به خانواده از خانواده به انحرافات از انحرفات به ادبیات از ادبیات به فلسفه از آنجا به انقلاب از انقلاب به جنگ و....رفته ایم اما باید به جرات بگویم که تمام آنچه دانستیم یک دهم انچه باید می دانستیم نشد.نمی دانم چه شد از میان تمام آنچه که برایتان به تمثیل آوردم٬ به مباحث مصرف و مصرف گرایی علاقه مند شدم.مصرف آنهم در خصوص خرید لوازم آرایشی و بهداشتی.اگر بپرسید که مسئله ی ذهنی ات چیست(همان که جامعه شناسان از آن به عنوان پرابلم تحقیق یاد می کنند) باید بگویم که می خواهم بدانم چرا مردم( واصولا قشر زن آنهم با در نظر گرفتن گروه سنی خاص) گرایش به خرید لوازم آرایشی دارند؟! در حقیقت موضوع شسته و رفته ی تحقیق من برسی عوامل اجتماعی موثر بر خرید لوازم آرایشی در میان دختران ۱۹-۲۵ سال دانشکده ی خودمان است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به قول یکی از دوستان فعلا در مرحله ی چیدمان مطالب هستم.از مصرف باکاک شروع کرده ام ضمن آنکه از نظریات ساختاری -کارکردی&amp;nbsp;چیز هایی می دانم.می دانم که وبلن و نظریه ی طبقه ی مرفه اش بیشترین کمک را به من می کند.هرچند که از پیش می دانم که وبلن درباره ی به وجود آمدن طبقه ی متوسط و نوکیسه گان صحبت خواهد کرد.متغیر هایم هم مشخص است.تنها می ماند یک مشکل! آنهم درگیری خودم با خودم است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میان مرز های مصرف و محدود کردن دایره ی مصرف گرایی دچار مشکل شده ام.اصلا کسی نیست بگوید کار جامعه شناس نسخه پیچی نیست.او تنها توصیف می کند و خیلی هم با مرام باشد تبیین.اما من کماکان در نظریه غوطه ور می شوم بی آنکه بدانم قصه ی هر آدمی فضای مخصوص به خود را دارد.ای کاش نظریات مصرف و رویکرد های نظری خرید&amp;nbsp; را نمی دانستم.کاش مقالات &quot;باستلو&quot; را در زمینه ی آرایش٬مد و&amp;nbsp;بهره کشی از زنان را نخوانده بودم.به خدا سخت است.بعد از خواندن تاریخچه ی وهم آلود سرمایه داری غربی٬ دیگر سخت می شود به درون مغازه ی لوازم آرایش فروشی رفت و یک عدد تنها یک عدد رژ لب برای یک عروسی خرید.سخت می شود به فکر تناسب اندام بود.چرا چون ندایی در اعماق ذهنت می خواندت&amp;nbsp;که چه نیاز است که زیبا به نظر برسی؟! تو همینی هستی که می بینی چرا باید مزین به دستاویزی باشی؟!!! واقعا چرا؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Apr 2007 22:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cafe-nevesht&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>cafe-nevesht</dc:creator>
<guid>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهر در گذر زمان...</title>
<link>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;تعطیلات نورزوی موقعیت مناسبی بود برای اینکه شهر را خوب ببینیم.جدا از آنکه چند روز اول خیابان ها خیلی هم خلوت نبود اما باز می شد جزئیات نبود تمدن شهری رو مشاهده کرد.به نظر من شهری زندگی کردن و مدنیت تعلق خاطر می آورد.یعنی همه ی ما با وجود آنکه بیشترین و جدی ترین نقد های خود را به شهر وارد می کنیم٬ اما در عین حال نمی توانیم خارج از آن به زندگی خود ادامه دهیم.طبیعت و زندگی در روستا (البته روستاها ی بکر که عناصر شهری شدن در آن ها هنوز وارد نشده است)در برشی از زمان و برای رفع خستگی ها و تنش های روزمره ی زندگی شهری٬ لازم و لذت بخش است اما نه برای همیشه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;IMG height=201 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://salsadanza.tripod.com/sitebuildercontent/sitebuilderpictures/new-york-city-night-life-rmc-3.jpg&quot; width=310 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Apr 2007 00:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cafe-nevesht&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>cafe-nevesht</dc:creator>
<guid>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز از نو روزی از نو....</title>
<link>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بعد از یک ماه سکوت٬انهم از سر ندانم کاری ها چه باید گفت جز سلام و پس از آن تبریک به مناسبت فرارسیدن سال نویی که همه ی ما آمدنش را به دیگری تبریک گفتیم بی آنکه حسش کنیم.همه در کارت های تبریکمان عزیزی را مورد خطاب قرار داده و نوشتیم فرارسیدن نوروز باستانی را به شما و خانواده ی محترمتان تبریک می گوییم به امید آنکه سال جدید سالی پر برکت توام با شادی و سلامتی برایتان باشد.لابد آخرش هم با هزار سلام صلوات گفته ایم &lt;SPAN style=&quot;COLOR: #cc0000&quot;&gt;ان شاء &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #66cc00&quot;&gt;الله&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: black&quot;&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: black&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 197px; HEIGHT: 244px&quot; height=253 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.persepolis.com/greetingcardpro/cardimages/norooz-8-image.jpg&quot; width=206 align=middle border=0&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خوب.باشد اگر خدا بخواهد همه کار می کنیم اما اگر خودمان نخواهیم چه؟! چه باید کرد با مردمی که همه کارشان٬همه ی امیدشان منوط به یک نیروی ماوراءی است در حالیکه خود برای برکت وشادکامی و سلامتی تلاشی نمی کنند؟&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;باور کنید که بعد از یک ماه نیامدم سیاهه بگویم.من فقط جامعه نگاری می کنم.می بینم عید شده است٬همه چیز به سوی تازگی می رود٬اما ما همچنان اندر خم یک کوچه مانده ایم.نمی دانیم برکتمان از کار زیاد است نه نشستن و چه کنم چه کنم مان.نمی دانیم شادکامی ما منوط به داشتن برنامه و هدف در زندگی است نه مصرف بیهوده و بی سر انجامی.سلامتی در راستای عقلانیت&amp;nbsp;و به کار گیری نیروی خطیر تفکر و قرار گرفتن در رفاه و آرامش است که به وقوع می پیوندد.همه ی اینها را همه ی ما می دانیم.با این وجود سالیانی بس طولانی است که در راه به وقوع پیوستن امکانات نذر می دهیم٬دعا می کنیم و از همه مهمتر آرزو می کنیم و وجود این امکانات را موهبت می دانیم و منتظر هستیم یک منجی بیاید و تمام آنها را به حقیقت تبدیل نماید.چه کودکان ساده لوحی هستیم ما!&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: AR-SA&quot;&gt;بگذریم گفتم سال که نو شود حرف نویی خواهم زد.بسیاری از دوستان آمدند و گفتند حرف تازه بزن.نشد!گفتم از آیین کهن نوروزی بگویم از میر نوروز و خانه تکانی و سیزده بدر و سبزه کاشتن...دیدم در ریشه اش چیزی به نام نشاط است که امروز وجود ندارد یا اگر هست به ظاهر است.به میدان تجریش به درون توده ها رفتم٬از آنها عکس گرفتم ٬شوق و نشاط شان را در هنگامی که سیب را از قرار کیلویی ۴۰۰۰ تومان می خریدند خوب نگاه کردم٬ از سبزه و سنبل وپنج سین دیگر نیز تصویر برداشتم تا شاید موضوعی ذهنم را به خود وادارد....نشد که نشد.در نتیجه صبر کردم و در انتظارش نشستم.سال یک هزار سیسصد و هشتاد وشش آمد.عبارت تکراری نمی گویم: امید است سال جدید سال تلاش برای رسیدن٬سال بی دردسر و کم تنش و توام با حرکت باشد...اگر ما بخواهیم!!!&lt;/SPAN&gt; </description>
<pubDate>Thu, 22 Mar 2007 19:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cafe-nevesht&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>cafe-nevesht</dc:creator>
<guid>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بروید از مذهب بپرسید!!!</title>
<link>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نشسته ام پشت همان میز قدیمی ۴ سال پیش.حالا با کمی فاصله.روبروی پنجره با همان آسمان خاکستری.یادم هست که چقدر تند و روان کتاب ها را از بر می کردم و در دفتر فعالیت درسی روزانه ساعت های مطالعه ام را می نوشتم و روبروی منطق و فلسفه و روان شناسی و عربی تیک می زدم.حالا هم همین جا نشسته ام.روبروی کسانیکه تند و تند می نویسند و خط می کشند.ساعت روبرویشان است٬ گهگاهی تکه بیسکویتی از سر بی حوصلگی گاز می زنند٬ دور الف و ب و ج و د خط می کشند و وقتی جواب تست را در انتهای کتاب می بینند تازه خواب از سرشان می پرد و صاف می نشینند.اگر جواب سوال درست از آب درآمد لبخند محوی گوشه ی لبانشان می نشیند و اگر هم نه که هیچ.باری دیگر می نویسند:p=ir2 .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Feb 2007 09:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cafe-nevesht&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>cafe-nevesht</dc:creator>
<guid>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پشت سخنان رییس جمهور!</title>
<link>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;برای درس تحلیل محتوای دانشکده٬ نامه ی ریاست محترم جمهوری را٬ به ملت شریف آمریکا انتخاب کردم.انگار نامه نوشته شده بود تا من بیایم وتحلیلش کنم.استاد محترم گفته بود تا در ابتدای امر تکلیف موضوع تحقیق را در ذهنمان روشن کنیم.یعنی سخنرانی٬ مقاله٬ نقاشی یا چه می دانم مطلب هر ننه قمری را تحلیل نکنیم.مثلا تکلیف ذهن&amp;nbsp;اینجانب روشن است: «موضغ فکری غیر مستقیم ریاست جمهوری نسبت به دولت وملت آمریکا».پس از آن باید لیست مناسبی از منابع مورد نظر&amp;nbsp;تهیه کرد.(لیست مورد نظر من٬روزنامه ی ایران تاریخ ۹ آذر ۱۳۸۵ بود).سپس باید دست به کار شاخص سازی شد.(به عنوان مثال ۱-تخریب دولت آمریکا٬ ۲-شکاف میان دولت و ملت۳٬-ادعای دوستی و هم کیشی با ملت آمریکا و....)این شاخص ها کمک می کند تا ذهنمان طبقه بندی شود و راحت تر بتوانیم دست به تحلیل بزنیم.بنده تمام این کارها را مرتکب شدم.(اگر جرم نباشد) و در راه کمی و عینی سازی سخنان رییس جمهور به نتایج زیر دست یافتم. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شاخص های بسیاری وجود داشت.من جمله ضرورت گفتگو و تعامل با ملت آمریکا٬حمایت دولت آمریکا از عاملان صهیونیست٬ سرکوبگر بودن دولت آمریکا٬شکاف میان دولت و ملت آمریکا٬فساد اخلاقی و قانونی در درون مرزهای آمریکا و غیره.در میان نرخ های فراوانی این واحد های ثبت٬ شکاف میان دولت و ملت آمریکا٬ سرکوبگر بودن آن و وجود دغدغه های مشترک انسان دوستانه میان دو ملت ایران و آمریکا٬ دارای بیشترین فراوانی بودند.اگر از تمام ارقام بدست آمده ی این تحلیل بگذریم آنچه به عنوان نتیجه می ماند متن زیر است:&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Jan 2007 22:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cafe-nevesht&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>cafe-nevesht</dc:creator>
<guid>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سنت یلدا بازی</title>
<link>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://eistgah.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;رضا ولی زاده&lt;/A&gt;&amp;nbsp;٬ دوست خوب وبا مرامم از من خواسته در مراسم یلدا بازی اش شرکت کنم. مدتی از دادن این پیشنهاد میگذرد٬اما در این چند روز تنها به این فکر میکردم که بزرگ ترین اعتراف من چیست؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی زود متوجه شدم که نیازی نیست لقمه را بپیچانم وکافی است که تنها بگوییم:(همیشه در زندگی دوست داشته ام ۴۸ الی ۵۰ کیلو باشم.) اول تا یادم نرفته به سنت ونقل از&amp;nbsp;رضا بگویم یلدا بازی چیست.در ایستگاه آمده است:&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ایده «یلدا بازی» یا «اعتراف های پنجگانه» یک جسارت هوشمندانه است که اصل آن هیچ ربطی به یلدا ندارد. این یک بازی است برای میهمانی های گروهی مجازی. کسی به نام &lt;A href=&quot;http://www.globalpersian.com/archive/dynamic/044215.html&quot; target=_blank&gt;سلمان&lt;/A&gt; این بازی را از &lt;A href=&quot;http://pulverblog.pulver.com/archives/006087.html&quot; target=_blank&gt;یک وبلاگ نویس غربی&lt;/A&gt; به وبلاگستان فارسی آورده است و با پیشنهاد این بازی، جامعه مجازی را به فربه سازی یک سنت باستانی به نام یلدا واداشته است. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 514px; HEIGHT: 65px&quot; height=65 alt=&quot;این تصویر همان وبلاگی است که ایده اعتراف های پنجگانه از آن جا آغاز و بعدا به وسیله سلمان  کشف و بومی سازی! شد&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.baznegar.com/files/yalda.bmp&quot; width=498 align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 Dec 2006 21:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cafe-nevesht&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>cafe-nevesht</dc:creator>
<guid>http://cafe-nevesht.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
